۴فرو

سیلی آبدار از خدا خوردی؟!

پسرک باهوش – قسمت چهارم

کافه چی، چایی ها رو آورد و روی میز گذاشت، استکان ها مثل لوکوموتیوهای قدیمی بخار می کردن، دیوارهای کافه زمستون پر از کتاب بود که میشد برشون داشت و خوند و نقاشی هایی که با دیدن اونا حال و هوات عوض می شد، انتهای کافه جای خوشگلی رو برای فروش کتاب ها درست کرده بودن که نظرم به اونجا جلب شد و فراموش کردم چایی ها خیلی داغ هستن، استکان رو برداشتم جلوی صورتم گرفتم، بخار چایی چشمه هایی رو در اطراف بینیم درست کرد ولی من اصلا توی باغ نبودم و یه دفعه استکان رو دادم بالا، همین که مواد مذاب وارد گلوم شد، از نوک زبان تا مجاری انتقال مایعات به معده می سوخت، باور کنید توی راه، خنک هم نشد، چون وقتی رسید به معدم احساس کردم درونم داره منفجر میشه، خیلی خود داری کردم ، آخ و اوخ راه ننداختم، چایی خوردنمون که با اعمال شاقه تمام شد، پسرک باهوش به سمت کتاب ها رفت، منم رفتم تا حواسش نیست به حساب و کتاب برسم.

گشت و گزارمون که بین کتاب ها تموم شد، از کافه زدیم بیرون، گرمای صحبت و اون چایی لامصب سرمای بیرون رو از یادمون برده بود، برف دونه درشت و آبداری داشت میومد ،مسیرهامون با هم خیلی فرق داشت از همونجا از هم جدا شدیم، یواش یواش به سمت ایستگاه اتوبوس می رفتم که احساس کردم خیلی خیابون خلوته نگاهی به ساعت انداختم و دیدم متوجه چرخیدن عقربه های ساعت نشدم و ساعت از اومدن اتوبوس دیگه گذشته، دستم رو می کنم توی جیب شلوارم، خالیه، اون یکی جیبم رو چک می کنم اونم که خالیه، اول خدا رو شکر می کنم که به اندازه پول چایی، همرام بود، از اینکه توی اون سرمای لعنتی مجبور بودم فاصله کافه تا خونه رو پیاده برم کفرم داشت در میومد آخه اینم شد زندگی.

بالاخره تصمیم کبری رو گرفتم، البته مسخره است فکر کنید راه دیگه ای هم داشتم، اول تا آخر باید این مسیر رو پیاده می رفتم، هر چند قدمی که بر می داشتم، خدا هم لطف می کرد باد رو به سمت حرکت من کج می کرد و دونه های برف رو مستقیم مثل کشیده ی آبدار توی صورتم می زد، همش با خودم می گفتم: کی بهتر از خدا ، بزار بزنه، بعد با خودم تا دم در خونه حرف زدم، چه چرت و پرت هایی که نگفتم و فکر نکردم، یادم نیست وسط کدوم فکرم بودم که رسیدم خونه، دم در دستم بالا نمی یومد که زنگ رو فشار بدم، به زور که دستم رو به دکمه زنگ رسوندم چند بار زدم چون دیگه احساس نداشتم و فکر می کردم نزدم، در رو با کلی بد و بی راه باز کردن، دیگه نمی تونستم کفش هام رو از پام در بیارم، با نوک یکی از پاهام از پشت اون یکی رو در آوردم و خودم رو رسوندم بالا، پاهام که احساسی نداشت، جورابام رو که از پام درآوردم رنگشون به کبودی میزد، مستقیم رفتم جلوی بخاری و پاهام رو چسبودنم به بخاری، در حالت عادی حتما می سوختم، ولی هیچ احساسی نداشتم، با آوردن یه بالش، …

صبح شده بود، آفتاب از پنجره تا نزدیکی صورتم اومده بود تو، نمی دونم آفتاب بیدار کردم یا گنجشک ها که روی درخت جلوی خونمون میشینن و گویا با هم درد و دل می کنن، ولی با وجود اون همه بدبختی که کشیدم، دیروز خیلی چسبید و احساس کسی رو داشتم که بعد از طی کردن یه غار طولانی چشمش به یه نور می افته و دلش روشن میشه.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

یک دیدگاه

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)