۲۵اسف

قوانین راهنمایی و رانندگی در استخر

سفرنامه تبریز

یه مدت بود به دوستان قول داده بودم قبل از عید یه سفر به تبریز داشته باشم، بعد از سوختن سالار تمام معادلات من تغییر کرد به خصوص که هزینه درست و حسابی هم روی دستم گذاشت، یکی دو روز با خودم درگیر بودم که برم یا نرم چون به جز اون تنهایی هم حوصله نداشتم، تا اینکه به علی پیشنهاد دادم با من به سفر تبریز بیاد از قضا اون هم قبول کرد، رفتم بلیت هواپیما بگیرم ماشالله تا عید جا نمی داد، مجبور شدم بلیت اتوبوس بگیرم که اونم از شانس فقط دو تا جا داشت اون هم پشت سر راننده بود.

ساعت ۸ بود که اتوبوس از اراک به سمت تبریز حرکت کرد، بیش از یک ساعت رادیو چهرازی گوش دادیم، از شماره صفر تا یکم مونده به آخراش که راننده تصمیم گرفت از اون فیلم های کیلویی ۱۰۰ تومان خودش رو برای مسافرین بیچاره پخش کنه، خدا رو شکر لپ تاپم شارژ داشت، برای همین شروع کردم به دیدن فیلم سینمایی که خودم آورده بودم، نزدیک به سه ساعت بود، دیگه مغزم آخراش نمی کشید، البته فیلم خیلی خوبی بود که جداگانه معرفی اش خواهم کرد.

اتوبوس برای شام جای خیلی بدی نگه می داره، ترجیحا شام با خودتون ببرید، چون همه اونجا سیگار می کشند و به جز اون کسی که غذا رو می کشید من دیدم دستش توی دماغش بود، چیز عجیبی بود کلا، وقتی رسیدیم تبریز ساعت ۷ صبح شده بود، هوا بیش از حد معمول سرد بود، یه تاکسی گرفتیم و رفتیم به سوی جایی که باید می رفتیم، وقتی رسیدیم اونجا هم خیلی سرد بود، تا مقدمات خواب رو فراهم کردیم، یکی از دوستان از راه رسید ولی چشم های من یاری نمی کردند بیدار بمونم برای همین رفتم برای خواب.

این بار فکر می کنم طولانی ترین سفر خودم رو به تبریز داشتم، با رفت و برگشت حدود ۶ روز طول کشید، یکی از روزهای سفر تصمیم گرفتم اولین غذای عمرم رو یاد بگیرم بپزم، از اونجایی که یکی از بچه ها ماکارونی رو خوب بلد بود، شروع به پختن ماکارونی کردم، از شانس همون روز مهمون هم از راه رسید، البته آشپزی من بد نبود ولی شاید مهمون داشتیم بهتر بود یه چیز دیگه درست می کردیم، به هر حال به نظر خودم برای شروع بد نشد چون هیچ چیزی از غذا باقی نموند.

متاسفانه بعد از خوردن غذا، مراسم عجیبی رو راه اندازی کردند تا من رو به عنوان آشپز قبول کنند و اون هم شستن ظرف ها بود، شستن ظروف در حالت عادیش کار بی خودی هست، حالا فکرش رو بکنید بخواهید ظرف های ماکارونی رو هم بشورید، این مراسم هم تمام شد و بعدش جلسه ای با موضوع مناطق آزاد به خصوص منطقه آزاد ارس شروع شد، جلسه خوبی بود، در طول مدتی که تبریز بودم یکمی حال و هوام بهتر شده بود چون قبلش اصلا خوب نبودم.

روز جمعه کلا کار رو تعطیل کردیم البته من چند تا مطلب نوشتم ولی بعدش رفتیم کوه عینالی، مدت ها بود اینقدر کوهپیمایی نکرده بودم با این وجود وضعیت مناسبی داشتم، به امام زاده بالای کوه اول که رسیدیم، یک چای دارچینی دبش زدیم و تصمیم به برگشتن گرفتیم ولی من دوست داشتم ادامه بدیم، انگار موتورم تازه روشن شده بود، به سمت ایستگاه تلکابین حرکت کردیم، در طول مسیر کلی درباره کار و ایده آل هامون حرف زدیم تا اینکه رسیدیم به تلکابین و برای برگشت بلیت خریدیم.

کلا از جایی که پاهام روی زمین نباشه خوشم نمیاد، تلکابین هم از اون جور جاهاست، با این حال کلی اذیت کردم تا رسیدیم پایین، در راه برگشت به محل استراحت تصمیم گرفتیم یک استخر هم بریم، با اون خستگی که بعد از سه ساعت کوهنوردی داشتیم تصمیم عجیبی بود ولی رفتیم، استخر پیام جای تمیز و جالبی بود، یک سرسره داشت که چند باری توفیق پیدا کردم در حالات مختلف ازش اومدم پایین، جالب اینجا بود که هر کس می خواست بیاد پایین نگاه می کرد نفر قبلی رسیده باشه پایین.

یکی از ویژگی های جالب استخر قوانین راهنمایی رانندگی بود که بر استخر حاکم بود، خیلی جاها استخر رفته بودم ولی تا حالا با یک همچین چیزی مواجه نشده بودم، داشتم طول استخر رو شنا می کردم که نجات غریق سوتی زد و کنارم اومد، به ترکی اولش باهام حرف زد من چیزی نفهمیدم بهش گفتم من ترکی بلد نیستم عذرخواهی کرد و به فارسی گفت نمی تونی از این طرف شنا کنی این طرف لاین برگشت هست، اون طرفی شنا کن، من یکم دور و برم رو نگاه کردم و گفتم چشم.

چند متری که از نجات غریق دور شدم زدم زیر خنده، دیگه نمی تونستم راحت شنا کنم، مدام حس می کردم نکنه باید راهنما می زدم و نزدم، یا جایی که وایستادم خدای نکرده پارک ممنوع نبوده باشه! و کلی افکار دیگه برای همین بی خیال شنا شدم و رفتم جکوزی، هیچ وقت باهاش ارتباط خوبی برقرار نکردم برای همین رفتم سونای بخار، به به، عروسی بود اونجا، یکی با ظرف آب تمبک میزد و بقیه هم نوبتی می رقصیدن و اطرافیان هم دست دست، حالا دست دست، عجب فضایی بود.

خلاصه کنم سفر رو خیلی عالی بود، در این سفر دوباره به لاله پارک رفتم و غذاهای جدیدی خوردم، پیاده روی در ولیعصر و پیدا کردن فروشگاه محصولات آدیداس هم از جذابیت های جالب این سفر بود به خصوص که علی هم کفش قشنگی خرید و مجبور شد رستوران دکتر نیک شام بده، یادم میاد یکی از نهار ها هم رفتیم از در به در خریدیم، اسم های جالبی بود، از سنگفرش باقلوا خریدیم و از یکی از مغازه ها کلی بچه ها برای من کادو خریدند، حس خیلی خوبی داره هدیه گرفتن، ازشون ممنونم.

در کل سفر در روز ۲۵ اسفند با رسیدن به اراک تمام شد، مسیر برگشت به دلیل پیدا نکردن بلیت مستقیم ۱۶ ساعت طول کشید، طوی راه دو تا فیلم سینمایی طولانی رو دیدم یکی از اونها باشگاه مشت زنی بود، سفر خیلی خوبی بود، دستآورد های خیلی خوبی هم برای من داشت، کلا سفر برای من فوق العاده است، بدون سفر احساس می کنم مرداب میشم، زندگی از نظر من یعنی کشف و با سفر می شود خیلی چیزها را کشف کرد، از فرزام و آرش و ندا و سایر دوستان به خاطر مهمون نوازی خوبشون سپاسگزارم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

یک دیدگاه

  1. فوق العاده بود ! بسی خندیدم !

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه