۱۷اسف

سفری به جنوب

بعد از اینکه سالار آتش گرفت و با کمک مردم آتش را خاموش کردیم، در این فکر بودم که آیا به سفر خودم ادامه بدم یا اینکه برگردم، به پدر گرامی تماس گرفتم و گفتم بیا که ماشین سوخت، بعد مادر زنگ زد، تا گفتم حالم خوب هست، شانس گوشی خاموش شد و مادر و نگرانی و …، بعد از چند دقیقه نمی دونم پدر چطوری خودش رو رسوند، من هم ماشین رو با سوئیچ ول کرده بودم وسط جاده و داشتم خلاف جهت حرکت ماشین ها به سمت شهر بر می گشتم.

توی راه من رو با اون حالت دید و نگه داشت بیشتر نگران شد، گفتم چیزی نیست، خودم سالم هستم، ماشین یک کیلومتر جلوتر افتاده، گفت خودت کجا داری میری؟ گفتم دارم میرم مسافرت، بده ایران خودرو ببره ماشین رو خونه، یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و سوار ماشین شد و رفت، من هم با یک کیف روی دوشم و خستگی و ترس ناشی از آتش سوزی به سمت میدون به حرکت خودم ادامه دادم و به این موضوع فکر می کردم با اتوبوس برم قم یا با سواری، ترسی که در بدنم به وجود آمده بود باعث شد با اتوبوس برم.

توی اتوبوس با لپ تاپم گوشی رو شارژ کردم و به مادر زنگ زدم که نگران نباشه ولی گویا شده بود و به هر جایی دستش رسیده بود زنگ زده بود از پلیس راه تا بیمارستان و … مادر یک دونه بیشتر نیست، قدرش رو بدونید، بعد هم به دوستانم در قم تماس گرفتم و گفتم این طوری شده، با وجودیکه اونها عجله داشتند و با کسی در اصفهان قرار ملاقات گذاشته بودند ولی به خاطر من موندن، قرار بود من ساعت ۸:۳۰ دقیقه قم باشم ولی به خاطر مشکلاتی که به وجود آمد ساعت ۱۰ رسیدم و تا آماده شدیم و افتادیم توی جاده ساعت ۱۱ شده بود.

تا اصفهان راننده نشسته بود ولی چون از صبح تا همون موقع در حال رانندگی بود، خیلی خسته شده بود، برای همین بعد از جلسه در اصفهان من نشستم پشت فرمون، همه خسته بودن، ساعت ۲ بود که ما از اصفهان خارج شدیم، جاده خیلی بدی داشت، به سمت ایذه می رفتیم، تا ساعت ۵ رانندگی کردم تا رسیدیم نزدیکی های ایذه، سد کارون ۳ هم توی همون مسیر بود، فوق العاده بزرگ و غرور آفرین، کلی هم آب پشت سد بود، یه جورایی می تونم بگم از خیلی، یکم بیشتر بود، استراحت کوتاهی کردیم و به سمت اهواز حرکت کردیم.

بعد از رسیدن به اهواز بدون توقف به سمت خرمشهر رفتیم، وقتی من رانندگی می کردم، توی خواب بهم می گفتن ماشین رو آتیش نزنی، بعد همه میزدم زیر خنده و باز در خواب فرو می رفتند، وقتی رسیدیم خرمشهر، صبحانه مفصلی خوردیم، به خصوص که خرمای محلی و خوب هم کنارش بود، هیچ خرمایی رو نمیشه زیاد خورد به جز خرما محلی هایی که اونجا دیدم، بعد دو تا کلیپ فوق العاده با هم دیدیم، بیشتر مصمم شدم سفرهای خارجی خودم رو شروع کنم، یه جورایی حتی تصمیم گرفتیم یک بار با هم بریم.

خرمشهر نزدیک شلمچه است، برای همین بعد از خوردن ناهار یه سری رفتیم اونجا، حال و هوای اونجا خیلی بهم می چسبه، کسی رو اونجا ملاقات کردیم که خیلی می تونه در روند رسیدن من به اهدافی که توی سرم دارم کمک کنه، ساعتی هم با اون به گفت و گو پرداختم و به بازدید خودمون و گشت و گزار مشغول شدیم تا اینکه شب شد و برگشتیم، داشتیم از خستگی می مردیم، ۴۸ ساعت بود نخوابیده بودم، ولی از ساعت ۹ تا ۱ شب جلسه داشتیم و حرف های خیلی خوب هم رد و بدل شد که امیدوارم زودتر محقق بشوند.

فردا صبح زدیم بیرون، تو جاده خرمشهر – اهواز، بیمارستان صحرایی امام حسین (ع) قرار داشت، که وقتی تابلوی اون رو دیدیم گفتیم یه سری به اونجا بزنیم جایی که عراق با تانک از رو به رو تمام مجروحین اون بیمارستان را به شهادت رسونده بود، جای عجیبی بود، همیشه برام جنگ و موضوعات وابسته به اون جذابیت خاصی داشته و دارد، خیلی دوست دارم بدونم اون موقع آدم ها چه طوری بودند، چه کارهایی می کردند، کجا بودند و کلی چیز دیگه ولی چون این سفر کاری بود، نشد خیلی بریم بچرخیم این جور جاها.

بعد از دیدن بیمارستان صحرایی به سمت پاسگاه زید حرکت کردیم و بعد از کمی توقف به سمت حورالعظیم رفتیم، جایی که خودم هنوز هم باورم نمیشه رفته باشم اونجا، فکر کنید یک دریای بزرگ پر از آب و پر از نیزار، با قایق رفتیم وسط آب و از لا به لای نیزارها عبور می کردیم، حس و حال فوق العاده و عجیبی داشت، بعدش هم که رسیدیم به خشکی از لا به لای نی هایی که زیرشون سفت بود حرکت می کردیم، کلا حال و هوای اون موقع رو نمیشه توصیف کرد، همزمان هم چند تا از بچه های بومی اسرار می کردند که اونها را هم سوار قایق کنیم.

بومی های منطقه خیلی جالب بودند، مدام می گفتند می خواهیم بریم گامیش بدوشیم، حالا نمی دونم منظورشون همون گاو خودمون بود یا چیز دیگه ای، بیشتر عربی صحبت می کردند ولی با ما راحت فارسی حرف می زند، حتی با خودشون هم ترکیبی عربی و فارسی صحبت می کردند، برای ناهار چند تا ماهی گرفتیم و کباب کردیم و خوردیم، چیز جالبی از کار در اومده بود، با وجودیکه من ماهی خور نیستم ولی چیزهای کت و کثیف رو خوب می خورم، البته بعدش حالمون یه جوری شده بود ولی می ارزید.

بعد از دیدن حورالعظیم از جاده مرزی به سمت فکه حرکت کردیم، برای رفتن از اونجا مجوز می خواست، مسیری فوق العاده بود، البته کاملا مشهود بود ایران هزینه های سنگینی برای تامین امنیت مرزها انجام داده، در حالیکه در عراق خبر خاصی نبود، این باعث خوشحالی بود، طبیعت بی نظیر منطقه و حیوانات جور واجوری که می دیدیم، دلمون نخواست سریع عبور کنیم ولی توقف هم نمی تونستیم بکنیم، توی راه تا دلتون بخواد گراز دیدیم، هدهد های فوق العاده زیبا و پرنده هایی که اسمشون رو نمی دونستم.

باور کنید ایران طبیعت هایی داره که تا سال ها باید وقت بزارید تا بتونید گوشه ای از زیبایی های اون رو ببینید، از منطقه ای که هور بود به منطقه ای رسیدیم که خاک های اون رمل بود، تغییر این وضعیت برای ما لذت بخش و جالب بود، برای ساعاتی در فکه موندیم و به سمت کوه های میشداغ حرکت کردیم، جایی در دل کوه های بلند، شام را هم اونجا خوردیم و هم رفتیم فلافل فروشی های فکر می کنم بستان، آخه می دونید که یکی از آداب خوزستان رفتن، خوردن فلافل هست، اگر نخورید انگار خوزستان نرفتید.

مهمان نوازی خوزستانی ها واقعا فوق العاده است، تعارف الکی نمی کنند، بعد از خوردن شام به سمت اراک حرکت کردیم، البته سر راه در اندیمشک هم جلسه ای داشتیم، ساعت ۱۲ بود که ما از اندیمشک به سمت خرم آباد حرکت کردیم، باز هم راننده از صبح تا شب پشت فرمون بود، ساعت یک بود که رسیدیم خرم آباد، دیگه واقعا خواب بود، مجبور شدم من بشینم پشت فرمون، فقط مونده بودم چطوری اینا خسته بودن، بعد من خوابم نمی آمد، هر جوری بود ساعت ۵ رسیدیم اراک و من از بچه ها جدا شدم و سفری فوق العاده به جنوب تمام شد.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه