۹اسف

عمر بگذشت به کوچیدن ایامی چند

یادش به خیر سی سال پیش توی یه خونه ی قدیمی با یه حیاط بزرگ و یه حوض آبی قشنگ وسط اون حیاط یه بچه ی خیلی شر و شور به اسم ابوالفضل به دنیا اومد، بچه نبود لامصب از همون اولش برای پدر و مادرش مایه عذاب بود، روزها همین طوری گذشتند، همین طور هفته ها پشت سر هم می گذشتند ماه ها می آمدند و می رفتند اینقدر رفتند و آمدند که سال ها نیز با سرعتی کمتر ولی مثل برق و باد گذشتند تا رسیدند به امروز سی سال از اون روز می گذره دیگه خبری از اون خونه ی قدیمی نیست، اون بچه ی دو و نیم کیلویی امروز هشتاد کیلو شده ماشالله، قد نیم وجبی اش هم بزنیم به تخته بلند شده ولی چیزی از شیطنت های اون روزهاش کم نشده که بیشتر هم شده.

راستش سی سالگی سن عجیبی هست، شنیده بودم ولی حس اش نکرده بودم، زیاد بر می گردی به گذشته و مرور می کنی خاطرات و رویاهایی که داشتی و مقایسه می کنی با چیزی که الان هستی، ناراضی نیستم ولی می تونستم خیلی بهتر از این حرف ها باشم، به هر حال سی سال گذشت در کمال ناباوری، جدی میگم هنوز هم باورش برای خودم سخته که وارد دهه ی چهارم زندگیم دارم میشم، مسخره است بگم اگر به گذشته بر می گشتم باز همین مسیر رو میامدم، بدون شک این مسیر رو نمیامدم و یا اگر میامدم این طوری نمیامدم، خیلی چیزها رو دیر فهمیدم، خیلی کارها رو اشتباه انجام دادم، خودم رو دیر شناختم و حتی می تونم به جرأت بگم هنوز هم نشناختم.

البته این به معنی ناراضی بودنم از جایی که هستم نیست، چون واقعا در سی سال گذشته کاری نبوده که بخوام انجامش بدم و نداده باشم، برای هیچ کس کار نکردم و تا دلتون بخواد سفر کردم، اینقدر سفر کردم که دیگه به یک عادت زندگیم تبدیل شده و این روزها بدون سفر زندگی برام خیلی بی رنگ و رو میشه، از نظر مالی خدا رو شکر وضعیت بدی نداشتم و از نظر کاری تجربیات فوق العاده ای کسب کردم ولی کارهای بزرگی که همیشه رویاشون رو توی سرم داشتم هنوز محقق نشدن و البته باید قبول کنیم چیزهایی که توی ذهنمون متصور می شیم همیشه دیرتر بهشون میرسیم اگر تلاش کنیم، مثلا اگر تو رویاها در بیست سالگی تصویر چیزی رو تو ذهنمون ساختیم با تلاش در سی سالگی بهش می رسیم.

البته این تحلیل من هست چون می خوام به خودم امید بدم ولی شما تلاش کنید تا زودتر به رویاهاتون برسید، اینم بگم مشکل اصلی بزرگی رویاهای من هست مثلا دوست دارم یه دهکده ی شخصی داشته باشم که تمام همکارانم با هم اونجا کار و زندگی کنیم، لازمه ی این دهکده داشتن یه شرکت خوب و موفق هست نه الزاما بزرگ، اعتقادی به بزرگ بودن تیم و شرکت ندارم، اتفاقا خوشم هم نمیاد، دوست دارم یه تیم کوچیک ولی چابک داشته باشم و با اونها کارهای بزرگ و بی نظیری انجام بدم، یک سری از رویاهای من هم خیلی زمینی نیست، به هر حال اینقدر زیاد هستند که بعضی وقت ها دیوونه میشم بهشون فکر می کنم، امیدوارم آخرش داستان زندگیم خیلی خوب تمام بشه.

هر سال این موقع ها کلی برنامه داشتم و حتی در حال اجرا کردنشون بودم، همیشه احساس کردم من برای انجام کارهای تاثیر گذاری به این دنیا اومدم، دنبال انجام کارهای بزرگ نیستم، مثلا اگر من به یک نفر کمک کنم از جایی به جایی برسه و موفق بشم برام ارزشش خیلی بالاتر از کارهای دیگه است که صرفا بزرگ هستند، دارم حرف های قلمبه سلمبه میزنم ولش کنید، الان در موقعیت عجیبی هستم، عزیز ترین آدم های زندگیم زیر پام رو خالی کردن و رفتن، مقصر اصلی هم خودم بودم، الان بین زمین و آسمون هستم یه جورایی خدا دستم رو به زور نگه داشته، چند ماهی هست که توی همین وضعیت هستم و دارم فقط تحلیل می کنم، خیلی سعی کردم همه چیز رو درست کنم و ادامه بدم ولی موفق نشدم.

بگذریم خواستم بگم مثل سال های پیش هیچ برنامه ی مدونی ندارم و فکر می کنم قرار هم نیست داشته باشم، چون باید برگردم عقب، یک قدم دو قدمم نه چندین قدم باید به عقب برگردم، الان بین زمین و آسمون جای تصمیم گیری نیست، آدم باید حداقل یک ثبات نسبی افکار داشته باشه تا بتونه تصمیمات خوبی بگیره، سال های پیش چون اصل و ریشه ی افکارم مشخص بود کجاست و قراره کجا بره ولی الان همه چیز به هم ریخته و هیچ چیز شبیه گذشته نیست و نخواهد بود، برای همین باید برگردم عقب کاری که اصلا دوست ندارم توی زندگیم انجامش بدم و دوست ندارم دیگه تکرار بشه ولی الان مجبورم و باید برگردم عقب، این روزها در لحظه تصمیم می گیرم.

آدم های زیادی رو از زندگیم حذف کردم و در آینده نیز خواهم کرد و یا جایگاه شون رو توی ذهنم ازشون گرفتم و شاید به خاطر تصمیمات جدیدم آدم های زیادی هم وارد زندگیم بشن و جایگاه های مهمی رو توی ذهنم پر کنند، هیچ چیز مشخص نیست، فقط می دونم تا بعد از عید دردهای جسمی رو هم باید تحمل کنم چون دکتر عزیز این طوری تشخیص داد، به هر حال فرصت خوبی هست برای من تا خوب فکر کنم و تصمیمات خوب و سازنده ای بگیرم، آخرین باری که چنین کاری با زندگیم کردم شش سال پیش بود، البته خیلی سطح اش پایین تر بود، به هر حال زندگیم رو فعلا با تصمیمات مقطعی اداره می کنم تا بتونم به یک پلن خوب برسم.

این حرف ها به این معنی نیست که دارم بی برنامه و باری به هر جهت حرکت می کنم، چون وقتی در مورد چیزی مطلب می نویسم یعنی شالوده و چهارچوب کلی ده سال آینده رو طراحی کردم ولی چون شبیه به راهی که تا الان طی کردم نیست، برای برنامه ریزی سال به سال و قدم به قدمش نیاز به کمی تجربه و فکر و طراحی دقیق دارم که این ها مستلزم زمان هستند، ای بابا، ببین بحث به کجاها کشید، در کل مسیر زندگیم رو به کلی دارم تغییر میدم، این همه حرف زدم بگم تولدم مبارک، بقیه اش همه شوقات بود، هر وقت به جایی رسید افکارم حتما دربارشون مطلب می نویسم، بریم یک فال حافظ و یک فال شهریار هم بگیریم که خوشی های امشب کامل بشه.

فال حافظ

فال حافظ

شب وصل است و طی شد نامه ی هجر   ***   سلامٌ فیه حتی مطلع الفجر

دلا، در عاشقی ثابت قدم باش   ***   که در این ره نباشد کارِ، بی اجر

من از رندی نخواهم کرد توبه   ***   و لو آذَیتَنی بِالهَجرِ والحَجر

برآی ای صبح روشن دل، خدا را    ***   که بس تاریک می بینم شب هجر

دلم رفت و ندیدم روی دلدار   ***   فغان از این تطاول، آه از این زجر

وفا خواهی، جفاکش باش حافظ   ***   فَاِنَ الرَبحَ والخُسرانَ فیِ التَجر

  • واقعا حافظ کولاک کرد با این شعری که برای امشب انتخاب کرده بود.

فال شهریار

فال شهریار

عمر بگذشت به کوچیدن ایامی چند   ***   بسته این قافله صبحی دو سه با شمامی چند

صبح و شامی به حساب است که چون حافظ نقد   ***   صرف ساقی کنی و خرج گلندامی چند

حرمت این می و این میکده خاصان دانند   ***   سر نیارد به در از حکمت آن عامی چند

عاشقانیم و خوش آغاز به هر صحنه ولی   ***   باز در آخر هر صحنه بدانجامی چند

آمدن کامروایان جهانی بودیم   ***   لیک رفتن دل و جان باخته ناکامی چند

آنچه بر صفحه ی تاریخ جهان مانده به جای   ***   ننگ چندی است که آمیخته با نامی چند

گر توانی به سر سنگ زدن جام غرور   ***   شو به میخانه رندان و بزن جامی چند

تا دل از دغدغه آرام پذیرد، بشتاب   ***   که در آن غرفه توان یافت دلارامی چند

رهروان یابی و ساز سفر قله ی قاف   ***   وین در و دشت گذاری به دد و دامی چند

قند لب در قرق غمزه و قهر است آنجا   ***   رخ متاب از شکرین بوسه به دشنامی چند

تو نه مرغ هوسی کز قفسی بگریزی   ***   عشق را در پس هر دانه بود دامی چند

پیک جانان نه همه حلقه زند بر در دل   ***   عشق بازان همه سازند به پیغامی چند

دل سیاهی که در آشفتن دین است و ستون   ***   سرو مغزی است که آشفته به سرسامی چند

گو منه دیگ و مزن جوش که آمیزش نیست   ***   ما درون سوختگانیم و شما خامی چند

شهریارا همه را گوش دل حافظ نیست   ***   تو بساز از کرم خواجه به الهامی چند

دوش دیدم که ملائک در میخانه زندند   ***   گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

  • انصافا شهریار هم امشب سنگ تموم گذاشت برامون با حافظ هم ارتباط برقرار کرد.

این حرف ها می موند روی دلم اگر نمی گفتم، این پایین نوشتم که اگر حال نداشتید نخونید ولی من باید می گفتم، خواهش می کنم ازتون همیشه حرمت نون و نمکی که می خورید رو نگه دارید، به عهد و پیمانی که می بندید وفادار بمونید، هیچ چیزی نباید باعث بشه شما بی وفایی رو یاد بگیرید، همیشه یادتون باشه کسی که یک چیز کوچیک تو این دنیا بهتون یاد داده باشه حقی به گردنتون داره، قدر معلم هاتون رو بدونید، این روزها دوست خوب سخت گیر میاد من خودم چند تاشون رو از دست دادم به خاطر رفتارهای اشتباهم، خیلی بیچارگی هست آدم دوستان خوبش رو از دست بده و غم سنگینی روی سینه ی آدم میزاره، قدر همدیگه رو بدونید، قدر لحظات با هم بودنتون رو بدونید و شاد باشید.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

۲ دیدگاه ها

  1. تبریک میگم
    این متن در مورد ۳۰ سالگی هست، منتها نمیدونستم از کی هست که بخوام اسمشون رو ببرم.

    “I enjoy being 30, I drink my 30s like a liqueur, I don’t shrivel up in premature old age, cyclostyled on carbon paper. Listen, Cernam, White, Bean, Armstrong, Gordon, Chaffee: being 30 is great, and so is being 31, 32, 33, 34, 35! It’s a great age because it’s free, rebellious, illegal, because the stress of waiting for it is over, the melancholy of decline hasn’t started, because we’re finally lucid at 30!

    If we’re devout, we’re staunchly devout. If we’re atheists, we’re staunchly atheist. If we’re dubious, we’re not ashamed of it. And we’re not afraid of pranks by the kids because we’re still kids, too, we’re not afraid of being scolded by the adults because we’re adults, too. We’re not afraid of sin because we’ve understood that sin is a point of view, we’re not afraid of disobedience because we’ve discovered that disobedience is noble. We’re not afraid of being punished because we’ve decided there’s nothing wrong in loving if we meet, of letting ourselves go if we get lost: we don’t have to reckon with the teacher any more and we don’t need to reckon with the priest and his holy oil. We reckon with ourselves, and that’s it, with our grown-up’s suffering.

    We’re a field of ripe wheat at 30, no longer green and not yet dried up: the sap is coursing through us at the right pressure, full of life. Our every joy is alive, our every suffering is alive, we laugh and cry like we’ll never be able to again, we think and we understand like we’ll never be able to again. We’ve reached the peak of the mountain and everything is clear up there on the peak: the road we climbed and the one we’ll go down by. A little out of breath but still fresh, we won’t sit down half-way any more to look back and look forward and wonder about our future: so why isn’t it like that for you? Why do you seem like my fathers, crushed by fears, by boredom, by baldness? What have they done to you, what have you done to yourselves? What price did you have to pay for the moon? The moon is expensive, I know. It’s expensive for all of us, but no cost is worth that field of wheat, no price is worth that mountaintop. If it were, there’d be no point in going to the moon, we might as well stay here.

    So wake up, quit being so rational, obedient, wrinkled! Quit losing your hair, quit feeling so down in your equality! Tear up the carbon paper. Laugh, cry, make mistakes. Hit out at the Bureaucrat watching his stop-watch. I say it in all humility, with love, because I respect you, because I see you as better than me and I wish you were much better than me. Much better, not just a little better. Or is it too late? Or has the System already crushed you, swallowed you up? Yes, that’s how it has to be

  2. محمدمهدی مالوردی

    تبریک میگم

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه