۱مهر

قدر سلامتی رو بدونید

پارسال آخرای آذر بود که رفته بودم بیرون و شاد و خندون برگشتم خونه، در و باز کردم، انگار همه چیز تمام شده بود، احساس خیلی بدی داشتم، دنیا داشت دور سرم می چرخید، خودم رو رسوندم کنار بخاری، افتادم روی زمین، دیگه از اون به بعد چیز خیلی زیادی یادم نیست، چند ساعتی گذشت، فکر می کردن فشارم افتاده، تا شب سر کردم، درد عجیبی به سراغم اومد، تا صبح بالش رو گاز می گرفتم، صبح رفتیم دکتر، دقیقا اونم گفت از فشارش هست و یک قرص زیر زبونی داد و چند تا آنتی بیوتیک قوی، می گفت اینا رو بخوره خوبه خوب میشه، از پیش دکتر که رفتیم اشتهام رو از دست دادم، ولی با معده خالی قرص ها رو می خوردم بلکه خوب بشم.

از فرداش نه تنها بهتر نشدم، بلکه با سرعت باور نکردنی ضعیف می شدم، همه نگران بودن، هر کسی میومد خونه یک نظر پزشکی می داد، حتی یکی گفت رودل کرده، ببریدش پیش فلانی، مسخره ام اومد ولی اینقدر درد داشتم که این حرف ها حالیم نبود، گفتم بریم، من و می کشوندن تا ماشین، رفتیم پیش همون بنده خدا، یعنی رفتیم خونه اش، یه کارهایی کرد، راستش برای چند ساعت حالم بهتر شد، چیزی نمی تونستم بخورم، هر چیزی که بود رو میاوردم بالا، حالم لحظه به لحظه بدتر میشد، ظرف مدت سه چهار روز دیگه واقعا داشتم از بین می رفتم، هیچ کس چیزی نمی فهمید، حتی یک فوق تخصص رفتیم گفت صبح بره آندوسکوپی بشه، گفتم نمی خواد ممنون.

مادرم هر روز می گفت، این و ببریم تهران نشون بدیم، بابام می گفت، مگه این دکترها چشونه، اصلا چیزیش نیست، گذشت، یه چند روزی گذشت، هیچی نمی تونستم بخورم، دریغ از یک سرم که به من زده باشن، شب آخر حالم به حدی بد شده بود که داشتم بی هوش می شدم، من و سریع بردن بیمارستان، قصد توهین ندارم ولی واقعا بعضی از این دکتر ها هیچی نمی فهمن، گفت سرما خورده و دو تا قرص مسخره نوشت، دیگه مادرم از کوره در رفت، بهش گفت یک سرم بنویس براش، یه نیش خندی زد و گفت شما اگه دکتری بیا بشین اینجا؟ خیلی عصبانی شدم، بهش گفتم لااقل فشار که بلدی بگیری این و بگیر، حالم خوب نیست، با اکراه فشارم و گرفت، خودش دست و پاش و گم کرد، سریع یک سرم نوشت و گفت ببریدش اورژانس، سریع بهش سرم بزنند، اصلا به روی خودمون هم نیاوردیم داشتیم می مردیم.

صبح عازم شدیم تهران، اولین سفری بود که زیاد ازش یادم نمیاد، ولی انصافا اون سرم دیشب کلی حالم و بهتر کرده بود، بیشتر عقب ماشین خوابیده بودم، هر از چند گاهی بلند می شدم از پنجره بیرون رو نگاه می کردم، یکم با خدا درد و دل می کردم، استرس و دلشوره عجیبی داشتم، نمی دونستم چی شده، یادم نمیاد چطوری حتی این دکتر رو پیدا کردن و ازش وقت گرفتن، فقط یادم میاد تو مطب دکتری نشسته بودم، بعد حالم بدتر از این حرف ها بود، صندلی ها رو چسبوندن کنار هم، دراز کشیدم، بیمارهای دیگه گفتن این بنده خدا رو بفرستید داخل، از در رفتم تو، روی تخت خوابیدم، فقط دکتر از جاش بلند شد، گفت چرا این رو آوردید اینجا؟ سریع ببرید بستریش کنید، از کبد اش هست، معاینه خاصی هم نکرد، یک نامه نوشت و قرار شد ما رو بستری کنند، یادمه بیمارستان میلاد رفته بودیم، بعد از گرفتن کلی آزمایش مسخره، گفتند اورژانس پر هست و پشت در موندیم، دیگه شب شده بود، اعصابم به هم ریخته بود، از اینجا به بعدش هم خانواده خودم درگیر شده بود، هم همسرم و هم خانواده شون، عصبانی از بیمارستان رفتیم بیرون، از این بیمارستان به اون بیمارستان دریغ از یک تخت خالی، به زور بیمارستان خاتم الانبیا یک سرم زدیم بلکه زنده بمونیم، شب رفتیم خونه، صبح دوباره رفتیم بیمارستان میلاد، گفتند دکتر باید تایید کنه، بعد از شش ساعت نشستن توی سالن بی خودی، دکتر یک خط خطی روی کاغذ کرد، جا داشت فک اش رو میاوردم پایین، ولی با اون نامه هم ما رو بستری نکردن، حالم واقعا داشت بدتر می شد، باز بی خیال اونجا شدیم و این بار بیمارستان های خصوصی رو می رفتیم، جالب بود که اونها هم جا نداشتن، بالاخره بیمارستان لاله به زور رفتیم اورژانس، اونجا بستری کردن تا یک تخت خالی بشه، جا نداشتن، به زور رفتیم.

توی بخش، یک دکتر خوش تیپ با کت و شلوار و کراوات شیک اومد برای معاینه، اصلا دیدمش خوب شدم (لبخند)، بهش گفتم دکتر چی شده؟ گفت اومدم همین و بفهمم، یکی دو سه روزی هر چی دست اش اومد آزمایش نوشت، راستش همین الانم داره اون سبک رو ادامه میده، چیزهایی هم می نویسه که با دفترچه زیر ۲۰۰ هزار تومان نشه، یکی نوشته بود با دفترچه بیشتر از یک میلیون شده بود، بیشتر از دو نوع قرص هم نمی دادن به من، بعد از چند روز خیلی حالم بهتر شده بود، البته همچنان اشتها نداشتم ولی دیگه می تونستم از جام بلند بشم، راحت حرف بزنم، توی اون مدت فهمیدم وقتی می گن قدر سلامتی تون رو بدونید یعنی چی! راستش هنوزم درگیرم، بعضی روزها زمین گیرم می کنه، ولی خیلی خوب مفهوم سلامتی از ثروت هم بهتره رو فهمیدم، واقعا بدون سلامتی هیچ کاری نمیشه کرد.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

۵ دیدگاه ها

  1. حرف دل خیلیا رو زدی…
    یاد این پست افتادم:
    http://dar300metri.blogsky.com/1394/09/19/post-121/
    درد بدتر میدونی چیه؟ اینکه مث جریان صنعت انداختن خودرو بیکیفیت با منت و شعارملی گرایی و… به مردم، یه چیز اظهر من الشمسه ولی کسی هیییییییچ اقدامی نمیکنه!

  2. یه حرف حساب یعنی همین.
    امیدوارم که همیشه سلامتی در اولویت باشه.
    ممنون از نوشته های قشنگت

  3. وبلاگ جالبی داری دوست عزیز
    چه از نظر طراحی و چه از نظر مطالبی که میفرستی.
    تبریک میگم

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه