۱۵تیر

سفرنامه مشهد (۴): اگر روزیم باشید، می خرید!

پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶

باز هم مثل روزهای قبل نتونستیم صبح زود بیدار بشیم و ساعت ۹:۳۰ دقیقه بیدار شدیم و باز با پذیرش تماس گرفتیم که صبحانه را چه کار کنیم دوباره خواب موندیم و اونا هم لطف کردند و صبحانه را داخل اتاق آوردند، بعدش شروع کردیم به کار کردن تا ساعت ۱۲:۰۰ ظهر، کاری که می کردیم نیاز به فکر کردن زیادی داشت و باید مسائلی رو حل می کردیم برای همین انرژی زیادی ازمون گرفت و تا ساعت ۱۴:۰۰ مشغول کارهای شخصی و استراحت شدیم، ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه رفتیم کافه نبات، تا هم ناهار بخوریم و هم از اونجا کار کنیم، برامون خیلی جالب بود وقتی فهمیدیم کافه ای که دیروز رفته بودیم رو صاحب کافه نبات یازده سال پیش زده بوده و بعد فروخته بود و کافه نبات رو زده بود، کافه من درباره کافه های مشهد کمی صحبت کرد و حتی کافه های خوب تهران و به ما پیشنهاد می داد.

بعد از خوردن غذا که میشه گفت کیفیت خوبی هم داشت شروع کردیم به کار کردن، وسط کار چون نیاز بود کتاب هم بخونیم، ریتم موسیقی داخل کافه برامون جالب بود، وقتی داشتیم کار می کردیم ریتم ملایمی داشت و زمانیکه شروع به کتاب خوندن می کردیم هیجانی میشد، وسط همین کار کردن و کتاب خوندن بودیم که یکی از کافه من ها اومد و ترکیب جدیدی از چایی سبز و قهوه گلد که گویا دارچین هم توش ریخته بود رو جلومون گذاشت و گفت میشه لطفا این رو تست کنید و نظرتون رو بهم بگید؟ ما هم گفتیم باشه و بعد از چند دقیقه شروع به خوردنش کردیم، خیلی مزه تلخ چایی سبز رو نداشت اون هم به خاطر دارچین و قهوه گلدی بود که توش ریخته بود ولی باز هم از نظر هر دوی ما خوشمزه نبود چون کلا چایی سبز دوست نداشتیم ولی در کل این کارشون برامون خیلی جالب بود و به یاد موندنی بود.

نمی دونم چمون شده بود که خوابمون میومد، نمی تونستیم دیگه ادامه بدیم برای همین به سمت هتل برگشتیم و چند ساعتی رو خوابیدیم و استراحت کردیم، ساعت ۲۰:۳۰ یکی از دوستانمون پیام داد که من و یکی از دوستانم اومدیم با هم بریم بیرون و کمی گپ بزنیم، اولش بی برنامه کمی تو ماشین شروع کردیم به صحبت کردن تا اینکه تصمیم بر این شد به سمت طرقبه بریم و آش بخوریم، اسم آش فروشی رو دقیقا به یاد ندارم ولی چند مدل آش داشت، رشته و دوغ و کرمانشاهی و دو تای دیگه اسم آدم بود یادم نیست چی عباسی و … هر چی بود خیلی به نظرم بد مزه بود، من که همون آش رشته همیشگی خودم رو خوردم با لیموناد. هوای خوبی بود برای همین دیگه بلند نشدیم و شروع کردیم به گپ زدن، حرف های جالبی زدیم که خیلی به کار من یکی اومد و باعث شد کلی فکر کنم همون جا.

وسط گپ زدنمون هم یک پسر نوجوانی با یک دسته گل مریم اومد و با یک شیرین زبونی خاصی ازمون می خواست گل بخریم، آخرش یک جمله ای گفت که حس عجیبی بهم منتقل کرد، گفت: «روزی دست خداست، قرار باشه بخری، می خری، قرار هم نباشه بخری، نمی خری»، داشت ازمون دور میشد که من بلند صداش کردم و گفتم روزی ات هست بیا یک گل خوشبو بهمون بده، انصافا خیلی بوی خوشی داشت، دیگه داشتیم یواش یواش بلند می شدیم که دوست دیگه ای اومد و گویا ناشنوا بود چون کارتی دستش بود که بهمون ثابت کنه ناشنواست، این دوستمون جوراب می فروخت، کلی هم با اشاره باهاش صحبت کردیم تا آخرش بهمون یک جوراب فروخت، دیگه هر کس اومد ازش چیزی نخریدیم، به قول اون پسر نوجوان اولی روزی اینا پیش ما بود، شب قشنگی بود، تصمیم گرفتیم دیگه برگردیم.

دوست داشتم نماز رو حرم بخونم ولی دیگه واقعا از وقتش داشت می گذشت، برای همین دنبال مسجد می گشتیم تا همونجا بخونیم، راستش مسجد رو پیدا کردیم ولی از اونجایی که توی ایران مساجد رو می سازیم برای اینکه چند دقیقه قبل و بعد از اذان باز باشند، بسته بودند و نتونستیم اونجا بخونیم، از مغازه رو به روی مسجد اجازه گرفتم که روی یکی از تخت هایی که بیرون گذاشته بود نماز رو بخونم، اینقدر قشنگ اجازه داد و استقبال کرد که هنوز تو ذهنم مونده، بعدش تو راه برگشت همون جایی که شب اول دوغ خوردیم رو دیدیم و نگه داشتیم باز هم دوغ خریدیم و آرش باز هم شروع کرده بود به برداشتن انواع و اقسام پاستیل ها، علاقه اش به پاستیل وصف ناپذیره انصافا، تو راه برگشت هم کلی با بچه ای که سرش و از پنجره ماشین شون کرده بود بیرون شوخی کردیم و آهنگ ایران سالار عقیلی رو گوش می کردیم.

سفرنامه مشهد (۱)(۲)(۳)(۴)(۵)(۶)

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه