۲۵ارد

مباد بگذاری کسی جایت را بگیرد …

سلام خدا، امروز خیلی دلم گرفته بود از همون هایی که وقتی می گیره دلم می خواد سر بزارم به بیابون، به کسی که همیشه وقتی این طوری میشدم زنگ میزدم و باهاش حرف میزدم تماس گرفتم و رفتم پیشش ولی دیگه اون هم ازش کاری بر نمی آمد، خدایا چرا با من این کار رو کردی؟ نمی دونم از گذشته ناراحت باشم یا از حال، نمی دونم از خودم ناراحت باشم یا از دیگران، نمی دونم با خودم دعوا کنم یا با دیگران، راستش هیچ دیواری از دیوار شما کوتاه تر برای دعوا کردن پیدا نکردم، من رو ببخش چون کسی رو ندارم عقده های دلم رو روی سرش خالی کنم، هر وقت حالم بده، به سمت هر کسی میرم پس میزنه من رو، دیگه خسته شدم.

خیلی این سوال رو ازت پرسیدم، می دونم دیگه تکراری شده ولی هیچ وقت جواب درست و حسابی به من ندادی! چرا وقتی دیگران رو لازم دارم، نیستند! چرا ؟ آخه چرا باید همه ی اتفاق های سنگین و مشکلات پیچیده با هم در یک بازه زمانی اتفاق بیافتند؟ می خوای میزان تحمل من رو بسنجی؟ یعنی واقعا هیچ راه دیگه ای برای این کار نبود؟ می خوای چی از من بشنوی؟ این که کم آوردم؟ آره، کم آوردم دیگه، نمی کشم، تحمل ندارم، خسته ام، خسته. از زمانی که بچه بودم تا حالا زمان های کمی رو فهمیدم آرامش یعنی چی، زیاد آرامش رو تجربه نکردم، فکر نمی کنی دیگه کافی باشه! به خودت قسم خسته شدم، کم آوردم.

خدایا من هم مثل همه آدم ها اشتباه کردم، کمتر و بیشترش رو شما فقط می دونی، بعضی اوقات میزنم زیر همه چیز و میرم، بعد میزنی تو گوشم میگی برگرد، خب وقتی میزنی محکم بزن ولی کمکم کن، چرا اینقدر روی توانایی های من حساب باز کردی؟ خدایا نمی دونم چرا حسود نیستم وگرنه خیلی دلم می خواد حسود باشم، احساس می کنم خودم نیستم ولی نمی دونم کی هستم، خدایا نمیگم هوای من رو نداشتی اگر این رو بگم دروغ گفتم چون ثانیه به ثانیه شما را کنار خودم دیدم، می دونی خیلی وقت ها گفتی این کار رو نکن و من کردم و پشیمون شدم، سوالم اینه چرا اون موقع نزدی تو گوشم؟ چرا!!!

خدایا از دست خودم کلافه ام، دو هفته پیش هم همین طوری بودم، سر گذاشتم به بیابون ولی تو من رو کشوندی جایی که می خواستی، اینقدر که به شما فکر کردم تو این چند هفته باور کن به خودم فکر نکردم، این همه نشونه های غیر عادی، خدایا من دلیلشون رو نمی فهمم، به اندازه عقل خودم قدم برداشتم، خدایا باور کن شاید من آدم خیلی باهوشی نباشم و نتونم حرف شما را از روی نشونه هات بفهمم، ازت خواهش می کنم کمکم کن، خدایا نمی تونم بیش تر از این حرف بزنم، بغض سنگینی راه گلوم رو بسته، فقط بدون این روزها بیش تر از هر زمانی بهت نیاز دارم، کنارم باش، هر کاری دوست داری بکن ولی کنارم باش.

«خدایا من دلم را پیش تو به امانت گذاشته ام ، مباد بگذاری کسی جایت را بگیرد …»، خدایا دوست دارم توی دلم فقط تو باشی، درسته که تا حالا خیلی موفق نبودم و هر وقت کسی رو توی دلم راه دادم که نباید می دادم حسابی زدی تو گوشم ولی زحمتش رو از این به بعد خودت بکش خدا، اول اینکه خودم رو آدم کن، دلم رو خدایی کن، بعد هم کسانی رو راه بده که خودت دوست داری، مثل همین الان، شاید کسی حواسش نباشه، ولی من که حواسم هست، خدایا دوستت دارم، هم خودت رو هم کسی که شما توی دلم قرارش میدی، کسی که شما توی دل کسی قرار بدی، یقینا از بهترین هاست.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۲ دیدگاه ها

  1. درود
    بعد از چند روز فاصله ازشبکه دنبال شعر ارغوان از هوشنگ ابتهاج بودم که به طور اتفاقی این مطلبتون رو دیدم. تصمیم گرفتم برای نویسندش پیام بذارم. خوندم، لذت بردم از این شجاعت در بیان. ادغام همزمان دو حال خوب و بد.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)