۲۳آبا

سوده ای که در خاطرم خواهد ماند!

مدتی پیش دلبر بهم گفت که به عنوان مربی در استارتاپ ویکند مدرسه ی سوده که اونجا هم درس می خونده دعوت شده و از من هم خواست تا دعوت بچه ها را قبول کنم، من هم گفتم باشه ولی احتمالا فقط بیام سر بزنم و برگردم، چون هم کار دارم و هم حال و حوصله ی رویداد و این حرف ها را ندارم، در وضعیت روحی خیلی خوبی هم به سر نمی بردم، گذشت و گذشت تا چهارشنبه ۲۰ آبان که من برای کاری به تهران اومده بودم و عصرش به دلبر زنگ زدم که امروز برنامه اش چیه! گفت قراره بره مدرسه ی سوده، من هم دیدم کار خاصی ندارم گفتم میام دنبالت با هم بریم، توی راه بهش می گفتم چون حالم زیاد خوب نیست احتمالا فردا بر می گردم.

وقتی به مدرسه رسیدیم خیلی تعجب کردم که واقعا اینجا مدرسه است؟ توی آسانسورهاش نوشته بود همکار گرامی این آسانسورها برای بچه هاست، در ساعت های خاصی لطفا از پله ها استفاده کنید، راستش یاد دانشگاه افتادم، چون مدرسه ی ما آسانسور نداشت، توی دانشگاه نوشته بود استفاده آسانسور توسط دانشجو پیگرد قانونی دارد 🙂 ، استخر، سالن ژیمناستیک، آموزش پیانو، پاتیناژ، این آخری رو از شما پنهون نباشه، اسمش رو هم نشنیده بودم، ولی فهمیدم از اینهایی هست که میرن روی یخ سر می خورن بعد می خورن زمین بقیه بهشون می خندن، کلی هم امکانات داشت که من راستش ندیدم، چون سه طبقه اش رو بیشتر ندیدم.

بگذریم، رفتیم سالن همایش برای شروع مراسم، راستش سالن های سینما در شهر ما به این قشنگی و مجهزی نیستند که سالن اجتماعات ابتدایی این مدرسه بود، جالب اینجا بود که دبیرستان هم برای خودش جدا داشت، خدا رو شکر یکم دیر رسیده بودیم و سخنران های محترم چون مخاطبشون دانش آموز بود و شاید احساس کردن حرف زدن برای دانش آموز خیلی کلاس نداره، کم حرف زدن و سخنرانی ها کلا تمام شده بود و بچه ها از برنامه یکی دو ساعتی جلو بودن، نازنین رحیمی تسهیلگر رویداد بود و آرش سروری هم مجری و مربی رویداد، با صحبت های اولیه، مطرح کردن ایده ها در یک دقیقه شروع شد و من تصمیم داشتم در این فرصت برم بیرون استراحت کنم.

اولین نفر که داشت ایده ی خودش رو ارائه می داد من نیم خیز شده بودم تا برم بیرون ولی اینقدر برام جذاب بود که دوباره نشستم روی صندلی و گوش دادم، نشون به همون نشون که بیش از پنجاه ایده مطرح شد و من تمام اونها رو با دقت گوش دادم و واقعا لذت بردم، اینقدر که ناراحت بودم چرا بقیه ایده ندادن، البته در دو سه روزی که با بچه ها بودم  فهمیدم تمام بچه ها از هوش بالایی برخوردار هستند و یه جورایی قوه ی خیال پردازی خوبی هم دارند ولی کسی بهشون آموزش نداده بود که چطوری از این قوه ی تخیلشون استفاده کنند و شاید این باعث شده بود همه اعتماد به نفس ارائه دادن را نداشته باشند ولی واقعا سطح ایده ها از بقیه جاها بالاتر بود.

بعد از اتمام ارائه ی ایده ها، بچه ها به سالن بالای آمفی تئاتر رفتند تا هم رای جمع کنند و هم پذیرایی بشوند، عالی بود، کسی جیغ نمیزد، فریاد نمی زد، گاهی از کنارشون رد می شدم خیلی منطقی با هم حرف می زند، جالب اینجا بود که کسی هم به فکر پذیرایی نبود، در حالیکه من هر جا می رفتم تا از سالن میومدم بیرون، پذیرایی ها تمام شده بود 🙂 ، بقیه جاها سبک این سمساری ها هستند با وانت میان توی کوچه داد می زنند، اونجوری تبلیغ می کردند، بچه ها با سرعت زیادی هماهنگ می شدند و سریع به سالن آمفی تئاتر برگشتند و رای های خودشون رو انداختند توی صندوق و رای گیری شد و ما هم یک آشنایی مختصری با بچه ها پیدا کردیم.

بعد از اعلام نتایج، ده ایده انتخاب شد و بچه ها بعد از تیم سازی، برای خوردن شام به سلف رفتند که اون هم برای خودش جالب بود، اینقدر برنامه زود تمام شد که فکر می کنم ما ساعت ۹:۳۰ دقیقه خونه بودیم، فردا صبح کمی دیر از خواب بلند شدم، ساعت ۹ بود فکر می کنم رسیدم مدرسه، دیدم امیر حسین صادقی عزیز بوم کسب و کار را توضیح داده و قراره بچه ها برن کار رو شروع کنند، جلسه ای برای مربی ها گذاشته شد و هماهنگی هایی انجام شد و من خیلی خوشحال بودم که نازنین رحیمی تسهیلگر رویداد بود چون درک درستی از اینکه باید چه کارهایی بکنیم تا رویداد بهتر برگزار بشه داشت و مربی های خیلی خوبی هم دعوت شده بودن.

بعد از ورودم به سالن یک زمان کوتاه چند دقیقه ای برای هر تیم گذاشتم تا درک درستی از چیزی که توی ذهن بچه هاست پیدا کنم بدون اینکه سوال خاصی بپرسم، بعد چند دقیقه ای با خودم جلسه گذاشتم و با چند تا از مربی های فنی مشورت کردم و باز سر هر تیم رفتم ولی این بار سوالات چالشی را از تیم ها می پرسیدم پیرامون ایده هاشون و آینده ی ایده هاشون، خلاقیت و خیال پردازی بچه ها برای من فوق العاده بود، دقیقا مثل خودم در لحظه ایده هاشون رو تغییر می دادند و طوری بیان می کردند که انگار از اول همین بوده، غافل از اینکه من خودم استاد این حرکت هستم ولی انصافا کار را برای من سخت کرده بودند.

وقتی دور دوم هم تمام شد، دور سوم رو با رویکرد محکم تری شروع کردم و مسائل مالی هم واردش کردم، بقیه ی مربی ها به خصوص امیر حسین که با هم هماهنگ تر بودیم هم دقیقا فکر می کنم همین کار را می کردند، چون من دقیق نمی دونم چه کسی چه کاری کرده درباره ی کارهای سایر دوستان مطلبی نمی نویسم، شاید خودشون مطلبی پیرامون این موضوع خواستند بنویسند، این بار بعضی از تیم ها می ترکیدن و به ایده ی خودشون شک می کردن، بعضی هم پافشاری شدیدی روی ایده هاشون می کردند که برای من هر دوی این تیم ها قابل تحسین بودند، چون یا به خودشون ایمان داشتند، یا احساس می کردند با تغییر می تونند بهتر باشند.

این بار مجبور بودیم تیم هایی که می ترکیدن را سر و سامانی بدیم و تیم هایی که مقاومت می کردند را به چالش بکشیم تا قوی تر بشوند، تا بعد از ناهار که تصمیم گرفتیم کار را روی بوم کسب و کار شروع کنیم، به نظر ایده ها توی ذهن بچه ها خیلی خوب شکل گرفته بود و حالا وقت این بود که بچه ها بوم کسب و کار خودشون رو پر کنند، بچه ها خیلی زود یاد می گرفتند و اون جاهایی هم که به چالش می خوردند شاید مقصرش ما بودیم که دیدگاه های مختلفی نسبت به یک موضوع داشتیم و بچه ها بین تفکرات چندین مربی گیر کرده بودند، که آخر سر جمعشون کردیم و گفتیم نظرات ما شخصی هست، هر نظری که خودتون فکر می کنید درسته قبول کنید.

بعضی از تیم ها در ساعت های انتهایی روز دوم تازه تصمیم گرفتند که ایده ی خودشون رو تغییر بدن و این موضوع هم برای بچه ها چالش بود و هم برای ما، ناامید شدن های بچه ها خیلی جالب بود، آروم و قرار نداشتند، هماهنگی بین مربی ها به نظرم عالی بود تا حالا این چنین تجربه ای نداشتم، هر کسی در موضوع تخصصی خاصی به بچه ها مشورت می داد و بچه ها را در موضوعات مختلف به هم پاس می دادیم، این باعث شده بود که هر مربی بیش از ۷ تا ۱۰ دقیقه سر یک تیم نباشه، البته مشکلاتی هم پیش میومد که حل میشد، ولی به نظرم این موضوع باعث شده بود بچه ها از تجربیات همه ی مربی ها استفاده کنند.

به بچه ها که می گفتیم فکر کنید، با خنده ی معنی داری می گفتند به خدا ما توی این چند سال زندگی مون فقط همین یکی دو روز رو فکر کردیم، خیلی سخته 🙂 بقیه اش داشتیم درس می خوندیم، روز دوم که تمام شد و رفتیم خونه سر حال نبودم، چون هم حالم خوب نبود، هم مجبور بودم با انرژی پیش بچه ها باشم، فشارم رو که گرفتن، خیلی پایین بود، دلبر مدام می گفت بریم دکتر، من هم گوش نمیدادم 🙂 به زور آوردیمش بالا و کمی بهتر شدم، من صبح که بیدار میشم با همون انرژی صبح، شب می رم توی رختخواب ولی این روزها یکم حال و روزم شبیه بقیه ی روزها نیست ولی خوشحالم این چند روز خیلی خوب بود برای من، نیاز داشتم.

روز آخر روزی بود که بچه ها باید بوم کسب و کار خودشون رو تکمیل می کردند تا ظهر، و بعد از ناهار شروع به ساختن ارائه ها شون می کردند، بعضی از تیم ها از همون اول صبح این کار را شروع کرده بودند، من سعی می کردم به بچه ها یاد بدم طوری ارائه بدن که داورها منظورشون رو بفهمه، برای همین چند تا ویدئو به بچه ها نشون دادم، که اینقدر برای خودم سخت بود که مونده بودم چرا این کار رو کردم، ولی چون یک تیم رو نشون داده بودم دلم نمیذاشت به بقیه نشون ندم، خاطرات آدم های یکی از ویدئو ها خیلی اذیتم می کردم، جلوی خودم رو می گرفتم وگرنه باید بغضم می ترکید، گاهی سکوت می کردم وسطش و گاهی، …

خیلی مطلب را طولانی نکنم، گاهی بعضی از تیم ها نا امید می شدند، کارهاشون می رفت روی هوا، با هم جر و بحث می کردند، تا دلتون بخواد گریه می کردند و مجبور بودیم برای حل این موضوع با بچه ها صحبت کنیم، واقعا بچه های فوق العاده و بی نظیری بودند، این مطلب را نوشتم تا همیشه این خاطره در ذهنم بمونه و بر گردم و مرورش کنم، قوه ی تخیل بالایی داشتند، البته در کنار مزیت هایی که داشتند آسیب هایی هم داشتند که اینجا جای صحبت درباره ی اونها نیست، ولی به نظرم اگر بین درس خوندن برنامه هایی هم طراحی کنند تا بچه ها بتونند از ذهن خلاقشون هم استفاده کنند خیلی بهتر و عالی تر میشه.

همیشه از روز آخر هر برنامه ای متنفرم، چون دلم از همون موقع برای همه چیز تنگ میشه، تا عصر همه ی تیم ها درگیر ساختن بودند و آخرین تلاش های خودشون رو انجام می دادن، یکی در حال ساخت ویدئو بود، یکی داشت سایت می زد، یکی لوگو می زد، همه مشغول بودند، عالی بودند، تا اینکه وارد سالن شدند برای ارائه ی نهایی، خانواده هاشونم اومده بودن، ارائه ها که شروع شد، همه تعجب کرده بودیم که این ها چطوری اینقدر عالی ارائه میدن، حتی ایده هایی که شاید مشکلاتی هم داشتند، اینقدر عالی بودند که من واقعا به وجد اومده بودم، احساسم این بود که خانواده های بچه ها هم خیلی خوشحال بودند.

در آخر از برگزار کنندگان خوب رویداد تشکر می کنم واقعا عالی بودند، همه چیز مرتب و منظم، بدون هیچ کم و کسری، از نازنین که عالی بود، از مربی های خوب رویداد، از دلبر عزیز، خانم محققین، خانم قدس علوی، خانم سپهری که مدام می گفت من سپهری نیستم من کتی هستم، آرش سروری عزیز، میلاد نوری و شاهین کاتبی عزیز که عالی بودن، نوید مددی که هر بار می دیدمش روحم تازه میشد، آقای مالکی، بهراد و بهادر رسولی و دوستان دیگه ای که اسمشون یادم نیست، به خصوص امیر حسین صادقی عزیز، واقعا در کنار این دوستان بودن برای من فوق العاده بود و تجربیات زیادی به همراه داشت و دلم برای تک تکشون تنگ میشه.

داورهای عزیز هم عالی بودند، آرش برهمند، مهران بهنام، خانم آریا و خانم حسینی، که چند دقیقه ای در مورد عالی بودن بچه ها صحبت کرد، فکر کنم حواسم نبود اینقدر مطلب نوشتم که از حوصله ی خوندن شما خارجه، شاید هم تا اینجا نرسیده بسته باشید 🙂 ولی به نظر خودم صد تا مطلب همین قدری می تونم بنویسم، درباره ی تیم ها جداگانه نتونستم حرف بزنم، چون خیلی دیگه زیاد میشد، ولی همه عالی بودن بدون استثناء، هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر زود دلم برای همه چیز و بچه ها و مربی ها و … تنگ بشه، الان که دارم این مطلب رو می نویسم دلتنگی خیلی سختی دارم، امیدوارم همه ی بچه ها آینده ی درخشانی داشته باشند، چون عالی هستند، شاید یک مطلب دیگه هم نوشتم، شاید هم ننوشتم، ولی این خاطره در ذهنم ماندگار شد.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

۷ دیدگاه ها

  1. سلام و خسته باشید
    دمتون گرم واقعا زحمت کشیدین
    تجربه عالی و به یاد موندی شد برام

  2. محمد عباسی‌فرد

    همیشه یکی از آرزوهام شرکت در یک استارتاپ ویکند و همچین رویدادهایی بوده که خب محقق نشده و فکر کنم نشه. مطلب طولانی‌ای بود ولی تمام و کمال خوندم چون برام جذاب بود و جذاب بیان شده بود.
    با آرزوی موفقیت واسه تک تک اون بچه‌ها و ابوالفضل فتاحی دوست داشتنی 🙂
    ممنون.

  3. به ما هم کلی خوش گذشت، حیف که زود گذشت، تجربیات جالبی به دست آوردیم، واقعا خوشحالم که این فرصت رو پیدا کردم شرکت کنم و نذاشتن انصراف بدم، تو اون هفته ۴-۳ بار رفتم که انصراف بدم اما خانم کرامتی نذاشتن، گریه من آخر مسابقه واسه ی برنده نشدنمون نبود، ما همین جوریشم برنده بودیم، گریه من واسه تموم شدن همه چیز بود، سه روزی که واقعا فهمیدم زندگی یعنی چی، فهمیدم که به چه دردی می خورم، فهمیدم کجا ضعف دارم و خیلی چیزای دیگه تمام شده بود، از اینکه دیگه خواهرها و برادرهایی که خیلی بزرگتر از من بودن و مثل دوست های صمیمی سخت تلاش می کردن که موفق بشم و کلی چیز میز یادم بدن پیدا کرده بودم، حالا باید از اونا جدا میشدم، … واقعا سخت بود … اشک های من به خاطر چیزهای بی ارزش یا فشار و این چیزا هیچ وقت سرازیر نمیشه، همیشه تو اون شرایط حرص می خورم یا عصبی هستم، اشک هام به خاطر شروع شدن زندگی یک نواختم بود، باز مدرسه … باز درد … باز کارایی که هر روز می کنم … همش درس درس درس … امیدوارم متوجه بشین منظورم رو … جدا شدن از دوستان صمیمی خیلی سخته و فراموش کردنش سخته، انشالله دوباره برگزار خواهند کرد و باز از این لحظات شیرین خواهیم داشت، هر جا هستین موفق باشید، بهترین دوست #iTalent

    • من هم خیلی خوشحالم از این که چند روزی را بین بچه های فوق العاده بودم و چیزهای جدیدی یاد گرفتم، حرف هایی که زدی برام خیلی قابل درک هست، چون قبل از اینکه در رویداد شرکت کنم درگیر همچین مسئله ای بودم و بعد از رویداد هم دلم خیلی برای اون روزها تنگ شده بود، خوشحالم که احساس می کنی زحماتی که بچه ها در اون چند روز کشیدن براتون خیلی مفید بوده، امیدوارم هر کجا هستید موفق باشید، فقط یادت باشه که گذر از روزمرگی در اختیار خود تو و دوستانت هست، قدر دوستات رو بدون و سعی کنید تا دو سال آینده ایده های فوق العاده ای بدید و کارهای بی نظیری انجام بدید، با همون تیم بی نظیری که داشتید، اگر نیاز به کمک های فکری هم داشتید، من و بقیه و حتی آدم های جدید هستیم و می تونیم بهتون کمک کنیم.

  4. ریحانه کرامتی فرد

    سلام
    مطلبتون فوق العاده قشنگ و جذاب بود.
    خوشحالم که راضی بودید و تونستم ساعات خوشی رو براتون رقم بزنم
    خیلی زخمت کشیدید و انرژی زیادی برای بچه ها گذاشتید واقعاا ممنونم
    به امید استارتاپ ویکند های بعدی سوده

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه