۱۰آبا
فاجعه‌ی دنباله‌روی

فاجعه‌ی دنباله‌روی

خیلی سال پیش روحیه‌ی بسیار جنگجویی داشتم، وارد هر جلسه‌ای که می‌شدم، اگر احساس می‌کردم حرف‌هایی که زده میشه درست نیست یا مخالف دانسته‌های من هست، شدیدا واکنش نشون می‌دادم، هیچ وقت هم برای من مهم نبود چه اشخاص مهمی در جلسه حضور دارند، خیلی راحت حرفم رو می‌زدم و بلند می‌شدم و می‌رفتم، چند سالی میشه دیگه این اخلاقم رو کنار گذاشتم، چند تا کار ساده به جای جنگیدن انجام میدم، یکی اینکه قبل از هر جلسه بررسی می‌کنم چه کسی من را دعوت کرده و اصلا موضوع جلسه چه چیزی هست! اگر از طرف مقابل و جمعی که دعوت شدند خوشم نیاد و نشناسم، اصولا مجبور نباشم شرکت نمی‌کنم، اگر مجبور باشم و در جلسه احساس کنم حرف‌های درستی زده نمی‌شود و اصولا کسی اونجا نیومده تا حرف درست را بشنوه، اگر آدم‌های حاضر در جلسه برام اهمیت نداشته باشند، همراهی می‌کنم، می‌خندم، تایید می‌کنم و می‌روم دنبال زندگی خودم و دیگه هم در چنین جلسه‌ای شرکت نمی‌کنم، تعداد کمی جلسه هست که من باید شرکت کنم و تک‌تک‌ آدم‌های جلسه برای من مهم هستند و اگر احساس کنم نتیجه جلسه هم مهم و تاثیر گذار هست، همچنان به شدت می‌جنگم و حرفم را می‌زنم، صرف نظر از اینکه بقیه خوششون بیاد یا نه، این طوری خیلی احساس بهتری هم دارم.

دوست دارم از یک بعد دیگه هم به این قضیه نگاه کنم، چند روزی بود که مشغول فکر کردن به چند تا از دوستانم بودم که مدتی هست با هم گپ می‌زنیم، طی چند سال گذشته که می‌شناسمشون، همیشه تحت تاثیر شدید یک نفر در زندگی‌شون بودند، نمی‌دونم این موضوع بد هست یا خوب ولی می‌دونم وقتی تعداد این آدم‌ها زیاد می‌شوند و دنباله‌روی کردن از اون‌ آدم‌ها به تناسب باعث تغییرات جدی در زندگی‌شون میشه، حاصل چیز جذابی نخواهد بود. مثلا یکی از بچه‌ها وقتی دانشگاه قبول شد با دوست برنامه‌نویسی آشنا شد و زمانیکه دیدمش بهم گفت مسیر زندگیش مشخص شده و قرار هست دیگه برنامه‌نویس حرفه‌ای بشود، چرا؟ چون دوست صمیمی‌اش برنامه نویس بود، شش ماه بعد به گرافیک علاقه‌مند شد، چون دوست صمیمی‌ دیگه‌ای پیدا کرده بود و با داد و فریاد گفت یافتم! از این به بعد من طراح هستم، هنوز مدتی نگذشته بود که دوستی پیدا کرد که در شرکتی مشغول مدیریت پروژه بود، یک روز اومد و نشست پیشم و گفت نمی‌دونی این مدیریت پروژه عجب دنیای عجیبی هست.

همین چند وقت پیش هم که دیدمش، فهمیدم دوست جدیدی پیدا کرده و مدیر دیجیتال مارکتینگ شرکتی شده، بهش گفتم تا کی فکر می‌کنی به این روند می‌تونی ادامه بدی! همیشه به خاطر اینکه در محیطی بمونی یک برچسب به خودت می‌زنی و تمام تلاش و انرژی‌ات رو میزاری تا شبیه کسایی بشی که دوستشون داری یا احساس می‌کنی آدم‌های خفنی هستند، بهش گفتم هیچ آدمی تو این دنیا خفن نیست، حتی آدم‌هایی که احساس می‌کنی خیلی بزرگ هستند وقتی کنارشون قرار می‌گیری می‌بینی از زندگی‌شون شاید راضی و خوشحال نباشند! بهترین کار این هست که ما روی خودمون تمرکز کنیم، بهش گفتم بزرگ‌ترین چیزی که باعث میشه ما به رویاهامون نرسیم ترس هست، من خودم به شخصه گاهی پیش میاد دوست دارم وارد حوزه‌ی جدیدی بشم، ولی می ترسم چون نمی دونم قراره چه اتفاقی برام بیافته، با خودم میگم من در این حوزه‌ای که هستم خیلی چیزها رو بلدم، کلی روابط دارم و … این مسائل باعث میشه وارد حوزه‌ی جدید که باعث شادی و رضایتمندی من میشه نشم، چرا؟ چون می‌ترسم، ما دوست داریم شبیه بقیه بشیم و دنباله‌رو اونها باشیم تا یکی باشه حمایت‌مون کنه، خیلی وقت‌ها دیگران ما را تشویق می‌کنن و بهمون میگن به‌به تو فوق‌العاده‌ای دلیلش به نظرم بیشتر این هست که اکثر آدم‌ها خودشون انتخاب درستی ندارند و روی توانایی‌هاشون تمرکز ندارن و کوچیک‌ترین کار‌های ما از نظرشون فوق‌العاده‌ است، در حالیکه ما با انجامشون خیلی خوشحال نیستیم، ولی چون تایید دیگران را دوست داریم، لذت می‌بریم و احساس می‌کنیم بهترین تصمیمات دنیا را گرفتیم، من به شخصه از تعریف و تمجید هیچ کس به جز خودم خوشحال نمیشم، چون دیگران هیچ شناختی از من ندارند، من خیلی از کارها را فوق‌العاده انجام می‌دهم ولی شاید دوستشون نداشته باشم، وقتی انجامشون میدم و یا دنباله‌روی آدم‌های دیگه‌ای هستم، اون آدم دیگه هیچ وقت من نیستیم، حتی اگر خفن‌ترین آدم اون حوزه هم بشم، باز آدمی که باید باشم نیستم، راستش به نظرم دیگه هیچ کس نیستم و گم شدم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)