۹اسف
ابوالفضل فتاحی

ملاقات با خودم

امسال هم مثل هر سال این موقع‌ها با خودم قرار داشتم، همیشه این قرار رو توی کافه‌ی نزدیک خونه میزارم، وقتی رسیدم خودم و دیدم که زودتر رسیده بود، رفتم نشستم رو به روش سر میز شماره‌ی دوازده، یه نگاهی از عمق جان بهش انداختم، لبخندی زدم احساس کردم خوشحال‌تر از گذشته است، هیچ وقت من زودتر از خودم شروع به حرف زدن نکردم، همیشه خودم شروع کننده‌ی بحث بود، نگاهش رو از روی من برداشت و کافه‌من رو نگاه می کرد، به سمت‌مون اومد و گفت «چیزی میل دارید!»، بهش گفت بله، دو تا موکا لطفا، بیچاره یه نگاهی به من انداخت، یه نگاهی به خودم اون طرف میز، با تعجب گفت براتون آماده می کنم و رفت، انگار چیز غریبی بود براش یکی با خودش قرار بزاره توی کافه! انصافا منم خیلی کم پیش میاد فرصت کنم با خودم خلوت کنم، شاید حق داشت.

چند دقیقه‌ای سکوت بینمون حکم فرما بود تا اینکه کافه‌من با دو تا موکا برگشت، هر دو رو گذاشت جلوی من، نگاهی بهش انداختم، یکی از فنجون‌ها رو هل دادم اون سمت میز و به خودم گفتم ببخشید، هنوز داشت با تعجب من رو نگاه می‌کرد، نگاهش کردم، هل شده بود، من من کنان گفت چیز دیگه‌ای لازم ندارید؟ خندیدم و گفتم فعلا نه، نگاهم رو بر گردوندم سمت خودم، یکم از موکاش خورد و گفت شروع کن، بگو ببینم چه کارا کردی؟ همیشه با همین سوال شروع می کنه، انصافا سوال سختی هست باید توی ذهنم سال‌ها رو پس و پیش بررسی کنم، تا بتونم چند تا داستان تعریف کنم، البته خودش بهتر از من به تمام داستان‌هایی که می خواستم تعریف کنم مسلط بود ولی نمی دونم چرا باز اصرار داشت براش تعریف کنم، شروع کردم به فکر کردن و دسته‌بندی خاطرات ذهنم، …

یادته چند سال پیش یکی زمستون اومده بود برای همیشه بمونه، پاییز دو سال پیش برای همیشه رفت! بعد از این همه سال هنوزم هر روز یادمه، دردش خیلی کم شده ولی هر وقت جاشو می بینم یادم میافته، دوست ندارم درباره‌ی اون ماجرا حرف بزنم، خواستم بگم امسال چند نفر دیگه هم رفتن، چند نفر هم اومدن و بعدش رفتن، چند نفر هم از وقتی اومدن هنوز نرفتن و گویا قصدی هم برای رفتن ندارن هر چند تعدادشون خیلی کمه ولی هنوز هستن، زندگی بین این اومدن و رفتن‌ها هنوز جریان داره و من خیلی چیزها نسبت به گذشته یاد گرفتم، دیگه رفتن‌ها خیلی آزارم نمیده، یاد گرفتم چطوری شب‌ها با یک چشم باز بخوابم که وقتی صبح از خواب بیدار میشم کسی نتونه با رفتنش غافلگیرم کنه، امسال هر کسی میومد دوست داشتم بدونم چرا اومده و هر کسی هم که می‌رفت می خواستم بدونم چرا رفته! عده‌ای به خاطر کنجکاوی میومدن و زمانیکه معماهای ذهنشون حل میشد می‌رفتن، عده‌ای به بهانه‌ی دوست داشتن و اینکه من به کمک نیاز داشتم میومدن و به بهانه‌ی حل مشکلات می‌رفتن، در حالیکه من هیچ وقت درخواست کمک نکرده بودم، عده‌ای خدا را بهانه‌ی آمدنشون می‌کردن و چون دلیل بزرگی بود همون رو هم دلیل رفتنشون می‌کردن، وقتی بعد از مدتی نگاهشون می‌کردم، همون خدا رو به بهای ناچیزی فروخته بودن و دیگران رو به مسلک جدیدشون دعوت می کردن و چقدر چندش آور شده بودن، اونجا بود که یاد گرفتم وقتی دیگران بازی رو شروع می کنن، من بزارم کارشون رو بکنن، خیلی آروم و ساده از کنارشون عبور کنم بدون اینکه توجهی بهشون بکنم، یاد گرفتم خدا رو همیشه تو قلبم نگه دارم، محبتش رو زیاد کنم، چون این خدا بود که همه جا مواظب من بود، حداقل خوشحالم که من و نزدیک خودش نگه داشت.

تلاش زیادی کردم برای تعامل با دیگران، البته کسانی که احساس می‌کردم اگر باهاشون تعامل بکنم اتفاقات خیلی خوبی رو می‌تونم برای کشورم و مردم رقم بزنم، تعامل با دوستی و … خیلی فرق می کنه، شروع خوبی داشتم و می دونم طی سال‌های آینده چیزهای زیادی هست که باید درباره‌ی تعامل یاد بگیرم، تعامل با آدم‌های اشتباه مسیر زندگی آدم رو می تونه تغییر بده و انسان رو به سمت پرتگاه‌های بدی هدایت کنه و تعامل خوب و سازنده می تونه مسیرهای جدید و بی نظیری بسازه که آدم‌ها از نتایج اون بهره‌مند بشن، وقتی خودم رو نسبت به دو سال پیش مقایسه می‌کنم، حداقل هزار برابر رشد کردم که اکثرش هم بر می‌گرده به سالی که گذشت، یاد گرفتم هر تعامل فرصتی هست و هر فرصت هزینه‌ای به همراه داره که یا باید بدم یا از کنار اون فرصت عبور کنم و این سخت‌ترین قسمت تعامل بود.

درباره‌ی کارها احساسم اینه تونستم بالاخره چارچوبی بسازم که دوستش داشته باشم، به خصوص که وقتی داشتم طراحیش می کردم، مدام تعامل جلوی چشمم بود، هنوز خیلی راه مونده، میشه گفت مسیر تازه داره شروع میشه و هر آنچه تا به حال بوده چیزی جز بازی نبوده، شاید هیچ وقت اینقدر احساس خوب و هیجان نداشتم نسبت به کارهایی که در حال انجامشون هستم یا کارهایی که می خوام انجامشون بدم، خیلی‌ها نظرات خوبی دادن، خیلی‌ها منعم کردن ولی من به مسیری که در پیش گرفتم ایمان دارم، کار برای من مثل جنگیدن می‌مونه، اگر بهانه‌ای برای جنگیدن نداشته باشم، خیلی سریع خسته میشم، اهداف جالبی برای خودم طراحی کردم، وارد یک جنگ تمام عیار دارم میشم، الان باید یک سری شوالیه پیدا کنم چون می‌دونم تنهایی نمیشه دوام آورد.

در کل سرت و درد نیارم زندگیم نسبت به گذشته خیلی هدفمند‌تر شده، صبح که از خواب بیدار میشم، ممکنه کلافه بشم چون کارهایی که باید انجام بدم زیاد هستن ولی می‌دونم باید چه کارهایی رو انجام بدم و این فوق العاده است، بهتر از قبل می‌دونم چی دوست دارم و چی خوشحالم می کنه، شاید این یکی از بزرگ ترین اتفاقاتی بود که طی یکسال گذشته برام اتفاق افتاده و هر روز هم بهتر از دیروزش می کنم، برنامه‌ام برای سال بعد اینه که حواسم به آدم‌هایی که وارد زندگیم میشن باشه و مراقب باشم پام رو تو چه محیط‌هایی میزارم، دلمم پر کنم از محبت خدا، که تنها کسی که وقتی می‌خورم زمین می‌تونه به دادم برسه، خداست، …

حرف هام دیگه تموم شده بود، آخرین جرعه‌ی موکا هم خوردم، کافه‌من رو صدا کردم، با تعجب خاصی بهم نگاه می‌کرد، صورت حساب رو خواستم، نگاهی به خودم انداختم و گفتم ممنون که اومدی، گاهی دلم برات خیلی تنگ میشه، سی و دو سال چقدر سریع گذشت، تا نگاه می کنم وقت رفتنه، بیا بیشتر با هم باشیم، کافه‌من برگشت، صورت‌حساب رو از دستش گرفتم، دستاش می‌لرزید، خندیدم، بهش گفتم تا حالا با خودت قرار نذاشتی؟ یکم فکر کرد و گفت یادم نمیاد کی آخرین بار با خودم حرف زدم، بلند شدم، صندلی رو از جلوی میز بیرون کشیدم، بهش گفتم بشین، نشست، پول صورت‌حساب رو گذاشتم روی میز، لبخندی زدم و بهش گفتم بیا اینم یه قرار فوری با خودت،  روز خوبی بود، امیدوارم سال خوبی در پیش باشه.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

۳ دیدگاه ها

  1. چه نوشته ی خوبی
    هم نحو نوشتن هم حرف‌ها.
    تولدتون مبارک.
    + منم چندروز دیگه باید به خودم سر بزنم، امیدوارم سرافکنده نشم پیش خودم.

  2. سلام
    با کمی تاخیر تولدتون مبارک 🙂
    تازه سعی میکنم کاهاتون و دنبال کنم
    آره دیگه بازم خیلی حرف زدم
    و
    مرسی بابت دیونه بازی

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)