۱۵آذر
شک کردم به تمام چیزهایی که بهشون ایمان داشتم

شک کردم به تمام چیزهایی که بهشون ایمان داشتم

هر چی جلو‌تر می‌رفتم، چیزهای کمتری می‌دیدم، بیش‌تر می‌شنیدم، صدای خودم رو، انگار بی‌اختیار خودم با خودم حرف می‌زدم، از اونجایی که اینقدر وارد قسمت‌های تاریک درونم شده بودم که دیگه چیزی نمی‌دیدم، تشخیص واقعیت و خیال برام کار ساده‌ای نبود، منتظر بودم مثل همیشه ببینم با کی دارم می‌جنگم، ولی فقط خودم با خودم حرف می‌زدم، درباره تمام چیزهایی که بهشون شک کرده بودم یا ایمانم رو بهشون از دست داده بودم، حتی از یک جایی به بعد، داشتم درباره‌ی چیزهایی حرف می‌زدم که بهشون ایمان داشتم، دچار شک و تردید شده بودم، درست و غلط رو نمی‌تونستم تشخیص بدم و حتی خیلی چیزها که تا قبل از اون برام عادی نبود از اون به بعد عادی به نظر می‌رسید، دیگه انرژی برام نمونده بود، دیگه خودم نبودم، زانو‌هام سست شدن و افتادم روی زمین،…

ادامه دارد،…

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)