۱۱آبا
بچه های کار

لُپ لُپی که خدا سفارش داده بود!

من علاقه خاصی به گرفتن فال حافظ دارم به خصوص توی خیابون از بچه هایی که فال می فروشن، همیشه هم بهشون میگم خودشون یکی بهم بدن، اینقدر جالب فال ها رو ورق می زنن تا یه چیز خوبی نصیبم کنن، که دیگه دلم نمیاد بعد از خوندن فال بندازمش دور، همیشه نگهشون می دارم، هر فالی که از هر بچه ای گرفتم انگار داستان خریدم، فرصت داشته باشم می شینم کنارشون و مدتی باهاشون هم صحبت میشم، از رویاهایی که ندارن می شنوم، از زندگی شون و از چیزهایی که در روز تو ذهنشون می گذره، واقعا شنیدنی هست، اکثرا خیلی با ادب هستن و از هم صحبتی باهاشون خیلی لذت می برم. مثلا همین چند شب پیش با سینا آشنا شدم، فقط ده سالش بود و با داداشش که دوازده سالش بود بعد از مدرسه از شهریار میان تهران و فال می فروشن، اینقدر فالی که داد دستم شرح حال اون لحظه ی من بود که نشستم کنارش و شروع کردیم به حرف زدن، همیشه این بچه ها برام یک دغدغه بودن ولی هیچ وقت هیچ کاری به ذهنم نرسید که شاید بتونم براشون بکنم، بیشترین چیزی هم که خیلی آزارم میده اینه که وقتی ازشون درباره آینده سوال می پرسم هیچ جوابی براش ندارن و حتی چیزی هم نمی خوان، حس بد و عجیبی هست، شاید هم دوست ندارن درباره رویاهاشون با کسی حرف بزنن، نمی دونم.

بعد از اینکه از سینا جدا شدم، توی مسیری که به سمت خونه می رفتم به این موضوع فکر می کردم که برای دلبر یه شاخه گل بخرم، چند جایی هم سر زدم ولی متاسفانه جایی باز نبود، نزدیک خونه که رسیدم با خودم گفتم هدفم این بود با خریدن اون گل خوشحالش کنم حالا میرم یه چیز دیگه می خرم، ماشین و نگه داشتم و وارد سوپر مارکت سر کوچه شدم و هر چی نگاه می کردم خوردنی بود، به مغازه دار گفتم چیزی برای هدیه ندارین؟ گفت چرا این لپ لپ ها، خندیدم و با دست برشون می داشتم، یه تکونی بهشون می دادم که پر باشه، بعد یکی رو برداشتم و به سمت خونه حرکت کردم، نزدیک خونه دیدم یک بچه حدود ده ساله کنار سطح آشغال نشسته و داره لا به لای کارتن ها و آشغال اسباب بازی های بقیه دنبال چیزی می گرده، چند دقیقه ای از دور نگاهش می کردم، منتظر بودم دلبر بیاد پایین تا با هم بریم مهمونی، اونا رو بر می داشت بر انداز می کرد و کنار میذاشت، دلبر اومد پایین تصمیم گرفتم برم پیشش وقتی بهش نزدیک شدم بلند شد، دیدم توی دستش فقط یک جا سوئیچی قابل استفاده پیدا کرده، یک لبخند زیبایی به من زد که فکر نمی کنم هیچ وقت فراموش کنم و به مسیرش ادامه داد، منم نگاهی به لپ لپ توی دستم انداختم، یه نگاهی به دلبر انداختم، گفتم این برای تو بود ولی دیگه نیست، پسر بچه رو صدا زدم و لپ لپ رو بهش دادم و گفتم این و خدا برای تو سفارش داده بود، باز همون خنده قشنگش و کرد و رفت، منم یه نگاه به دلبر کردم و خندیدیم و رفتیم.

جالبی ماجرا اینجا بود که قبل از اینکه از شرکت بیرون برم داشتم یک کلیپ از حسن آقا میری می دیدم که می گفت: «چیزی تو این عالم وجود نداره که تو رو دل زده کنه، همه چیش باید تو رو به وجد بیاره، خدا میگه یه جوری دوستت دارم و یه جوری بهت توجه می کنم انگار من فقط تو این عالم یه مخلوق دارم اونم تویی، یک ثانیه هم ازت غافل نیست فقط میگه چی می خوای بگو من در خدمتم، ثانیه ای هم از تو غافل نمیشم، یه جوری می خوامت انگار تو این عالم فقط تو رو دارم، کس دیگه رو ندارم»، راستش ذهنم هنوز هم که هنوزه بعد از چند روز درگیره و به خدا میگم اون بچه چی ازت خواسته بود که به دلم انداختی گل بگیرم، چه کار کردی همه جا بسته بود، چی شد لپ لپ خریدم، چی شد دیدمش، حس عجیبی داشتم همش می گفتم هر روز که از خونه میزنم بیرون چقدر از این کارها برای من می کنی و من خبر ندارم، چقدر حواست به من هست و من حواسم بهت نیست، حس و حال این روزهای خودم و خیلی دوست دارم، حس می کنم خدا خیلی حواسش به من هست، حتی بعضی وقت ها به خودشم میگم، نمیزاره من زیاد اشتباه کنم و به بیراهه برم، زمین و زمان و به هم می دوزه من نخورم زمین، حتی وقتی می خوام باهاش لج بازی کنم با آرامش خاصی باز کار خودش و می کنه، یه جاهایی کفرم در میاد و داد میزنم میگم می خوام اشتباه کنم چه کار به من داری، یه لبخندی میزنه میگه دوستت دارم، خدایا، ممنون که اینقدر حواست به من و بنده هات هست، توفیق سپاسگزاریش هم بده، خدایا بهترین چیزهای عالم و به ما بده، تقدیر ما هم توش قرار بده، خدایا، خیلی دوستت دارم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

یک دیدگاه

  1. حس خوبی داشت نوشته اتون.
    ممنون

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه