۳۰شهر

مسافر

توی اتوبوس نشستم، خیلی خوابم میومد، تصمیم داشتم بخوابم، چشم هام داشت کم کم بسته میشد، که راننده محکم پاش رو کوبید روی ترمز، چشم هام سریع باز شد، دیدم چند میلی متری یک کامیون هستیم، سریع فرمون رو چرخوند و همه مسافر ها به سمت دیگه ای پرتاب شدن، دیگه نمی تونستم بخوابم، تا صبح دلشوره داشتم و سعی می کردم راننده نخوابه، نماز صبح اتوبوس نگه داشت، پیاده شدم و یک نفس عمیق کشیدم، دیگه خوابم نمی برد، وقتی سوار اتوبوس شدم، دیدم راننده دیگه بیدار شده، منم لپ تاپم رو درآوردم و فیلم مسافر رو گذاشتم و شروع کردم به تماشا، این فیلم رو نمایشگاه کتاب امسال از غرفه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان خریده بودم.

راستش احساس خوبی بود که فیلم مسافر رو وقتی خودم مسافر بودم می دیدم، این دومین فیلم از عباس کیارستمی بود که می دیدم، البته فعلا نمی دونم شاید فیلم های دیگرش هم دیده باشم، فقط می تونم بگم، اصلا انتظار نداشتم این فیلم این طوری تمام بشه، خیلی جالب هست، چون وقتی شروع می کنید به دیدن فیلم از ابتدا پایان فیلم در ذهن شما شکل می گیره ولی وقتی پایان فیلم رو تماشا می کنید، شکه می شید، چون دقیقا اتفاقی خلاف تصویرسازی ذهنی شما می افته، جایی توی فیلم مادر بچه اومده بود مدرسه، می گفت آقای مدیر این بچه رو تربیت کنید، می گفت نمیشه ما بزنیمش، بعد صداش کرد و شروع کرد به کتک زدنش، انگار خیلی جدی میزد.

یاد دوران مدرسه خودم افتادم، بابام کلا مدرسه من نمیومد، شاید دو بار بیشتر تو کل دوران تحصیلم مدرسه نیومد، یک بارش رو هیچ وقت یادم نمیره، راهنمایی بودم، تمام معلم ها، مدیر و ناظم و همه رو عاصی کرده بودم، من و انداخته بودن پشت دفتر، اونها هم زنگ زده بودن به بابام که حتما سریع بیاد مدرسه، وقتی رسید و من و پشت دفتر دید، احساس کردم خجالت کشید، البته خودم اون لحظه خیلی بیشتر خجالت کشیدم، توی دفتر می گفتند، درس اش خوبه فقط نظم کلاس و مدرسه رو بهم می ریزه، نمی تونیم کاریش کنیم، مدام می گفتند پرونده اش رو می دیم ببرید اش جای دیگه، بابام چیزی نمی گفت، آخرش بلند شد، گفت بزنیدش، قیافه مدیر و ناظم مون دیدنی بود، فکر می کردن الان به من یه چیزی میگه، منم خنده ام گرفته بود به زور برای اینکه نخندم داشتم از تو دهنم لپ هام و گاز می گرفتم، بعد هم رو کرد به من گفت، کمتر اذیت کن، شب بیای خونه درست ات می کنم، البته استرس گرفتم ولی وقتی رفتم خونه دیدم فقط یکم اخم کرده و اتفاق خاصی نیافتاد، از اون به بعد سعی کردم یه جور دیگه ای کلاس و مدرسه رو به هم بریزم تا گیر نیافتم، تو راهنمایی زیاد کتک می خوردم ولی هیچ وقت به قول مدیرمون آدم نشدم، آخرش بهم مسئولیت دادن، فرق اش این بود بچه مثبت ها همیشه اسمشون تو بدها بود، بعد که معلم ها میومدن، اونها رو تنبیه می کردن و اونا هم گاهی گریه شون می گرفت، اوضاع خیلی خوب تحت کنترل من بود و من دیگه پشت دفتر نمی رفتم.

دوران راهنمایی بهترین دوران زندگی من بود، مدیر مدرسه آدم ریسک پذیری بود، سالی سه تا اردوی برون استانی داشتیم، همیشه هم من و به زور می بردن ولی هیچ اردویی نبود که من نرفته باشم، اونجا عاشق سفر شدم و ازشون ممنونم، از فیلم کلا خارج شدیم، آخرای فیلم رسیده بودیم و من اون دو دقیقه آخر رو با کلی استرس دیدم، وقتی تموم شد، لپ تاپ رو بستم و گرفتم دستم و از اتوبوس پیاده شدم، خیلی فیلم جذابی بود برای من، احساس صادقانه و اینکه خیلی طبیعی این فیلم ساخته شده بود داشتم، بر عکس فیلم های دیگه خودم رو توی فیلم احساس می کردم، اگر وقت داشتید این فیلم رو ببینید، خیلی حس خوبی داره.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه