۵اردیبهشت
سینما پارادیزو

سینما پارادیزو

فیلم دوست داشتنی بود، ماجرای یک پسربچه‌ی عاشق سینما که پدرش را در جنگ از دست داده و از همون دوران کودکی تمام تلاش خودش رو می‌کنه برای یادگرفتن چیزهای مختلف در حوزه‌ی سینما، البته دسته گل‌های زیادی آب هم میده، عاشق میشه، کار می‌کنه، سربازی میره، مهاجرت می‌کنه و … منتها آخر فیلم اون طوری که ما به عنوان بیننده دوست داریم تمام نمیشه و این برای من خیلی جالب بود. این هم بگم که این فیلم دو نسخه داری، یکی دو ساعت و اون یکی سه ساعت فکر می‌کنم، نسخه‌ی کاملش جذاب‌تر هست. بعد از دیدن این فیلم یک غم عجیبی نشست روی دلم، احساس کردم سهم من از زندگی صرفا فاصله‌ی بین دلتنگی‌هام بوده، ذهن آدم همیشه درگیر آدم‌هایی هست که روزی به هر دلیلی اومدن و روزی هم به یک دلیلی رفتن. درسته که بعدش ما رشد می‌کنیم، بزرگ می‌شیم، معروف می‌شیم ولی آیا واقعا ما چنین چیزهایی رو صرفا می‌خواستیم؟ جواب این سوال رو فعلا ندارم.

IMDb

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)