۱۱آبا

مصاحبه

امروز رفته بودم یک جای هنری برای مصاحبه، روی دیوار یک سری عکس های متفاوت و خاص چسبونده بودن، بهم گفت اگر یکی از عکس ها رو بخوای انتخاب کنی، کدوم رو انتخاب می کنی، من هم نگاهی به دیوار انداختم و بین اون همه عکس که معنی و مفهوم شون رو نمی فهمیدم عکسی رو انتخاب کردم که احساس کردم دریاست و یک سری نردبان روی آب به سمت آسمان هست و بالای بعضی از اونها یک کلاغ گذاشتن، گفت چرا این و انتخاب کردی، گفتم حس کردم بیشتر فهمیدمش و باهاش ارتباط برقرار کردم، گفت چی برداشت کردی، گفتم خودم و احساس کردم که جایی گیر کردم و کلی راه اشتباه وجود داره و بین اون همه راه فقط یک راه درست هست و چون من در شرایط خاصی هستم و مجبورم سریع و با عجله و حتی بدون فکر تصمیم بگیرم و برای نجات خودم کاری کنم، احتمال اشتباه کردن من هم زیاد است.

سوال بعدیش جالب بود، گفت عکاسی می کنی؟ گفتم به عنوان یک عکاس نه، ولی هر از چند گاهی با گوشی عکس هایی می گیرم، گفت میشه چند تاشون رو نشون بدی؟ من هم راستش تا اومدم نشون بدم، از یک الاغی عکس گرفته بودم و از شانس همون اومد (لبخند)، عکس بدی نبود، بهش گفتم با نگاه هنری به الاغ نگاه می کردم، زدن زیر خنده و عکس های بعدی رو تماشا کردن و با هم پچ پچی کردن و این سوال کردن و به اون پاس می داد و اون یکی به این، گفت از عکس های روی دیوار سه تای دیگه انتخاب کن، کار مسخره ای بود به نظرم چون همون یک عکس هم به زور انتخاب کرده بودم و از بقیه خوشم نمیومد، عکس تصویر معروف جیغ رو انتخاب کردم و عکسی که یک نفر داشت به یک نفر که روی سرش صندلی گذاشته بود نگاه می کرد و یک تصویر رنگی از اشکال هندسی، این که توضیح میدم برای این هست که شاید تمام عکس های روی دیوار معروف بودن و من تا حالا ندیده بودم چون تصویر جیغ خیلی معروف بود و من بارها دیده بودمش، شاید برای شما آشنا به نظر برسه، منتظر بودم بهم بگه چرا این ها رو انتخاب کردی که گفت باهاشون یک داستان بساز، یک لحظه مغزم گیر کرد، همون داستان قبلی رو تعریف کردم و در ادامه گفتم وقتی تو اون شرایط توی دریا گیر افتادم اولین نردبان را بالا میرم صحنه وحشتناکی رو می بینم جیغ می کشم و خودم رو دوباره به دریا پرت می کنم، به زور شنا می کنم و خودم رو به یک نردبان دیگه میرسونم، ازش بالا میرم، اون بالا مردی رو می بینم که صندلی رو برعکس روی سرش گذاشته و هر چی ازش سوال می پرسم جوابم رو نمیده، آروم این بار از پله های نردبان پایین میام، با دقت به فضای اطرافم نگاه می کنم، راه درست رو پیدا می کنم و خودم رو به دریا پرت می کنم و به سمتش شنا می کنم و بعد از بالا رفتن ازش با صحنه زیبایی مواجه میشم، با مزه ترین قسمت اش این بود که پرسید تو با دیدن این عکس یاد محیط زیست نمی افتی! منم نگاهی کردم و لبخندی زدم و با اعتماد به نفس گفتم نه! انصافا هم اگر طرف می خواسته مفهوم محیط زیست و برسونه خیلی افتضاح بود کارش.

در آخر هم چند تا سوال دیگه پرسید که دقیق یادم نیست، مثل اینکه تاثیر گذارترین و جالب ترین فیلم کوتاهی که دیدی چی بود؟ گفتم اتاق هشت، البته من فیلم کوتاه زیاد نگاه نمی کنم، ازم پرسید اگر خودم بخوام چنین چیزی بسازم چه موضوعی رو انتخاب می کنم، نمی تونستم بین سه تا انتخاب کنم ذهنم درگیر بود و داشت می ساختشون، تا اینکه خودش انتخاب کرد، درباره اش کمی حرف زدم و در آخر پرسیدم حالا قبول شدیم یا نه؟ گفتند خبر میدیم، گفتم همون میرم یک دوری میزنم و بر می گردم معروف دیگه! لبخندی زدند و گفتند خبر میدیم، من که همین طوری رفته بودم و منتظر خبرشون نیستم ولی تجربه جالبی بود همیشه استرس مصاحبه رو دارم حالا با هر موضوعی.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه