۱۶تیر

سفرنامه مشهد (۵): نیشابوری که نرفتیم!

جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۶

ساعت ۰۰:۰۰ رسیدیم حرم، شروع کردیم به صحن گردی و حرف زدن، مقصد نهایی تمام صحن گردی هامون صحن گوهرشاد بود، یه حس خاصی داره همیشه این صحن برای من به خصوص زیارت رفتن از ورودی این صحن، چون وقتی میرسم جلوی درب ورودی اش می تونم بایستم و ضریح رو از دور تماشا کنم و درد دل کنم برای خودم، کلا یه جای فوق العاده ای هست برای من، به خصوص که تو این سفر فهمیدم کفشداری این صحن دوازده هست، بعد از این که زیارت کردیم و تو حال و هوای خودمون بودیم، زد به سرم بریم یه جایی از حرم که برای پرسش و پاسخ درستش کردن، یادم نیست اسمش چی بود ولی رفتن ما همانا و موندگار شدنمون تا ساعت ۴:۳۰ دقیقه همانا.

اولش که رفتیم داخل دیدیم که یک روحانی جلوی میزی نشسته و بقیه دورش در حال پرسش و پاسخ هستند، ما هم نشستیم و دنبال جایی بودیم تا درباره صحن گوهرشاد سوال کنیم، پیدا نشد و من تصمیم گرفتم برگردیم ولی آرش گفت بشینیم ببینیم چی میگن، اولش آخر جمع نشسته بودیم ولی اواخرش جلوی حاج آقا نشسته بودیم، روحانی اول رو دیوانه کردیم با سوالاتی که می پرسیدیم و جای خودش رو به بعدی داد ولی ما همچنان نشسته بودیم و سوالات چالش بر انگیزی می پرسیدیم که همه می خندیدن ولی جواب درست و حسابی براش نداشتند، البته جواب خیلی هاش رو خودمون می دونستیم ولی چون بقیه سوال درست و حسابی نمی پرسیدند ما سوال می کردیم، یک نوجوان هم تو جمع بود که مدام یک سوال رو از همه می پرسید و می گفت این جواب سوال من نیست، انگار دنبال جواب خاصی می گشت.

حاج آقا که می دید دیگه از یه جایی به بعد دیگه حریف ما نیست، به بقیه می گفت نظر شما چیه! بعد نظر بقیه رو می گرفت تا میومد جمع بندی کنه ما می زدیم می ترکوندیم دوباره، اذان صبح به داد حاج آقا رسید و نجاتش داد از دست ما، اینقدر نشسته بودیم که پاهامون خواب رفته بود و یا هزار زحمت بلند شدیم، نماز صبح رو تو صحن گوهرشاد خوندم، قبل از نماز هر کسی داشت نماز شب می خوند، یه شوخی باهاش می کردم سر نمازش و می گفتم اسم من ابوالفضل هست، من و بزار چهلمین نفر و دعا کن، خیلی خسته شده بودیم فکر می کنم امام جماعت نماز صبح فهمیده بود چه بلایی سر دوستش آوردیم، به جای سوره توحید، سوره ای در حد و اندازه بقره رو خوند، پاهامون بی حس شده بود، بعدش تصمیم گرفتیم پیاده بریم تا هتل ولی حال و روزمون اجازه نداد و با تاچ سی ماشین گرفتیم و رفتیم.

ساعت ۵:۰۰ رسیدیم هتل و از فرط خستگی بی هوش شدیم، قرار بود ساعت ۸:۰۰ بیدار بشیم و با دوستانمون به سمت نیشابور بریم ولی خدا باهامون یار بود و اونا هم خواب مونده بودن و ساعت ۹:۰۰ پیام دادن که هر وقت حاضر بودید خبر بدید، ما هم چون خواب بودیم یادمون رفت و خواب رو تا ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه ادامه دادیم بعد دوستانمون تماس گرفتند که جلوی در هستیم و ما خنده کنان آماده شدیم و رفتیم پایین، قرار شد قبل از رفتن بریم پارک و صبحانه رو بخوریم، انتخاب پارک و زمان صبحانه شون فوق العاده بود، سر ظهر رفتیم یه پارکی که درخت هاش رو گویا تازه کاشته بودن و باد داغ می خورد تو صورتمون، صبحانه خیلی مفصلی آماده کرده بودن و خوشمزه، یهو وسط صبحانه خوردن یک کیک رو گذاشتن وسط و همه سوپرایز شدیم، تولد یکی از دوستانمون بود.

اینقدر خوردیم و فشفشه آتیش زدیم که خسته شدیم، نوبت به خوردن میوه رسید که آرش گفت میوه ها رو تو راه نیشابور می خوریم، ولی بچه ها گفتند که دیشب تصمیم گرفتند امروز نیشابور نریم، من و آرش شکه شده بودیم که این چه تصمیمی بوده که گرفته شده و ما تو گرفتش نقشی نداشتیم، یکم یه جور خاصی بود ولی شاید خیر در نرفتن ما بوده، وسیله ها رو جمع کردیم و نشستیم توی ماشین، برنامه تغییر کرده بود و میشه گفت هیچ برنامه ای وجود نداشت دیگه، یهویی هنوز صبحانه رو تحویل معده نداده بودیم، تصمیم گرفتیم برای ناهار بریم شاندیز، همین که معده این خبر رو شنید فریادی از از اعماق وجودش کشید ولی ما بهش اهمیت ندادیم، جای قشنگی بود که اسمش رو به یاد ندارم ولی صدای آب از هر جایی از محوطه اش به گوش می رسید و باد زمزمه قشنگی رو با تکون دادن درختان به گوش ما می رسوند.

