۲۸آبا
سفر به اعماق درون

سفر به اعماق درون

دیروز سفری داشتم به اعماق درونم، خیلی وقت بود به حال خودش رها کرده بودم، خسته بودم از جنگیدن، با خودم گفته بودم اگر یک مدت هیچ کاری نکنم شاید اوضاع بهتر بشه، یا حتی فکر می‌کردم باید بپذیرم بعد از این همه سال که قدرت رویارویی با قسمت تاریک درونم را ندارم، ترس تمام وجودم را فراگرفته بود، همه جا را تاریکی گرفته بود و هیچ روشنایی وجود نداشت، در تاریکی قدم می زدم، انرژیم رو به افول بود، هر چی جلوتر می‌رفتم بی‌حال‌تر می‌شدم، انگار دیگه پاهام احساس نداشتند، درد شدیدی تمام عضلاتم را گرفته بود، چشم‌هام در اون تاریکی چیزی نمی‌دید، از حال رفتم و روی زمین افتادم، قطره‌ی آبی روی صورتم ریخت، چشم‌هام رو باز کردم، عقابم را دیدم، چشم‌هاش خیس آب بود، تا حالا ندیده بودم گریه‌ کنه، همیشه فکر می‌کردم عقاب ها گریه نمی‌کنند، من و از روی زمین بلند کرده بود و به بلند‌ترین قله و تنها نقطه‌ی روشن درونم برده بود، از اون بالا وقتی نگاهم به دور و برم افتاد، بی‌اختیار من هم شروع کردم به گریه کردن، همه جا را تاریکی فراگرفته بود، من و عقاب تنها ایستاده بودیم، بال‌هاش رو باز کرد، من و در آغوش گرفت، احساس آرامش وجودم را پر کرد.

ادامه دارد،…

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)