۱۵دی

ماجرای پرواز شماره ۵۲۰۵

چند روز پیش برای یک سفر کاری عازم تبریز بودم، همیشه برای سفرهایی که با ماشین خودم نمیرم، بلیط رفت و برگشت می گیرم، شب قبل از پرواز کمردرد خیلی شدیدی گرفته بودم به حدی که تصمیم جدی گرفته بودم این سفر رو کنسل کنم و به استراحت بپردازم، ولی به هر زحمتی بود از خر شیطون پیاده شدم و خودم رو به پرواز رسوندم، همیشه موقع گرفتن کارت پرواز به طرف میگم جلوی پنجره به من بده، این بار هم همین کار رو انجام دادم ولی وقتی رسیدم پای صندلی یه خانم و پسرش نشسته بود، بهش گفتم ببخشید جای من نشستید، گفت حالا یک مادر نشسته، لبخندی زدم و نگاهی به مهماندار کردم و اون هم لبخندی زد و نشستم روی صندلی اول.

هواپیما که از زمین بلند شد و مهماندارها شروع به پخش پذیرایی کردند من هم بلند شدم و قدم میزدم، از این طرف به اون طرف، از اون طرف به این طرف، تا اینکه یکی اومد و گفت داری چه کار می کنی؟ گفتم دنبال شما می گشتم ازتون تشکر کنم ولی پیداتون نمی کردم، اطراف من هر کی این حرف رو شنید شروع کرد به خندیدن ولی طرف انگار عصبانی شده بود، سریع بهش گفتم کمردرد شدید دارم نمی تونم زیاد روی صندلی بشینم، بعد یکم آروم شد و خودش و بقیه ماهیت دکتر گونه ی خودشون رو نشون دادن و نسخه پشت نسخه دریافت می کردم تا اینکه خدا رو شکر با اعلام کم کردن ارتفاع بی خیال قضیه شدند و ما هم رفتیم سر جامون نشستیم.

در بدو ورودم به تبریز شرکتی که ازش بلیط برگشت رو خریده بودم با من تماس گرفت که ساعت پرواز تغییر کرده و از ساعت ۱۴:۲۰ به ۱۳:۵۰ تغییر پیدا کرده، بلیط رو تایید کنم یا کنسل می کنید؟ برای من خیلی عجیب بود، چون همیشه هواپیما تاخیر داره ولی این بار قرار هست زودتر از زمین بلند بشه، گفتم نه ممنون، خوشحالم میشم، روز برگشت، یکم ترافیک بود با استرس وارد فرودگاه شدیم، از قضا برق ها هم رفته بود و کسی کارت پرواز صادر نمی کرد، ساعت حدودا ۱۳:۰۰ بود.

بعد از گذشت چند دقیقه یک جناب سرهنگ جالبی از در اومد تو و همه دورش رو گرفتند، گویا زمان زیادی بود که برق رفته بود و فرودگاه تبریز داشت شلوغ میشد، گفتیم دیگه ایشون کار رو الان حل می کنه ولی کاری انجام نشد تا اینکه ساعت از ۱۳:۵۰ دقیقه گذشت و ما هنوز کارت پرواز هم نگرفتیم، شرکت هواپیمایی آتا تصمیم گرفت کارت پرواز رو دستی صادر کنه که نیروهای انتظامی و سپاه مستقر در فرودگاه مخالفت کردند چون نمی تونستند افراد و بارشون رو بگردند، البته کار عاقلانه ای هم بود.

ساعت ۱۴:۱۵ دقیقه بود که رئیس فرودگاه به صورت کاملا جدی وارد شد و به سمت کانترهای صدور کارت پرواز اومد و حق به جانب گفت، چرا کارت مردم رو صادر نمی کنید، اگه برق بره شما چه کار می کنید؟ یکی از پرسنل آتا گفت ما دستی صادر می کنیم ولی پلیس چطوری وسایل رو چک می کنه؟ که یک دفعه خانم میانسالی با صدای بلند گفت، به به، برق اتاق شما الان قطع شده که فهمیدی برق نیست، که تشریف آوردید؟ کل سالن از خنده مردن، چند تا تیکه دیگه هم انداخت تا یهویی برق اومد.

همه شروع کردند که سریع کارت پرواز رو صادر کنند ولی تسمه ی بار ها برعکس می چرخید، سریع یکی از نیروها رفت بالا و چمدون های مردم رو بر عکس روی تسمه می برد تا سوار هواپیما بشن، انگار داشت روی ترد میل برعکس راه میرفت، کلی هم اونجا خندیدیم، تا اینکه رفتیم به سمت هواپیما، خدمه پرواز که گویی فکر می کردند مشکل ادامه داره، با دیدن من شکه شدن و گفتند یه لحظه صبر کن، منم علاف جلوی در هواپیما ایستادم تا خانم های محترم کلاه سرشون کنند و شکلات بیارند و بقیه هم کتشون رو بپوشند.

این بار هم نشستم جلوی پنجره، پیرمردی هم کنار پنجره جلوی من نشسته بود، مسافرین بالا می اومدند تا اینکه یکی به پیرمرد گفت، آقا سر جای من نشستید، پیرمرد جاش رو عوض کرد تا اینکه بعد از چند دقیقه، مسافر دیگه ای اومد و گفت آقا ببخشید جای من نشستید، پیرمرد این بار عصبی شد و داد زد پس جای من کجاست؟ مهماندار اومد و با دیدن بلیط گفت دقیقا صندلی عقب جای شماست، اومد و کنار من نشست، ساعت ۱۴:۴۵ دقیقه شده بود و ما هنوز تو هواپیما نشسته بودیم.

یک گروه موسیقی که نمی دونم از کنسرت برمی گشتن یا کار دیگه ای داشتن با کلی آلات موسیقی وارد هواپیما شدن، حالا شما سیب بیار باقالی بار کن، دوستان بار تمام مسافرین رو پایین می ریختن تا اول اون جعبه ی بزرگ خودشون رو جا کنند بعد وسایل مسافرین دیگه رو بزارند روی اون جعبه ها، این وسط کلی هم مشاجره و دعوا و آقا لباسم خراب نشه و ساک من و بزار سر جاش و اینا رد و بدل شد تا اینکه خدا هم خواست و دوستان نشستن سر جاشون، درب هواپیما رو بستن و گویا داشتیم آماده ی پرواز می شدیم.

مهماندارها مثل همیشه نحوه ی بستن کمربند رو توضیح می دادند که صدای خانمی که پشت سر من نشسته بود در اومد و گفت، کمربند من بسته نمیشه، مهماندارها نتونستند مشکل رو حل کنند تا اینکه یکی از مسافرین عصبی شد و گفت خانم بیا جات رو با من عوض کن، این میراث اگر بیافته کسی زنده نمی مونه که داری سر کمربند دعوا می کنی، خدا رو شکر این قضیه هم حل شد و ساعت ۱۵:۰۰ هواپیما از زمین بلند شد و به سمت تهران حرکت کرد.

توی هواپیما یک آدم مشهور بود که من نمی شناختمش، از حفاظت پرواز بگیر تا مسافرین عادی همه میرفتن و باهاش خوش و بش می کردند، وقتی پذیرایی افتضاح که احتمالا ناهار نام داشت تمام شد، هواپیما شروع به کم کردن ارتفاع کرد، بر خلاف همیشه خلبان خیلی هواپیما را به راست و چپ منحرف می کرد، اون خانم میانسال هم که ترسیده بود هی اون عقب صلوات می فرستاد، بچه های گروه موسیقی که تو هواپیما بودند هم خیلی شیک همکاری می کردند، انصافا تا ثانیه ای که چرخ با زمین تماس برقرار کرد خلبان جوان هواپیما رو چپ و راست می کرد و مردم دستشون به صندلی جلویی بود و اون خانم میانسال هم تا لحظه آخر که خیالش راحت شد روی زمین نشستیم دست از صلوات فرستادن بر نداشت تا اینکه خدا رو شکر سالم به زمین نشستیم، انصافا من هم خیلی نگران شده بودم.

داشتیم از سالن خارج می شدیم که یه خانم دست بچه اش رو گرفته بود و داشت سقف رو نگاه می کرد که کیف من خورد بهش و شروع کرد به داد و بی داد که مگه کوری؟ گفتم خانم شما اصلا جلوت رو نگاه نمی کردی؟ گفت بچه است، گفتم مادرش که بچه نیست، توی همین گیر و واگیر یکی از مسافرین عصبانی دست من رو گرفت و گفت بیا بریم ولش کن، اینقدر خندیدم که بنده خدا کمی از عصبانیتش کم شد و با من شروع به خندیدن کرد، ماجرایی داشتیم تو این پرواز ۵۲۰۵ هواپیمایی آتا.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

۱۶ دیدگاه ها

  1. واقعا خیلی افتخار میکنم به کشور عزیزمون, چون تو عمرم بی نظم تر از اونجا هیچ جایی را ندیدم… همین طوری پیش بره خوبه.

    • من ایران رو به خودیه خودش خیلی دوست دارم، اعتقاد دارم باید ما قدم های کوچیک کوچیک و هوشمندانه ای برداریم تا از بی نظمی ها کم کنیم و به سمت جلو حرکت کنیم.

      • نظر شما در مورد اینکه هر روز بدتر از دیروز میشه چیه؟ (شاید برای من که چند سال یک بار میرم اونجا برای من خیلی محسوستر باشد تا شما)
        قدم های کوچیک کوچیک و هوشمندانه ای که برداشته میشه کی قابل مشاهده خواهد شد؟

        • شاید هیچ وقت، مهم اینه من خودم تکون بخورم، هدفم این نیست بد بودن یه سری چیزها رو پنهان کنم، می خوام بگم من خودم هم برای بهبود اوضاع هیچ تلاشی نمی کنم، این برای من جالب نیست، دوست دارم خودم حداقل یه تکونی بخورم.

          • به نظر من اوضاع خوب میشه ولی عمر ما کفاف نمیکنه …
            در مورد اینکه خودمون رو یه تکونی بدیم با شما موافقم، تکون بخوریم و حداقل یک نفر دیگر رو مجبور به تکون خوردن بکنیم تا شاید فرجی حاصل بشه…

  2. دوست دارم نوشته هاتو 😉

  3. سلام.
    من با آتا پرواز زیاد داشتم و تقریبا همه اش خوب بود.
    اما یک بار از مشهد به شیراز می اومدم با دوستم که لرزش زیادی داشت و ما شروع کرده بودیم با خنده بحث مرگ و یاد مرگ و… 😀 اطرافیانمون هم همه ترسیده بودند !

    موفق باشید.

  4. ایران و ایرانی با همین چیزاش دوست داشتنی هستن

  5. خدا رو شکر ۴ دفعه با هواپیما بیشتر سفر نکردم و هر ۴ بارشم به خیریت تموم شد :))
    آدم کلی استرس داره
    وقتی پات رو زمینه احساس امنیت می‌کنی :)) البته کاذبه، تو امن‌ترین جا هم باشی، مرگت فرا رسیده باشه، فاتحه :))
    مرسی استاد فتاحی 🙂

    • پات روی زمین که نیست، بیشتر احساس نا امنی می کنی، بیشترین دلیلش همین هست و اینکه می دونی اگر به هر دلیلی روی زمین تصادف کنی یک درصد احتمال زنده بودن هست ولی از اون بالا بیافتی پایین صد در صد کارت تمومه 🙂

  6. زیبا نوشتی !
    مقداری خودم رو تو اون حال و هوا دیدم….

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه