۴اسف

فرصت ها مثل اسب می روند

یادم میاد وقتی می رفتم مدرسه بهمون می گفتند فرصت ها را دریابید، فرصت ها مثل ابر از کنار شما خواهند گذشت، مثال قشنگ و جالبی هست، مفهوم خیلی خوبی هم داره، به نظر من این معنی به مرور زمان توی ذهن ما تغییر پیدا می کنه و تغییرات اون هم بستگی به چگونگی استفاده کردن یا عدم استفاده ما از فرصت های زندگی داره، البته فرصت، خودش به تنهایی دنیایی از معنا و پیچیدگی به همراه خودش داره که باید روش تمرکز کنی تا بتونی بهتر درکش کنید.

وقتی حرف از فرصت به میون میاد، نمیشه درباره هزینه فرصت بحث نکرد، توی اقتصاد یادم میاد می خوندیم که مثلا هزینه فرصت اینکه شما یک ساعت با فلان رفیقتون برید سینما اینه که شما می تونستید یک ساعت کتاب خوب بخونید، یا مثلا هزینه فرصت اینکه شما یک ساعت بیشتر بخوابید این خواهد بود که شما می تونستید یک ساعت ورزش کنید یا یک ساعت بیشتر کار کنید یا حتی یک ساعت بیشتر کتاب بخونید و کلی کار مثبت دیگه ای که می تونستید انجام بدید.

به نظر من فرصت و هزینه فرصت بین آدما هم وجود داره، خواسته یا ناخواسته، مثلا هزینه فرصت رفاقت با بعضی از آدم ها خیلی سنگین هست، با بعضی دیگه سبک تر، بعضی هم اصلا هزینه فرصت ندارند، مثلا شاید دیده باشید که یکی بهتون میگه به خاطر من فلان کار را انجام بده، اون در اصل داره هزینه فرصت رفاقت با خودش رو به شما بیان می کنه و یه جورایی با این کار شما را ارزیابی می کنه که آیا هزینه فرصت رفاقت با اون رو حاضرید بدید یا نه! آیا سطح رفاقتی که با شما در نظر گرفته درست هست؟ یا باید تغییرش بده!

توی چند روز گذشته با آدم های سرسخت و فوق العاده ای رو به رو شدم که هزینه فرصت رفاقت با اونها خیلی سنگین خواهد بود ولی من تصمیم خودم رو گرفتم و قصد دارم تحت هر شرایطی پای هزینه های رفاقت با اونها بمونم، فرصت ها مثل ابر می مانند ولی فرصت اگر از جنس آدم باشه دیگه به نظرم مثل ابر نیست، بلکه مثل اسب خواهد بود، تا در حال راه رفتن هست باید بهش نزدیک بشی، اگر شروع به دویدن کنه دیگه رسیدن به اون کار آدمیزاد نخواهد بود، برای همین فرصت هایی از این دست مثل اسب خواهند گذشت، باید سریع تصمیم بگیریم.

چیز عجیب دیگه ای هم که کشف کردم این هست که چند سال پیش همین آدم از من چیزی خواست ولی زدم زیرش، امروز فهمیدم عجب حماقت بزرگی مرتکب شدم، البته از جهاتی هم خوشحال هستم که باز این فرصت برای من پیش اومده که تصمیم بگیرم، اصولا هیچ وقت این فرصت ها در زندگی من تکرار نمی شوند، امیدوارم این بار بهترین تصمیم را بگیرم، حتی اگر ظاهر تصمیم از نظر همه احمقانه به نظر بیاد، من به اون آدم ایمان دارم، مطمئن هستم تحت هیچ شرایطی من را تنها نخواهد گذاشت و ضرر امروز منافع فردا را به همراه خواهد داشت.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۲ دیدگاه ها

  1. داشتم متنت رو میخوندم یاد این جمله از معلم دوران دبیرستان افتادم (ناخداگاه من رو برد توی اون فضا)
    میگفت دوستی با شماها رو خیلی دوست دارم شما دوستان من هستید ، دوستی با بزرگترها رو دوست ندارم چونکه آنها خط کش می گذارند بعد باهات دوست می شوند ولی دوستی شماها صرفا به خاطر رفاقت است نه منافع شخصی.

    • احتمالا ربطش به بی ربطی بود، چون من درباره منافع شخصی حرفی نزدم، حتی در دوران مدرسه هم هزینه فرصت وجود داره، باید یکم دقیق تر و بزرگ تر به قضیه نگاه کنید، آدم ها صرف نظر از کوچک بودن و بزرگ بودنشون، هزینه فرصت دارند، حال دانسته کاری را انجام بدهند، یا ندانسته، گاهی هزینه فرصت رفاقت با بعضی در مدرسه این بود که باید زمانی میذاشتم تا بهشون ریاضی یاد بدم، یا مثلا تنقلاتم رو باهاشون تقسیم می کردم و …

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)