۲شهر

عادت های بد

امروز به طور اتفاقی بلاگم رو باز کردم و دیدم آخرین مطلبی که نوشتم دقیقا بر می گرده به همچین روزی در مرداد یعنی یک ماه پیش اون هم با عنوان شروع، لبخند تلخ جالبی روی لب هام نشست، از پشت سیستم بلند شدم توی اتاقم قدم زدم و به خودم و گذشته فکر کردم، به طرز باور نکردنی الان ده ماهه دقیقا دارم برای بلند شدن از روی زمین امروز و فردا می کنم، از من بعید بود واقعا، من همیشه شب هر تصمیمی می گرفتم باید صبح شروع به انجام اش می کردم وگرنه اون روز شب نمی شد، باز نشستم پشت سیستم و با خودم گفتم این بار نه می گم شروع، نه چیز دیگه ای فقط می نویسم هر چیزی که در لحظه به ذهنم اومد.

یکی دو روز پیش خیلی نا آروم بودم با خودم گفتم به چند نفر پیام میدم هر کدوم اولین نفر جواب داد با اون شروع به حرف زدن می کنم، از شانس کسی جواب داد که هیچ کار خاصی باهاش نداشتم، برای همین شروع کردم به چرت و پرت گفتن، وقتی خسته شدم و می خواستم بخوابم گفتم چند دقیقه ای مونده به ۱:۳۰ و من سر این ساعت میرم بخوابم، سریع از صفحه ی کتابی برای من عکس گرفت که نه اسم کتاب رو گفت نه نویسنده اش رو، ولی تلنگر خیلی بی نظیری بود برای من،  که چرا واقعا من که در قالب هیچ چهارچوبی سعی می کنم قرار نگیرم این چه چهارچوب احمقانه ای هست که من توش گیر کردم، چرا باید ۱:۳۰ بخوابم، یا حتی ۱:۴۵، یا ۰۲:۰۰ چرا نباید ساعت ۱:۳۷ دقیقه بخوابم؟ یا به طرز مسخره ای می خواستم خط بالا پاراگراف را تمام کنم و نقطه بزارم و بیام ادامه را سر خط بنویسم طبق عادت مسخره ای که اگر برگردید و تک تک مطالب من را باز کنید می بینید تمام پاراگراف ها چهار خط و نیم هستند البته توی سیستم من این طوری نشون میده، چرا باید من از چنین قاعده ای پیروی کنم، اصلا چی شد که من این کار را می کردم! من علاقه ی خاصی به قرینه بودن چیزها دارم شاید این هم از همون علاقه نشئت می گیره ولی در هر حال چیز مسخره ای هست واقعا چرا باید همیشه از شنبه شروع کرد یا چرا روز اول ماه از بقیه روزها برای خیلی ها مهم تر هست، یا چرا باید منتظر ساعت خاصی باشیم، بعد از این همه ماه تصمیم دارم سعی کنم با تمام مشکلاتی که هست به یک سری چیزها نظم بدم و یک سری عادات بدم رو تغییر بدم، مثلا چرا اگر قراره هر روز بنویسم، فقط یک مطلب می نویسم، چرا نباید دو تا یا سه تا یا حتی بیشتر بنویسم، چرا باید خودم رو درگیر قانون هایی بکنم که بعد از مدتی انگیزه ی من رو برای انجام اون کارها از بین می برند، البته به این هم اعتقاد دارم که چیزی رو که نشه اندازه گرفت و معیاری برای اندازه گیری اش نباشه نمیشه راحت مدیریت اش کرد ولی واقعا میشه قانون های انعطاف پذیری وضع کرد نه قوانینی که به مرور زمان تمام ابعاد زندگی ما را تحت تاثیر خودش قرار میده، از این به بعد به اندازه ای که حرف دارم حرف می زنم و می نویسم و برای شروع خیلی از این عادات تکراری و کسل کننده رو ترک می کنم.

قدرت عادت واقعا فوق العاده و حتی گاهی ترسناک هست، روزها عادت می کنیم حتما یکی رو ببینیم و باهاش حرف بزنیم وگرنه حالمون گرفته میشه، بعد از مدتی توی همون رابطه عادت می کنیم نبینیم و اینقدر عادت می کنیم که اگر ببینیم یا صداش رو بشنویم اذیت می شیم و حالمون گرفته میشه، اصولا تمام عادت های ما از یک چهارچوب خاصی پیروی می کنند، وقتی به چیزی عادت کردیم به چیزهای شبیه اون هم عادت می کنیم، مثلا وقتی عادت می کنیم ساعت ۲۳:۰۰ بخوابیم، برای قرار گذاشتن هم از همون قاعده استفاده می کنیم و ساعت ۱۱:۰۰ قرار میزاریم و یا منتظر اولین روز ماه می شیم، یا منتظر شنبه هستیم، بقیه زندگی مون به نظرم ناخواسته وارد چهارچوبی احمقانه می شود که موجب میشه فرصت ها و زمان های زیادی رو از دست بدیم، تغییر دادن عادت ها واقعا جز کارهای خیلی سخت هست ولی نشدنی نیست، سعی می کنم هر از چند گاهی از تجربیاتم برای تغییر بعضی از عاداتم بنویسم چه موفق بشم چه موفق نشم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه