۳مهر

سیاره شما در مافارون کدومه؟

همسایه شازده کوچولو – قسمت پنجم

دیشب که ثانیه ها با سرعت هر چه تمام تر طی می شدند تا اولین ثانیه های پنج شنبه شروع بشه، فکر نمی کردم از همون ثانیه های اول، تلخ ترین روز سال رو برای من به ارمغان بیاره، همیشه آرزو داشتم پنج شنبه ها که قراره برم به سیارم و سری به شازده کوچولو بزنم پر انرژی باشم ولی نمی دونم چرا هر چی درد و مشکل هست برای همین پنج شنبه هاست، شاید اگر روزگار بهتر با من کنار میومد همه چیز یه جور دیگه میشد، اینقدر غم نبود، غصه نبود، با نشاط همه چیز ساخته میشد.

این بار بر خلاف روزهای گذشته پیش شازده کوچولو نرفتم، آخه خیلی غم داشتم، اصلا نمی خواستم شازده کوچولو رو ناراحت کنم، برای همین مستقیم رفتم به سیاره ی خودم، رو به روی کوه مافارون نشستم و خیره شدم به قله ی کوه و به فکر فرو رفتم، «خیلی دوست دارم یه روزی به قله برسم ولی برای رسیدن به قله نیاز به یک همسفر خوب دارم که پا به پای من بیاد و کم نیاره، همه چیز از اون بالا قشنگ تر از این پایین هست، چرا، … چرا، … پس کی قراره حال ما خوب بشه! ».

ظاهر شدن پرنده های مهاجر بالای کوه مافارون فکرم رو پاره کرد، خودش بود، شازده کوچولو بود که داشت با پرنده های مهاجر از بالای کوه مافارون به سمت من میومد، احساس می کردم دارم خواب می بینم و فکرم اصلا کار نمی کرد، تا اینکه شازده کوچولو رسید کنارم و دستی به شونم زد و گفت، «بی معرفت کی اومدی؟ چرا به من سر نزدی؟» بازم مثل همیشه سوال پشت سوال، واقعا حوصله ی هیچ سوال و جوابی رو نداشتم ولی دوست نداشتم شازده کوچولو ناراحت بشه و بفهمه من خیلی ناراحت هستم.

شازده کوچولو این بار نذاشت من حرفی بزنم، انگار فهمیده بود حال و حوصله ندارم، گفت «می دونی مشکل کارت کجاست؟» من که اصلا نمی دونستم منظورش کدوم کاره، بازم جوابش رو ندادم و فقط سرم رو چند باری به راست و چپ تکون دادم، گفت «خاطره ای از سال های پیش برات می خوام بگم، از وقتی که تصمیم گرفتم برای گردش و یادگرفتن چیزهای جدید به سیاره های دیگه سفر کنم، ماجرای سفرهایی که به سیاره های شماره ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۲۹ و ۳۳۰ داشتم رو می خوام برات بگم، شاید هم برات قبلا تعریف کرده باشن».

«وقتی به تک تک اون سیاره ها که در همین کهکشان هستند سفر کردم یه چیزی رو فهمیدم، اونم این بود که هیچ کدوم دوست نداشتن سیاره شون رو با کسی تقسیم کنن، و هیچ کسی هم دوست نداشت سیاره اش رو ترک کنه و بره تو سیاره کسی دیگه زندگی کنه، حتی خود من، دوست دارم سیاره ام مال خودم باشه، با سلیقه خودم درستش کنم، چیزی که شما در کهکشان راه شیری و روی زمین به نوعی دارید، زمین چون بزرگه بخشی از اون مال شماست و شما هر طور دوست دارید می سازید ولی سیاره های این کهکشان همه قدر یه خونه ساختن و چند تا چیز دیگه بیشتر جا نداره، شما به هم سر می زنید ولی اینجا کسی نمی تونه به کسی سر بزنه، منم اگر اون پرنده های مهاجر رو پیدا نمی کردم نمی تونستم جایی برم و اگر تو اینجا رو پیدا نمی کردی شاید من هنوز تنها بودم»

«مشکل تو اینجاست که دوست داری دیگران رو دعوت کنی به سیاره خودت، شاید بهتر باشه اون ها رو دعوت کنی تا برای خودشون توی این کهکشان سیاره ای پیدا کنن، سیاره ای که به تو نشون دادم و تو برای خودت انتخابش کردی بزرگ ترین سیاره ی این کهکشان است، و تنها کوه این سیاره همین کوه مافارون هست که روی سیاره ی تو قرار گرفته و همه باید برای رفتن به سیاره شون از بالای این کوه سفر کنن، برای همین خوبه اسم این کهکشان رو هم بزاریم مافارون، تو باید از این به بعد دیگران رو دعوت کنی تا به دنبال سیاره خودشون توی کهکشان مافارون بگردن و دنیای جدیدی رو برای خودشون بسازن، انسان ها ساختن و با هم بودن رو خیلی دوست دارند، به خودت خیلی سخت نگیر چون همه با تو همراه نخواهند شد، به دنبال کسانی باش که آماده ی رفتن هستن»

صحبت های شازده کوچولو عجیب من رو توی فکر فرو برده بود که یهویی دستم رو گرفت و با پرنده های مهاجر به بالای قله ی مافارون رفتیم، از اون بالا به سیاره های کوچیک و زیادی که توی کهکشان دیده میشد نگاه می کردیم که با دست به سمت یه سیاره اشاره کرد و گفت «به نظرت این مال کی می تونه باشه!؟» این سوالش خیلی برام هیجان ایجاد کرد که واقعا اون سیاره برای کی خواهد بود و با اون چه کارهایی خواهد کرد، چه چیزهایی در اون خواهد ساخت و کلی سوال بی جواب دیگه.

هنوز غم عجیبی توی دلم بود و بغضی که هنوز نترکیده بود، شازده کوچولو خیلی خوب آدم رو می فهمید، یا ازم سوال نمی پرسید یا اگر می پرسید خودش سریع جوابش رو می داد تا من اذیت نشم، تنها کسی بود که من رو خیلی خوب می فهمید، دست من رو دوباره گرفت و با هم به سمت سیاره ی خودش حرکت کردیم، وقتی رسیدیم بدون این که کار اضافه ای انجام بدیم، رفت و صندلی خودش رو برداشت و با هم نشستیم به تماشای غروب بیست و چهارم و تا غروب چهل و سوم پیش هم بودیم و غروب ها رو تماشا می کردیم.

 

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)