۲۹آبا

من او را دوست داشتم!

مدتی هست خیلی بی حوصله شدم، آروم و قرار ندارم، زندگیم از دستم در رفته و به طور عادی هیچ کاری را طبق هیچ برنامه ربزی جلو نمی برم، خیلی اتفاقی داشتم در یک مجتمع تجاری می گشتم که با یک کتاب فروشی خیلی شیک آشنا شدم، اولش نمی خواستم برم داخل، ولی نمی دونم چی شد که رفتم، بین کتاب ها قدم می زدم و عناوین و جلد کتاب ها رو نگاه می کردم قصد خرید نداشتم، که یک ورقه ی آ چهار نظرم را جلب کرد، روی اون لیست چند کتاب پر فروش خودشون رو زده بودند، عنوان اولین کتاب «من او را دوست داشتم» بود، چند خطی رو خوندم و عاشق کتاب شدم و خریدمش، کتاب خوندن این روزها خیلی برام سخت بود ولی خوندمش.

سرمای زمستان، سوناتی در کنج آتش شومینه، قطره اشکی که بر گونه ی زنی جوان جاری می شود، دو دختر بچه که به خواب رفته اند. مردی که در سکوت شبی بی ماه خود را فرو می ریزد، راز می گشاید. و زندگی.

{چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟}

این کتاب ادبیات خیلی ساده ای داشت، به خصوص برای من که عامیانه نوشتن رو دوست دارم، از کلمات قلمبه و سلمبه استفاده نشده بود، ولی خیلی استادانه نوشته بود، عالی بود، داستان شخصیت های جالبی داشت، خود من تا پایان داستان متوجه نشدم کی داستان را تمام می کنه و به چه شکلی، تصویر سازی های شما را در جای جای داستان تغییر میده و باعث میشه مدام بقیه داستان را تحلیل کنید، وقتی کتاب را کنار میزارید، مدام ذهنتون پیش کتاب هست که بقیه داستان چی میشه، اصلا چه کسی صحبت خواهد کرد، از چه چیزهایی خواهد گفت و کلی ماجرای جالب دیگه، برای من جالب بود، سبک خاص و خوبی داشت.

  • نویسنده: آنا گاوالدا
  • مترجم: الهام دارچینیان
  • تعداد صفحات: ۱۷۵ صفحه
  • ناشر: انتشارات قطره
  • نوبت چاپ: دهم، ۹۴
  • موضوع: رمان، داستان های خارجی
  • خرید: موجود نیست
این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

یک دیدگاه

  1. جمله ای شنیدم که میگفت :
    میخواهی صدای قهقهه خدا را بشنوی برنامه هایت را بریش تعریف کن
    از این جمله خوشم اومد گفتم برای شما هم بنویسم  

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه