۱۲ارد

شکایت خودش رو به غیر از خودش کردی؟

دیشب کنج اتاق نشسته بودم و داشتم مثل هر روز خاطرات گذشته رو مرور می کردم که دیدم یکی از در اومد تو، از ترس احساس می کردم قلبم افتاده توی دستم و داره توی دستم میزنه و سر جاش نیست، آروم آروم داشت به من نزدیک میشد و من لحظه به لحظه آروم تر میشدم انگار سال ها بود می شناختمش ولی ندیده بودمش، وقتی بهم رسید سلام کرد و کنارم نشست، دستش رو هم انداخت روی شونم و بدون اینکه منتظر شنیدن حرفی از سمت من باشه شروع کرد به حرف زدن با من، نمی دونستم باید تماشا کنم یا به حرف هاش گوش کنم، هیچ چیزیش شبیه بقیه نبود، حتی حرف زدنش، حرف هایی بهم زد که توی این مدت کسی بهم نزده بود.

داشت می دید صورتم خیس هست ولی سعی نکرد خشکشون کنه، می دونست غم زیادی رو دارم تحمل می کنم ولی نگفت غصه نخور، فهمیده بود خیلی دلتنگم ولی نگفت دلتنگ نباش، دوست داشتنم رو درک می کرد ولی درباره اش حرفی نزد، به جای تمام حرف هایی که همه صبح تا شب بهم می زدن و حتی سر سوزنی آرومم نمی کرد برگشت و ازم پرسید، می دونی محبت چیه!؟ می دونی محبت رو کی تو دل آدم ها میزاره؟ اون لحظه آرامش خیلی عجیبی داشتم، احساس می کردم خدا رو به روم نشسته و دارم باهاش حرف می زنم، ناخودآگاه قطره ی اشکی از کنار چشمم سرازیر شد، برگشتم به روزهای اولی که روی کاغذ عهد و پیمانی نوشته بودیم و بهش گفتم خدا.

لبخندی روی لب هاش نشست و باز پرسید، به نظرت چه کسی تو رو مبتلا کرد به مصیبت که اینقدر بی تابی داری می کنی؟ از این سوال اش شکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم، سکوت عجیبی بین ما حاکم شده بود، دیگه از تبسم روی لب هاش هم خبری نبود، آروم زیر لب گفتم خدا، برای عقوبت و تادیب من، هنوز زیر لب داشتم حرف می زدم که باز پرسید، آیا کسی به جز خدا قادر هست این بلا را از تو دفع کند؟ این سوالش خیلی سنگین بود و بهم سخت گذشت، انگار می دونستم قراره در ادامه بهم چی بگه، با صدای لرزان و ناراحت گفتم نه، این بار نگذاشت حتی کلمه ای اضافه تر به زبون بیارم و گفت، پس شرم نکردی از خدا که شکایت خودش را به غیر از خودش کردی؟

سکوت همه جا رو فراگرفته بود و فقط صدای خورد شدن من بود که به گوش می رسید، از روی شرم و خجالت سرم رو انداخته بودم پایین و آروم شروع کردم با خدا حرف زدن، بهش گفتم خدایا من و ببخش و توبه می کنم به سوی تو و غم و اندوه خود را به تو شکایت می کنم، بعد تمام خاطرات شش سال گذشته از جلوی چشم هام عبور می کردن، اون روزهایی رو می دیدم که شب ها تا صبح با خدا حرف می زدم و ازش درخواست کمک داشتم و همیشه اون رو از خودش می خواستم و برای خودش، همیشه می گفتن هر کاری برای خدا بخوای انجام بدی شیطون از همونجا وارد میشه، از یک جایی به بعد همه چیز خوب بود، موفقیت هم بود ولی خدا نبود یا کمرنگ بود.

سرم رو بلند کردم، دیدم رو به روم ایستاده، بهش گفتم آخه چرا اینقدر دیر! خندید و گفت خودت نمی خواستی، بهش گفتم چرا زودتر نیومدی؟ باز تبسمی کرد و گفت دعوتم نکرده بودی، به فکر فرو رفتم که مگه من دعوتش کردم که اومد! ناراحت بودم چون از دست داده بودمش، بدون این که حرفی بزنم بهم گفت تا از دست نمی دادی چیزی رو به دست نمی آوردی و نمی فهمیدی، دیگه مغزم داشت می ترکید، گفتم آیا باز به دستش میارم؟ گفت محبت دست خداست، اونه که می تونه محبت کسی رو تو دل کسی بندازه و محبت کسی رو از دل کسی بیرون کنه، دیگه حرفی نزد و داشت از پیشم می رفت، بهش گفتم لااقل بهم بگو اسمت چی بود؟ برگشت، لبخندی زد و گفت میکائیل و رفت.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)