۴اسف

سقوط به معنی شکست نیست

یادم میاد قبلا هم بهتون گفته بودم که عقاب یکی از حیوانات مورد علاقه ی من هست که خیلی دوستش دارم، یکی از دلایلی که من همیشه عقاب رو دوست داشتم به خاطر این بوده که احساس می کنم قلمرو نامحدودی داره و محدودیت های کمتری نسبت به بقیه داره، کلا محدودیت رو در زندگیم دوست ندارم حالا از هر نوعش که می خواد باشه، البته جدیدا در آستانه ی سی سالگی فهمیدم که اشتراک های بیشتری با هم داریم مثلا عقاب هم در سی سالگی درگیر یک چالش بزرگ در زندگی اش میشه که باید تصمیم دشواری بگیره دقیقا مثل من که در این سن درگیر تصمیمات و انتخاب های بزرگی شدم و خیلی آروم و شاید با دقت دارم بررسی شون می کنم.

عمر عقاب از همه ی پرندگان نوع خودش طولانی تر هست و می تونه تا ۷۰ سال زندگی کنه ولی برای این که به این سن برسه باید تصمیم دشواری بگیره. زمانی که عقاب به ۳۰ سالگی رسید؛ چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگه نمی تونن طعمه را بگیرند و نگه دارن. نوک بلند و تیزش خمیده و کند میشه. شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار میشه. در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش رو دارد، یا باید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که ۱۵۰ روز به درازا می کشد پذیرا گردد. برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند.

در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا از جای کنده شود. پس از کنده شدن منقارش، باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند، سپس باید چهار چنگال پیش را از جای برکند. زمانی که به جای چنگال های کنده شده، چنگال های تازه ای در آیند، آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند. سرانجام، پس از ۵ ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده و ۳۰ سال دیگر زندگی می کند. برای من هم سی سالگی سن مهمی شده، البته از قبل هم بود ولی فکر نمی کردم اینقدر زود در این موقعیت قرار بگیرم، گذر عمر سریع تر از چیزی هست که فکرش رو می کنیم، اینقدر سریع که وقتی نگاه می کنیم نگران می شیم.

در آستانه ی سی سالگی کل زندگی من از هم پاشید و برنامه ریزی های قبلی ام همه به هم ریخت، طوری که به جرأت می گم هنوز هم که هنوز هست بعد از پنج ماه هنوز نتونستم تصمیمات درستی اتخاذ کنم، فکر کنید یک عقاب در آسمون آبی در حال پرواز هست و خوشحال و شاد از آینده به این طرف و اون طرف پرواز می کنه، ناگهان یک شکارچی تیری به سمتش شلیک می کنه و عقاب با سرعت باور نکردنی به سمت زمین میافته، توی راه تا قبل از برخورد به زمین تمام خاطرات گذشته اش رو مرور می کنه، رویاهاش و آرزوهاش، وقتی با زمین برخورد می کنه، علاوه در تیری که خورده، بالهاش و پاهاش هم می شکنه و دیگه قادر به حرکت نیست.

من نه تنها برنامه هام و رویاهام رو از دست داده بودم بلکه سلامتی ام هم از دست دادم و هنوز هم درگیر هستم و متاسفانه چیزی که از شواهد مشخص هست چند تا عمل هم افتادم، همه رفته بودناشون رو دقیقا با همین زمان هماهنگ کرده بودن، حتی کسانیکه ادعا می کردن من مهم ترین آدم زندگی شون هستم، بگذریم روی میز زندگیم چیزی به جز چند تا چیز به درد نخور چیز دیگه ای نمونده بود، خودم هم با لگد کشیدم زیرش که دیگه هیچ چیزی روی میز نباشه، تا الان چیزی روش نچیدم و فقط دارم فکر می کنم و تمام تلاشم رو می کنم تا بتونم با شروع دهه چهارم به طور مشخصی یک میز قشنگی رو آماده کرده باشم.

همیشه سقوط به معنی شکست نیست، درست هست که درد وحشتناکی خواهید کشید ولی اگر از فرصتی که براتون پیش میاد و مجبورید استراحت کنید به بهترین شکل ممکن استفاده کنید وقتی از جاتون بلند می شید و بال هاتون رو باز می کنید، احساس قدرتمند ترین آدم دنیا رو خواهید داشت و زمانیکه بعد از مدت ها پرواز رو دوباره تجربه می کنید، این بار جسارت بیشتری خواهید داشت و بلند تر از گذشته پرواز خواهید کرد، امیدوارم بتونم هر چه زودتر با خودم کنار بیام و خودم رو ترمیم کنم و آماده بشم و پرواز کنم، توی این سال ها فهمیدم دست هر کس رو بگیری به امید اینکه فردا دستت رو موقع نیاز بگیره اشتباه بزرگی هست، انسان ها خودخواه تر از این حرف ها هستند، باید بی توقع بخشید.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

۴ دیدگاه ها

  1. نوشته زیبایی بود ابولفضل جان، باید در راستای این نوشته تحسین بر انگیزت یک جمله رو اضافه کنم : “انسان به امید زنده است” اگر امید نباشه انسانی هم نیست.
    امیدوارم موفق بشی و ما دوباره مثل قبل تورو با فولکس توی توییتر ببینیم 🙂

  2. دو تا پست اخیرتون برام مرور روزهایی هست که تجربه میکنم

    مشکلات برای همه پیش میاد، مهم این هست که چطوری باهاشون مواجه بشیم و وقتی ازشون رد شدیم خوشحال باشیم که خوب عمل کردیم، منتها خیلی خیلی سخته. انشاالله کلی نکات خوب با خودتون از این روزهای سخت به روزهای خوب پیش روتون ببرید

    پ.ن: حالا من هر روز سر میزدم، به اینجا، میدیدم نه خبری نیست، درست از وقتی من اینجا رو کشف کردم دیگه ننوشتید 😀

    • ممنونم که به اینجا سر می زنید، دارم یواش یواش خودم رو جمع و جور می کنم تا با تمام مشکلاتی که هست بنویسم، نوشتن آرامش خاصی بهم میده، البته توی این مدت هم می نوشتم اما برای کسی دیگر 🙂
      امیدوارم موفق باشید.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه