۱۰فروردین
من به دنیا اومدنم رو یادم نیست

من به دنیا اومدنم رو یادم نیست

چند وقت پیش وقتی برای بیست و سومین بار در قطار داشتم فارست گامپ رو تماشا می‌کردم، اون جمله به گوشم خورد، «من به دنیا اومدنم رو یادم نیست»، جمله‌ی خیلی جالبی هست، بدون شک در تمام دوران زندگی‌مون به مدل‌های مختلف بهش فکر کردیم، مثلا وقتی بچه بودیم به این فکر می‌کردیم چطوری به دنیا اومدیم، بزرگ‌تر که شدیم برامون سوال شد اصلا چرا به دنیا اومدیم، بعد‌تر سوال پیش اومد که اصلا چه کاری بود به دنیا بیایم و کلی از این سوالات به متناسب سن‌های مختلف‌ از خودمون پرسیدیم. یادم میاد مولانا هم شعری داشت با این مضمون که «از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود، به کجا میروم آخر»، جالب اینجاست که همچنان هیچ جوابی برای هیچ کدوم از این سوالات ندارم.

یادم میاد سر کلاس دینی بهمون می‌گفتن مهم نیست از کجا اومدیم و به کجا میریم، چون اختیار هیچ کدوم دست ما نبوده، مهم اینه این وسط درست زندگی کنیم، همیشه این جمله‌ها برام مسخره میومد، یعنی چی مهم نیست از کجا اومدیم و به کجا میریم؟ مثل این می‌مونه ما همین طوری بی‌خودی بریم یک جایی بعد ازمون بپرسن از کجا اومدیم، بگیم نمی‌دونیم مهم نیست، بعد بپرسن کجا می‌خوای بری؟ بگیم نمی‌دونم مهم نیست، مهم اینه الان اینجا هستیم، خب باشه الان اینجا هستی که چه غلطی بکنی؟ سر همون کلاس دینی بهمون می‌گفتن ما اومدیم در این دنیا که امتحان بشیم، خب به نظرم اینم مسخره است، مثل اینه ما رو در حال راه رفتن در خیابون بگیرن ببرن امتحان خلبانی ازمون بگیرن، بعد هم بگن اگر قبول نشی سوار هواپیما می‌کنیمت و می‌بریم می‌کوبیمت به کوه! اگر هم قبول بشی با هواپیما می‌بریمت وسط یک جزیره‌ی بی‌نظیر، سندش هم بهت میدیم.

دارم بلند بلند خزعبلات میگم، می‌دونم ولی خب سواله دیگه پیش میاد، تازه اینا خیلی خوب بودن به نظرم، یک جایی می‌خوندم که هدف از آفرینش انسان عبادت خداست، بعد جای دیگه می‌خوندم که خدا به عبادت‌ ما نیازی نداره، این ما هستیم که به عبادت خدا نیاز داریم، خب یعنی چی! زندگینامه‌ی یک آدم عارف که خیلی هم دوستش داشتم را می‌خوندم، دیدم صبح تا شب کارش عبادت بود، بعد زندگینامه‌ی امیرالمومنین رو می‌خوندم همش در حال کار و تلاش و جنگ و …، یک جای کار درست نیست، نمیشه که به دین عمل کنیم ولی مثل علی نباشیم، خب منم بشینم یه گوشه بهم آب و غذا بدن به مقامات بالای عرفانی میرسم، اگه فلسفه‌ی زندگی اینه، که اصلا جالب نیست، یعنی خدا این همه موجودات مختلف و زمین و آسمان و … رو خلق کرده که همین طوری فقط نگاهشون کنیم!

نمی‌دونم برای شما گاهی پیش اومده صحنه‌هایی از زندگی‌تون رو قبلا در رویاهاتون دیده باشید؟ برای من زیاد پیش میاد، خیلی اون موقع می‌ترسم چون هم عجیبه که در گذشته آینده رو دیدم و هم درست یادم نیست بعدش چی میشه! وقتی این اتفاق برای من میافته، حس می‌کنم قبلا یکبار این زندگی را کردم و الان دارم تکرار زندگیم را می‌بینم، بگذریم، به نظرم نمیشه مهم نباشه از کجا اومدیم و به کجا میریم و حتی اگر قبول کنیم که این دوتا مهم نیست، حداقل باید درست و حسابی بدونیم برای چی اومدیم؟ چی رو باید یاد بگیریم؟ چه کارهایی رو انجام بدیم! این‌ها سوالاتی بود که گاهی میاد توی ذهنم، البته این رو هم بگم که من هم خدا رو دوست دارم و هم زندگی رو و هم خیلی چیزهای دیگه رو، ولی خواستم بگم این سوالات هم توی ذهنم گاهی شکل می‌گیره ولی باعث نمیشه زندگی نکنم، من در لحظه هر تصمیمی که حس می‌کنم درسته را می‌گیریم، صرف نظر از چرایی زندگیم، بدون شک برای گرفتن تصمیماتم بینشی وجود داره ولی اونم حاصل تجربیات و تفکرات خودم هست و ممکنه اشتباه باشه، کلا به نظرم آدم باید زیاد سوال بپرسه، هم از خدا، هم از دیگران و هم از خودش.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)