۸دی
edwardaobara

قول، قول است

نمی دونم چرا این کتاب رو خریدم، درسته «قول، قول است» عنوان کتابی هست که وین دایر نوشته و محمد رضا آل یاسین اون رو ترجمه کرده و انتشارات هامون هم چاپ اش کرده ولی انصافا پر از غلط املایی بود، بگذریم، شاید به خاطر فیلم فارست گامپ خریدمش، هیچ وقت اون صحنه از فیلم رو فراموش نمی کنم که دوستش بهش گفت، بابا مرده و تو خودت این کار و به تنهایی راه انداختی، چرا باید سهمی به بابا بدی! گفت قول، قول هست، این فیلم بی نظیر هست، من خودم بیش از دوازده بار دیدمش، توصیه می کنم ندیدید حتما ببینید و اگر دیدید دوباره ببینید، شاید هم به خاطر وین دایر این کتاب رو خریدم چون از کتاب های دیگه ای که ازش خونده بودم راضی بودم، من همیشه چند صفحه از کتاب رو موقع خرید می خونم ولی این بار حتی لای کتاب رو هم باز نکردم و خریدمش، ولی خیلی راضی هستم از خریدش.

داستان کتاب درباره دختری شانزده ساله به اسم ادواردا اوبارا بود، دختر نوجوانی که در سال ۱۹۷۰ به خاطر بیماری دیابت به اغما فرو رفت و آخرین گفت و شنودش با مادرش چنین بود:

مامی، قول بده هرگز مرا ترک نکنی

و مادرش پاسخ داد:

عزیزم مطمئن باش تو را ترک نمی کنم، قول می دهم و قول، قول است

مادرش بیش از ۳۵ سال پای قولش موند و با عشق و فداکاری از دخترش مراقبت کرد و هیچ وقت تنهاش نگذاشت و در طول شبانه روز هر دو ساعت به او غذا می داد، تا اینکه در سن ۸۰ سالگی در سال ۲۰۰۸ فوت می کنه، در طی تمام این سال ها همیشه امیدوار بود دخترش از کما بیرون میاد، ادواردا هم ۵ سال بعد از فوت مادرش در سال ۲۰۱۲ در سن ۵۹ سالگی فوت می کنه، بعد از خوندن کتاب که رفتم ببینم مادر و دختر در چه وضعیتی هستن خیلی حالم گرفته شد، دوست داشتم هر دو هنوز زنده بودن، چقدر این آدم ها توی این دنیا کم هستن، دوست داشتن و عشق واقعی یعنی همین ها، راستش من همیشه برای دوست داشتن ارزش ویژه ای تو زندگیم قائل بودم، حس می کردم دوست داشتن و محبت داشتن ارزش زیادی داره و هر کسی ارزش دوست داشتن ما رو نداره، آدم باید محبت اش رو پای آدم هایی بریزه که این طوری دوستش داشته باشن، وقتی این کتاب رو می خوندم خوشبختانه پیش مادرم بودم و تصمیم دارم خیلی بیشتر هم بمونم، گرفتمش بغل و مدام بهش می گفتم خیلی دوستت دارم، یاد روزهایی افتادم که توی بیمارستان از کنار تختم تکون نمی خورد و به زور باید می بردنش استراحت، ارزش محبت و دوست داشتن هاتون رو بدونید و پای آدم هایی بریزید که ارزشش رو دارن، توصیه می کنم این کتاب رو حتما بخونید، خیلی دوست دارم درباره این کتاب بیشتر بنویسم ولی شاید برای معرفی این کتاب همین قدر کافی باشه و در مطالب دیگه ای از این داستان نقل کنم.

قفسه کتاب های من

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)