وقتی ناهار رو آوردن دوست داشتیم بخوریم ولی انصافا نمی تونستیم، شروع کردیم به حرف زدن درباره خودمون، کارهامون، حتی کار به جایی رسید که به نوشتن تعهدنامه هم رسید، درباره روز تولد حرف زدیم، برای من هم یکی از مهم ترین روزهای زندگیم روز تولدم هست، آرش می گفت اصلا برای من چنین روزی مهم نیست، جدی می گفت، واقعا براش مهم نیست، روز تولدم کار زیاد داشتیم، یادم میاد بهم زنگ زد، وسط حرف هامون بهش گفتم امروز برای من روز خاصی هست، گفت می دونم تولدت هست مهم نیست کارها رو انجام بده (لبخند)، ناهارمون که موند برای همین برداشتیم که برای شام بخوریم ولی فاسد شد اونم توفیق نشد بخوریم، وقتی بر می گشتیم یه پسر بچه ای جلوی من رو گرفت و گفت فال بخر، انصافا هوس فال هم کرده بودم، به جای یکی چهار تا خریدم برای تک تک بچه ها.

به فال حافظ اعتقاد دارم انصافا هر وقت گرفتم یه جورایی وصف حال همون زمانم بود، این بار همگی فال هامون شکه مون کرده بود، برای من این بیت از حافظ اومد که می گفت: «مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد *** هد هد خوش خبر از طرف صبا باز آمد»، قرار بود بچه ها ما را برسونن هتل ولی با بقیه دوستانمون هماهنگ کرده بودیم که دوستمون که تولدش هست رو سوپرایز کنیم برای همین بهونه خرید سوغاتی گرفتیم و مجبور شد ما را برای خرید به یک مرکز خرید ببره، اولین مغازه ای که وارد شدیم می خواستم برای مادرم انگشتر بخرم، آخه انگشتری که من براش یادگاری از مشهد گرفته بودم رو گم کرده بود، دلم می خواست یکی به جاش باز هم از مشهد بخرم، کلی با طرف شوخی کردیم، وارد مغازه بعدی شدیم، خواب بود، یواش رفتیم داخل و گفتیم چیزی نیست راحت باش، بخواب، فقط اومدیم تماشا کنیم، خندید و ما هم کلی ازش سوغاتی خریدیم، هر مغازه ای می رفتیم فقط می خندیدیم با صاحب مغازه، آخرین جایی که رفتیم دیگه طرف داشت می ترکید، مدام می گفت تو هیچ وقت پیر نمیشی، تبسمی کردم و تو دلم گفتم هر کسی دردها و رنج های خودش رو داره و خوشحالم که خوشحالی.

وقتی از مرکز خرید زدیم بیرون خیلی زود بود، بهونه گرفتیم که باید روز تولدت آبمیوه بهمون بدی، رفتیم آبمیوه فروشی سجاد، سر به سر فروشنده گذاشتیم و ازش خواستیم بهمون یک چیز فوق العاده پیشنهاد بده، اونم نامردی نکرد و هفت میوه رو سفارش داد، خیلی بدمزه بود ولی رو کم کنی اون همش رو خوردم، بعد رفتیم پیش بقیه بچه ها، سوپرایز خوبی بود، کلی هیجان زده شده بود، دور هم یکم تعریف کردیم، حتی ایده های کاری هیجان انگیزی اونجا ایجاد شد و من علاقه مند شدم با چند نفر تو اون جمع همکاری داشته باشم، خیلی جالب بود، داشتم فکر می کردم چه دوستان خوبی داره و شاید حواسش به اونا نیست، کسایی که براشون مهم بود و تمام سعی خودشون رو کرده بودن تا سوپرایزش کنند، خیلی خسته بودیم، به زور چشمام و باز نگه داشته بودم، سر درد عجیبی داشتم، بچه ها لطف کردن و ما را رسوندن هتل.

وقتی رسیدیم خواب از سرمون بیرون رفته بود، برای همین شروع کردیم به کار کردن، چند ساعتی هم جلسات اسکایپی با همکارانمون داشتیم، همه چیز عالی پیش می رفت، نتایج تمام جلسات فوق العاده و پر انرژی بود، وسط این کارها دلم خواست به یکی از دوستانم که محبتش تو دلم بود پیام بدم و بهش بگم به یادش هستم، در کمال ناباوری دیدم دیگه نمی تونم بهش پیام بدم، خیلی حس بدی بود، آخر شب بود، ساعت فکر می کنم ۰۰:۰۰ بود و من تمام خاطرات دو سال پیشم زنده شد، تمام چیزهایی که می خواستم فراموش کنم، لحظه خیلی بد و دردناکی بود، حوصله چیزی رو نداشتم، فضای اتاق داشت حالم و بهم میزد، نمی دونستم بهترین کار تو اون لحظه چیه، لباس هام و پوشیدم و به آرش گفتم نمی تونم بمونم و خواستم برم بیرون قدم بزنم که آرش گفت وایستا تا منم میام باهات و با هم رفتیم بیرون تا قدم بزنیم.

سفرنامه مشهد (۱)(۲)(۳)(۴)(۵)(۶)

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه