۱۰بهمن
مرد ایرلندی

مرد ایرلندی

این فیلم را به پیشنهاد یکی از دوستانم دیدم، فیلم بسیار خوبی بود، می‌تونم مثل تمام مطالبی که شاید در اینترنت باشه بنویسم وای خدای من، این هم یک شاهکار دیگه از مارتین اسکورسیزی بود، همون طور که انتظار می‌رفت و بازی فوق‌العاده و رویای رابرت دنیرو و آل پاچینو، مرد ایرلندی از محصولات اصلی نت‌فیلیکس است که در تاریخ ۲۷ نوامبر ۲۰۱۹ به صورت اینترنتی منتشر شد، این فیلم با تحسین جهانی منتقدان همراه بود و در زمینه‌ی فیلم‌نامه، کارگردانی و عملکرد دنیرو، پاچینو و پشی خیلی ستایش شد، وقتی همه‌ی این‌ها را قبلا یکی نوشته چه کاریه خب منم دوباره بنویسم، شایدم نوشتم که بگم شما هم این فیلم را ببینید، درسته فیلم خوبی هست به نظرم حتما ببینید، ولی دوست دارم یک مدل دیگه‌ای درباره‌ی فیلم بنویسم، حتی ممکنه داستان فیلم هم طور دیگه‌ای ببینم، در ضمن اگر فیلم را ندیدید ادامه‌ی مطلب هم نخونید.

من به شخصه عاشق کاراکتر راسل بوفالینو شدم با بازی خوب جو پشی که گویا بعد از اینکه کار بازیگری را کنار گذاشته بوده باهاش صحبت کردن و قانعش کردن که باید در این فیلم بازی کنه، من خیلی خوشحالم که قبول کرده، کاراکتر راسل از نظر من خیلی ساده و در عین حال خیلی پیچیده بود، پر بود از بینش، انتخاب، تعامل و کنترل، برای انتخاب‌هاش زمان زیادی را صرف نمی‌کرد، به انتخاب‌هایی که داشت مطمئن بود و این به نظرم خیلی فوق‌العاده‌اش کرده بود، کاملا مشخص بود که انتخاب‌هاش و تصمیماتش بر اساس یک بینش عمیق هست، فرانک هم در جاهایی از فیلم اشاره‌هایی به بینش و نگرش راسل می‌کنه، توانمندی فوق‌العاده‌ی راسل در مذاکره به نظرم قسمت‌های جذاب فیلم را ساخته به خصوص در جایی که تونست فرانک را قانع کنه تا بر خلاف میل باطنیش با جو هم یک نقاشی رسم کنه، یک جورایی ماجرای فیلم با اولین انتخاب راسل در این صحنه شروع میشه.

این فیلم پر از رفت و برگشت به گذشته است، یک جورایی با تغییرات محیط باید تشخیص داد الان در کدوم زمان هستیم، به خصوص ماشین‌ها، تمام انتخاب‌هایی که در فیلم اتفاق می‌افته، ریشه‌ای عمیق در گذشته داره، برای همین مدام گذشته مورد بررسی قرار می‌گیره که چی شد که این طوری شد، تعامل فرانک با جو و راسل و حتی دوستی بین این آدم‌ها به نظرم فوق‌العاده جذاب بود، با وجودیکه شاید به نظر دوستی جو با فرانک خیلی عمیق‌تر و خانوادگی‌تر بیاد، به خاطر محبتی که بین جو با پگی دختر فرانک وجود داره ولی راسل به شدت رفاقت را در حق فرانک تمام می‌کنه، در موقعیت‌های بسیار خطرناکی که فرانک گیر میافته، این راسل هست که خیلی ساده ولی تمام قد از فرانک حمایت می‌کنه، من به شخصه این سکانس فیلم را هم خیلی دوست داشتم، گپ و گفت راسل با فرانک، این که راسل تونست یک راننده‌ی کامیون را به چنین شخصیتی برسونه به نظرم فوق‌العاده بود، کاری به مثبت یا منفی بودن تغییراتش ندارم، شخصیت فرانک صرف نظر از نوع کارش واقعا جذاب شده بود.

به نظر من راسل تمام ویژگی‌های یک رهبر خوب را داشت، من عاشق پایانش شدم وقتی که داشت با ویلچر می‌رفت و فرانک ازش پرسید کجا میری؟ گفت کلیسا، فرانک با تعجب ازش می‌پرسه کلیسا؟ میگه نخند، خودت می‌فهمی، بعد اول میره کلیسا، بعد بیمارستان بعد هم قبرستون، راسل مدام با آدم‌ها در حال گفت‌و‌گو بود، یک جورایی باهاشون زندگی می‌کرد، در اصل زندگیش حول محور آدم‌ها بود، تا مادامی که آدم‌ها بهش اعتماد داشتن بهشون اعتماد داشت و حمایت‌شون می‌کرد ولی وقتی اعتماد بین‌شون از بین می‌رفت، دیگه رفاقتی از نظرش وجود نداشت و خیلی ساده می‌گذشت.

نکته‌ی جذاب دیگه‌ای که دوست داشتم بحث خانواده بود، آخرین بار در فیلم پدرخوانده اینقدر تاکید روی خانواده را دیده بودم، رفتار فرانک با کسایی که دخترش را اذیت کرده بودن و تاثیر اون رفتارها در آینده‌ی بچه‌هاش واقعا بی‌نظیر بود، به خصوص در جاییکه با یکی از دخترهاش درباره‌ی این موضوع صحبت می‌کنه، می‌تونست خیلی بهتر عمل کنه و در آخر وضعیت بهتری داشته باشه، هر چند نمیشه گفت وضعیت خوبی داشت یا بد، ولی از نظر من خودش از پایان داستانش راضی نبود، تلاش کرد تا پایان بهتری را رقم بزنه ولی دیگه فرصتی نداشت، این که زندگی را به مرگ ختم کرده بود هم به نظرم عالی بود، به خصوص جایی که فرانک میره و برای خودش تابوت می‌خره، آخرش به پول و امکانات محدودی نیاز داره برای رفتن، تازه ما که فقط یک تیکه پارچه‌ی سفید بیش‌تر لازم نداریم برای رفتن، یک جای دیگه از فیلم هم خیلی دوست داشتم، اونجا که راسل یک انگشتر خیلی خاص به فرانک میده و بهش میگه فقط سه نفر در دنیا این انگشتر را دارن، من، آنجلو و تو، همیشه چنین دوستی‌هایی را آرزو داشتم، خیلی برای من فوق‌العاده بود، آخرین باری که به یک نفر یک انگشتر به نشانه‌ی برادری هدیه دادم، چند وقت بعدش برای همیشه رفت، نمی‌دونم من انتخاب بدی داشتم یا انتخاب‌های طرف مقابلم متفاوت بوده! فقط می‌دونم برای برادری انتخاب درستی نبود، چون اگر بود باید الان می‌بود، چون نیست، پس انتخاب درستی نبوده دیگه، بگذریم در کل خیلی فیلم دوست‌داشتنی بود، خیلی چیزها یاد گرفتم که حال و حوصله ندارم دربارشون بنویسم، فقط خواستم از یک زاویه‌ی دیگه‌ای به داستان نگاه کنم و کمی بنویسم، همین.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)