۱۷تیر

سفرنامه مشهد (۶): برگ آخر.

شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶

اولش می خواستم تو خیابون های اطراف هتل قدم بزنم بعد دلم برای حرم تنگ شد و تاکسی گرفتیم و رفتیم صحن گردی، همین طوری قدم می زدیم و حرف می زدیم، درباره آدم ها، درباره دوستی ها، درباره آدم هایی که اومدن و رفتن، درباره آدم هایی که در آینده قراره بیان، در مورد خودمون و فکرهامون، دلم خیلی گرفته بود، من همیشه سعی می کنم حق دوستی رو تو رفاقت هام ادا کنم، البته امکان نداره آدم اشتباه هم نداشته باشه، ولی مهم اینه نهایت تلاش خودم رو می کنم، بزرگ ترین اشتباه من اینه به بعضی ها خیلی سریع اجازه میدم وارد زندگیم بشوند، وقتی هم که وارد میشن اونقدر دوستشون دارم که وقتی میرن دلم پر میشه از غصه و تا چند روز حال درست و حسابی ندارم، آخرین بار این حال بدم چند سال طول کشید، حتی هنوز هم درگیرش هستم، همون جا تصمیم گرفتم دیگه به هر کسی اجازه ورود به زندگیم رو ندم.

دلم که آروم شد، تصمیم گرفتیم برگردیم که یادم اومد امشب آخرین شبی هست که حرم هستیم، باز هم رفتیم صحن گوهرشاد و جلوی چهارچوب در رو به روی ضریح مدتی نشستیم، شب آخر همیشه برام فوق العاده بوده، درد دل هایی که می کردم و حس و حالم همه چیزش و دوست داشتم، بعد رفتیم زیارت و در آخرین لحظاتی که ضریح رو می دیدم به امام رضا (ع) گفتم، دوران فراق مون طولانی نشه لطفا، بعد از صحن بیرون زدیم، خیلی گشنه بودیم، به خاطر حجم کاری و اتفاقی که برای من افتاد، شام نخورده بودیم، خدا رو شکر که ساعت ۲:۰۰ نان رضوی باز بود و چند تا اشترودل خریدیم، دیگه یکی از جاذبه های مشهد خوردن همین اشترودل های داغ در نیمه شب هاست، بعد ماشین گرفتیم و رفتیم هتل، وقتی رسیدیم اینقدر خسته بودیم که تا صبح بی هوش شدیم، شب تصمیم گرفته بودیم صبح زود بیدار بشیم.

انصافا صبح زود ساعت ۱۱:۰۰ بیدار شدیم، یاد حرف های دیشب افتادیم که می گفتیم آرزوی ما بیدار شدن و کار کردن در ساعت ۴:۰۰ صبح هست، آرش گفت خدا رو شکر پیشرفت کردیم و از اون طرف داریم به ساعت ۴:۰۰ می رسیم، کلی خندیدیم و بلند شدیم تا وسایل و جمع کنیم و یکم اتاق و مرتب کنیم و تحویل بدیم و بریم یه گوشه بشینیم تا عصر کار کنیم، بعد از تحویل اتاق ماشین گرفتیم و رفتیم حرم، اطراف حرم زعفران و نبات خریدیم، من همیشه زعفران و نبات مصطفوی می خرم کنار باب الجواد (ع)، انصافا کیفیت عالی داره و مشتری مداری و برخوردشون هم عالیه، وقتی رفتیم داخل حتی برامون یک لیوان چایی زعفرون هم ریختند، تو اون گرما زیر باد کولر می چسبید (لبخند)، بعد وسایل و به امانتداری تحویل دادیم و رفتیم یکم موزه گردی کنیم تا زمان بگذره، هوا اینقدر داغ بود دستمون به هر جایی می خورد می سوخت.

رفتیم موزه مرکزی حرم، با وجودیکه بار چندمم بود ولی باز هم برام تازگی داشت، وقتی داشتیم کاشی کاری های قدیمی رو می دیدیم یه آقایی داشت از بچه اش عکس می گرفت، یهو یه نگاهی به اطرافش کرد بعد بلند گفت عقلشون نرسیده چهار تا لامپ بزنند اینجا روشن بشه! من و آرش کلی خندیدیم، اینقدر بزرگ بود که پا درد گرفتیم، وقتی داشتم عکس های قدیمی حرم رو تماشا می کردم با وجودیکه مال صد سال پیش بود، یاد وقتی افتادم که بچه بودم و برای اولین بار به مشهد سفر کرده بودیم، حس عجیبی بود، اذان ظهر شده بود و ما خسته دیگه حال قدم زدن تو موزه رو نداشتیم، از موزه زدیم بیرون، آدرس یک کافه رو گرفتیم و بعد از نماز وداع کردیم و رفتیم تا ساعت های پایانی را در کافه ای بشینیم و کارهای مونده رو جمع بندی کنیم، زنگ زدیم تاکسی ۱۳۳ و منتظر اومدن ماشین شدیم.

یه سمند و یه راننده عالی اومد تا ما رو برسونه کافه دارکوب، نیاز به آدرس دادن نبود چون می شناخت، برای اولین بار راننده تاکسی گفت چقدره گرمه و کولر و روشن کرد و گفت سمند با گاز نمیشه کولر بگیری، با بنزین هم نمی صرفه ولی لطف کرد و روشن کرد، توی راه داشتیم مکالمات بی سیم اونها رو گوش می کردیم که گویا یه تاکسی آقا مسافر یک تاکسی خانم رو به قول خودشون دزدیده بود، خیلی کار زشتی بود، راننده خانم از بی سیم چی شون خواست زنگ بزنه به طرف تا کد تاکسی متخلف و بگه، اونم زنگ زد و گفت نمیگه طرف، بعد طرف گفت منم بودم نمی گفتم، بعد همه با هم زدیم زیر خنده، انصافا خیلی کار زشتی بود، ای کاش به روزی خودمون قانع باشیم همیشه، کلی توی راه تعریف کردیم تا اینکه رسیدیم کافه دارکوب، بهمون پیشنهاد داد بریم طرقبه، نمی دونست چند بار رفتیم به جای یک بار.

محیط قشنگی داشت، ولی حس چند تا کافه قبلی رو توش نداشتم، نشستیم و ازش خواستیم قبل از غذا آب میوه خنک بیاره، متاسفانه هر دو رو با هم آورد و حتی اشتباه آورد که خودش برد و درستش کرد، کیفیت غذای به درد نخوری داشت به نظر من، نحوه برخورد کافه من هاش هم انصافا افتضاح بود و چرت، اصلا خوشم نیومد از این کافه آخری، جالب این جا بود که کافه خیلی معروفی هم بود تو مشهد، ما شروع کردیم به کار کردن، وسط کار هات چاکلت سفارش دادیم که این یکی از بقیه چیزهاشون بهتر بود، تا ساعت ۱۸:۰۰ که تاکسی گرفتیم و رفتیم به سمت راه آهن کار می کردیم، بیشتر کارها را تیک زدیم و تمامشون کردیم و چند تا کار موند برای قطار.

یه جورایی به موقع رسیدیم راه آهن، بعد از چند دقیقه سوار قطار شدیم، باز هم قطار زندگی بود، سر ساعت ۱۹:۴۰ دقیقه قطار به سمت تهران حرکت کرد، تو کوپه ما یک نفر نیومده بود و سه نفر بودیم، باز فیلم بادیگارد رو گذاشتن ولی این بار انصافا فقط قسمت های جالبش و بدون صدا نگاه کردیم چون حفظ شده بودیم، شروع کردیم به کارهای شخصی، مثل خوندن و یادگرفتن و نوشتن و …، همه چیز مثل راه رفت بود، آب هندوانه و چایی، بعد از این که قطار در ایستگاه نیشابور برای نماز نگه داشت، مهماندار واگن اومد و گفت بریم رستوران برای شام، فرق این بار با دفعه قبلی این بود که شام مون ویژه نبود، البته از این بابت خوشحال بودیم، چون فرق چندانی انصافا نداشت، بعد از شام هم برنگشتیم به کوپه و من شروع کردم به نوشتن سفرنامه ها، هیچ وقت تو قطار چیزی ننوشته بودم ولی اینبار همش می نوشتم.

یک شنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۶

ساعت ۲:۰۰ صبح هنوز نشسته بودیم تو رستوران قطار که آرش باز هوس چایی کرده بود و اون می گفت تو برو بگیر، منم می گفتم خودت برو بگیر، آخرش هم دو تایی وسایل و رها کردیم و رفتیم، کسی نبود به جز ما تو رستوران، تو واگن از کنار کوپه مهماندارها رد شدیم و شروع کردیم به خندیدن و مسخره بازی درآوردن که آرش علامت می داد پشت سرت، پشت سرت، من همون طور خنده کنان برگشتم دیدم یکی دیگه از مهماندارها داره به کارهای نصف شبی ما می خنده، یهو بهش گفتم چایی دارید؟ بیشتر خنده اش گرفت، خودش رفت و برامون چایی گرفت و می گفت شما رو خودمون بردیم مشهد، گفتم آره، گفت توی راه بعد از اینکه رسوندیم شما رو کلی بهتون خندیدیم، منم گفتم ما هم به شما خیلی خندیدیم، همین که دو طرف خوشحال بودیم جای شکرش باقی هست.

تا ساعت ۳:۰۰ توی رستوران بودیم بعد آرش گفت خسته ام و رفت که یکم بخوابه، من هم چند دقیقه بعدش رفتم، نمی دونم بقیه چطوری با اون همه سر و صدای قطار می تونند بخوابند، من که هر کاری کردم موفق نشدم، قطار گرمسار برای نماز صبح نگه داشت، قبل از حرکت اعلام کرده بود ده ساعت توی راه هستیم ولی یازده ساعت طول کشید، ساعت ۷:۰۰ رسیدیم راه آهن تهران و این سفر هم تمام شد.

سفرنامه مشهد (۱)(۲)(۳)(۴)(۵)(۶)

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه