۶اسف

قدم زدن با حبیب توی پارک

امروز دلمون گرفته بود، از صبح تا حالا غم یقه ما را گرفته بود ول کن هم نبود، الان هم ول نکرده، فقط حبیب نمی دونم از کجا فهمیده بود، اومد دنبالم گفت بیا بریم پارک یه قدمی بزنیم شاید رها کرد، گفتم نمی کنه، گفت حالا تو بیا بریم، حبیب بود، به هر کسی می تونستم بگم نه، ولی این حبیب بود، دوستم بود، آدم به دوستش تحت هیچ شرایطی نه نمیگه، به خصوص که به خاطر من آمده بود، حبیب شاید تنها کسی باشه که خوب من رو بلد هست، می دونه کی باید بیاد، می دونه کجا باید باشه، کلا همه چیز رو می دونه.

رفتیم پارک چند دقیقه ای قدم زدیم ولی هیچ کدوم سکوت رو نشکستیم، حبیب همیشه مراعات حال من رو می کنه، می دونست حوصله ندارم ولی تنهایی هم دوست ندارم، نیومده بود حرف بزنه، اومده بود من تنها نباشم، خیلی دوستش دارم، حبیب رو میگم، بغض کرده بودم، غم هنوز یقه من رو گرفته بود، دیگه داشتم می ترکیدم، طاقت نیاوردم، به حبیب گفتم حبیب چرا هر سال این موقع ها که میشه غم میاد دنبال من، ول کن هم نیست، هر سال همین موقع ها که میشه یه بهونه ای جور می کنه میاد یقه ما رو می گیره.

حبیب چیزی نگفت، فقط گوش می داد، قدم می زدیم، دوشا دوش هم، هوا خیلی سرد بود، حبیب دستش رو کرده بود توی جیبش، از  سرما داشت به خودش می پیچید ولی ناله نمی کرد، بهش گفتم حبیب، تو چرا اومدی؟ همه که رفتن، همون که بهار رفته بود، البته برگشت ولی دیگه پیش ما برنگشت، رفت پیش دوستاش، دیگه حوصله ما رو نداشتن، اصلا دیگه مهم نبودیم، حوصله که جای خودش رو داره، دوستاش براش مهم شده بودن، ما دیگه روی مد نبودیم، قدیمی شده بودیم، انداختمون یه گوشه و رفت.

اینقدر هوا سرد بود که فقط ما توی پارک بودیم، انگار کسی دلش نگرفته بود، شاید هم حبیب نداشتن بیاد دنبالشون با هم برن پارک، من که خوشحال بودم با هم قدم میزدیم، بهش گفتم حبیب حالا چرا ما؟ چرا ما روی دیوار هر کی یادگاری نوشتیم خراب شد! چرا به هر کی گفتیم بمون، رفت! چرا ما به دیگران فکر می کنیم ولی کسی به فکر ما نیست؟ چرا ما همیشه هستیم ولی بقیه هر وقت دوست دارن میان و میرن، حبیب ساکت فقط گوش می داد، اگه گوش دادن هنر هست، همش رو دادن به حبیب.

هر چی روی دلم مونده بود به حبیب گفتم، حتی بهش گفتم قدیما هر وقت دلم می گرفت با هم می رفتیم پارک قدم می زدیم اینقدر حرف می زدیم تا دلمون باز بشه ولی دیگه حوصله دیدن ما هم ندارن چه برسه به حرف زدن، حرف هم که می زنیم، شروع نکرده میگه دیگه بس کن، چقدر حرف می زنی، خداحافظی می کنه و میگه من رفتم، آخراش که دیگه خالی شده بودم حبیب دستم رو گرفت، نشستیم روی صندلی، انگار تصمیم داشت سکوتش رو بشکنه، نگاهی به ستاره ها انداخت و گفت، غم مخور، این نیز بگذرد، …

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)