۲۳فرو

من می خوام برق شریف قبول بشم.

پسرک باهوش- قسمت ششم

الان چند روزه بیکار شدم، یعنی خودم با دست های خودم رفتم استعفا دادم، کارم شده راه رفتن توی خونه، از این ور به اون ور، بعضی وقت ها هم می شینم بر و بر به دیوار نگاه می کنم و به خریتم فکر می کنم، بابام از ترس اینکه دیوار خونه سوراخ نشه یه لگدی نثار شکمم می کنه و میگه پاشو که اگه عقل داشتی این وضعت نبود، بنده خدا راست میگه، هر جای خونه که می خواد بره، یهو می خوریم به هم، نمی دونم سرعت راه رفتن من زیاده، یا اونا عمدا از جایی رد می شن که من می خوام رد بشم، آی لالالای لالای، لالای لای لالای، صدای گوشی من از کجا داره میاد؟ آی لالالای لالای، لالای لای لالای، کی انداختش زیر مبلا!!

الو سلام بفرمایید.

– سلام، چطوری پسرک تنها، می شناسی که؟

زدی ما رو به خاک سیاه نشوندی می خوای نشناسمت، پسرک باهوش.

– ببخشید چند روز کاری پیش اومد نتونستم زنگ بزنم، اگه وقت داری بیا یه سر بریم پارک امیرآباد، همون که وسطش کتابخونه داره، یکم با هم صحبت کنیم.

یه جوری میگه اگه وقت داری بیا، که آدم دلش می خواد با سر بره وسط  ساعت، باشه من تا یه ربع دیگه حاضر می شم میام، جلوی درب غربی .

– حالا چرا عصبانی هستی؟ بیا منتظرم، فعلا خداحافظ.

باشه، تا بعد.

خوبیه بیکاری اینه آدم همیشه حاضره، دیگه نمی خواد دنبال جوراباش بگرده، چون یا دنبال کاره، یا از ترس اینکه تیکه های کسی بهش نخوره آواره خیابوناست، ما که رفتیم، کسی هم که با ما کاری نداره.

حالا این پسرک باهوش می خواد چی به ما بگه، ما چی بگیم، یعنی میشه یه کاری کرد ما بیشتر سود کنیم؟ اصلا کارمون می گیره، خدایا فکر کردن ما رو نگاه کن، از اولش داریم کج و کوله فکر می کنیم، این بشر این همه در حق ما لطف کرده تا حالا، اصلا مشکل از منه که هیچ درست بشو نیستیم.

تاکسی دربست؟

+کجا میری؟

پارک امیرآباد

+بیا بالا

به به، آقا ولوم میدی؟

شمرده تر بگو با من حروف رفتنت، تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را ، آشوبم آرامشم تویی، به هر ترانه ای سر می کشم تویی، سحر اضافه کن به فهم آسمانم، آشوبم… .

آقا ممنون، من درب غربی پیاده می شم، چقدر تقدیم کنیم؟

+۵ هزار تومن.

با آهنگ حساب کردی؟

+قابل نداره.

قابل نداشت نمی گفتی که، دستت درد نکنه.

پس این پسره کجاست؟ هه، اونجاست، منو ندیده، برم محکم بزنم پس گردنش سوپرایز بشه، یا بزنم تو شکمش!

– اوی، سلام، تو این اخلاق گندت رو نمی خوای کنار بزاری؟ پهلوم سوراخ شد.

گفتیم از حال خودت بیای بیرون، چطوری؟ برنامه چیه؟

-بیا بریم کتابخونه با چند تا از این بیچاره هایی که دارن خر میزنن برای کنکور یه گپی بزنیم.

بابا بیا خودم بهت می گم چی میگن، دیگه این لوس بازی ها رو نمی خواد، بریم یه چی تولید کنیم بفروشیم بره پی کارش.

– بیا بریم کمتر حرف بزن، این مدت که ندیدمت چه کردی؟

خیلی کار کردم، چند باری خونه رو کامل متر کردم، روی دیوار مته کاری کردم، شب ها هم آشغال ها رو گذاشتم جلوی در، حال می کنی چقدر کار کردم.

– بله، زحمت کشیدی واقعا، میگم اینجا کتابخونه است، فقط یه لطفی کن، رفتیم تو ضایع بازی در نیار بندازنمون بیرون.

اصلا من نمیام تو خودت برو اونا رو بیار بیرون.

-آره آره این فکر خیلی بهتریه، همین جا وایستا من الان میام.

پسرکه جای خالی فکر کرده ما شخصیت نداریم، میگه ضایع بازی در نیاری آبرومون بره، اصلا فکر کرده کیه! فکرشو بکن، من میرفتم تو، با شخصیت، می گفتم سلام آقا پسر، می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم، طرف هم می گفت، بله، من شما رو جایی ندیدم، منم که معروف، …

– آقا رادین هستن، کجایی؟ حواست هست!

جانم، سلام، خوبی؟ با این سردار رادان فامیل هستید؟

– آی کیو، اسمش رادینه.

+ سلام

ببخشید، اصلا حواسم نبود، خوبی؟ خوشی؟ سر حالی؟ سال چندمی؟ چی می خونی؟ کجا می خونی؟

– می خوای دو سه تا سوال دیگه هم بپرس! ببخشید رادین جان، بریم یکم قدم بزنیم صحبت کنیم.

+ بریم آقا، ممنون، بد نیستیم، سال چهارم ریاضی هستم.

خب به سلامتی، کنکوری هستی پس، حالا می خوای دانشگاه چی قبول شی؟

+ هر چی خدا بخواد.

کجا ایشا الله.

+هر جا خدا بخواد.

اون وقت خسته نشی یه دفعه، همه زحمات رو که انداختی رو دوش خدا برات انجام بده، پس تو این وسط چه کاره ای؟

– پسرک تنها، این چه حرفیه؟

مگه دروغ می گم، یه مشت سینوس و کسینوس و تانژانت و کت ژانت و شلوار ژانت و کلی چرندیات دیگه با هم مخلوط می کنن می ریزن تو این مغز بیچاره، کلی هم پول پدر بیچاره رو می ریزن تو جیب کاظم و اینا، مغزشونم آکبند نگه می دارن، (بزنم تو سرش بگم خدا گفت بزن).

– شاید دوست نداره به ما بگه، این چه حرفیه که می زنی؟

+ البته اون جوری هم نیست که فکر می کنید، دوست دارم برق شریف قبول بشم.

جان!! چی گفتی؟ من دیگه حرفی ندارم.

این قسمت ادامه دارد …

 

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

یک دیدگاه

  1. عالی بود.دقیقا به خاطر همون قسمت سینوس کسینوس من رشته ریاضی رو بعد دیپلم عوض کردم رفتم هنر.
    دیدم حداقل اسم چهارتا هنرمند بریزم تو مغزم چندتا اثر هنری هم ببینم کلی روحم شاد میشه
    خیلی خوش شانسید که این پسرک باهوش رو دارید تو زندگیتون

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)