۵تیر

شک قوی ترین ترمز زندگی هست!

این روزها حال و روز مسخره ای دارم، خودم هم دقیقا نمی دونم چم شده، نه می تونم بنویسم، نه می تونم بخونم، نه می تونم فکر کنم، نه می تونم، … کلا توی یک دور باطل از نمی تونم ها گیر کردم، از خودم تعجب می کنم، در دوره ای از زندگیم به سر می برم که برام اصلا آشنا نیست، انگار گم شدم و قصد پیدا شدن هم ندارم، گاهی احساس می کنم یکی من رو به سمتی می کشه و یکی دیگه من رو به سمت دیگه می کشونه، درست و غلط رو می تونم تشخیص بدم ولی دچار شک شدم، به همه چیز شک کردم.

یه جورایی شب های قدر که میشه انگار بالای بلند ترین قله ی زندگیم میرم و به عقب نگاه می کنم، به مسیری که طی سال های گذشته طی کردم، نمی تونم بگم جای خوبی هستم یا بد ولی بدون شک جایی که دوست داشتم باشم نیستم و اینقدر فاصله گرفتم که ترس تمام وجودم رو فرا گرفته، از جالب ترین قسمت هاش اینجاست که احساس می کنم خدا می خواد چیزی رو به من بفهمونه ولی من قصد فهمیدن رو ندارم و خودم رو مدام میزنم به اون راه، امیدوارم بتونم سلامت از طوفان شک بیرون بیام.

منظورم از جایی که هستم به هیچ وجه مادی نیست، چون به لطف خدا جای بدی نیستم، بخش هایی از مسیر رو اشتباه رفتم و دوستشون ندارم باید برگردم و درستشون کنم، بخش هایی هم ناقص هستند که باید کامل بشوند و جاهایی خراب کاری هایی کردم که باعث رنجش خاطر دیگران شدم و حتی در جاهایی باعث از دست دادن ارزشمند ترین آدم های دور و برم شدم، می دونم شاید اگر همه چیز رو هم درست کنم باز چیزهایی که از دست دادم رو دوباره به دست نیارم ولی این رو هم می دونم که باید برم.

توی این سال ها اینقدر امروز و فردا کردم که خودم دیگه از دست خودم خسته ام، گاهی به اراده هایی که یکی از دوستانم می کرد غبطه می خورم، نمی دونم واقعا از فردا آیا چیزی تغییر خواهد کرد! می دونم همه چیز به خودم بستگی داره ولی اینقدر بدجور خوردم زمین که دیگه بلند شدن از روی زمین با این همه زخم کار راحتی نیست، چهار سال پیش مشکلی پیش اومد تا اومدم فراموش کنم، مشکل جدیدی به وجود اومد، تا اومدم اون رو فراموش کنم، مشکل بعدی، همین طوری پشت سر هم اومد و احساس می کنم هنوز ادامه داره.

این روزها فهمیدم دلتنگی های من نه تنها تمامی ندارند بلکه هر روز بدتر و شدیدتر هم می شوند، این رو هم فهمیدم این بخش از زندگیم هم باید تحمل کنم، اینقدر کار دارم که نمی دونم باید کدوم رو انجام بدم، یه جورایی هر روز صبح هر کاری که احساس می کنم اولویت بیشتری داره رو انجام میدم، کار تیمی رو واقعا نمیشه روی کارهایی که انجام میدم گذاشت، چون چنین احساسی ندارم، امیدوارم بتونم در آینده خیلی چیزها رو سر و سامون بدم، چون واقعا دیگه خسته کننده شدن، دعا کنید.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

۲ دیدگاه ها

  1. محمدرضا نجفی پور

    چقدر این حس و حال برای من هم آشناست. امیدوارم همه کسایی که این حس و حال رو دارند به زودی زود، روزهای خوب نصیبشون بشه …

  2. به نظر من که ترمز زندگی نداشتن امیده حتی با اینکه هدف داری. لعنتی بعضی وقتا یجوری میشه حالت که هربار تلاش میکنی بخندیو بهترش کنی یهو با ضربه ای قوی تر میاد و میکوبتش بهت .

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه