۳۰مهر
پاییز

مهری که به دلم نشست.

ماه مهر یکی از متفاوت ترین ماه های زندگیم بود، قبل از شروع هر کاری یکی از بزرگ ترین تصمیمات زندگیم رو گرفتم، تصمیم گرفتم کسی که بهترین سال های زندگیم رو کنار هم کار کردیم تا در آینده کارهای هیجان انگیزی بکنیم ولی به هر دلیلی تصمیم گرفت زیر قول و قرارمون بزنه و رفت تا زندگی اش رو شاید از مسیر بهتری بسازه، فراموش کنم، این کارم کردم، اون اوایل خیلی کار سخت و دردناکی بود برای من، شاید این آخرین مرحله برای فراموش کردنش بود، البته به قول یکی از دوستانم بعضی از دردها مثل سوختگی می مونه که بعد از مدتی شاید درد نداشته باشه ولی جاش همیشه باهات هست و همیشه یادت می مونه، من دو سال موندم و سعی کردم پای قول و قرارم بمونم، حتی به عنوان دوست نامه هم براش نوشتم و قبل از پایان دو سال سعی کردم برش گردونم ولی تصمیم خودش رو گرفته بود و من هم مصمم شدم به تصمیمی که گرفته بودم، اون ساده فراموش کرد، حتی یادش نبود چقدر ازش گذشته، تو روزمرگی های خودش غرق شده بود، راستش دیگه نمی خوام تا آخر عمرم ببینمش، به نظرم دوست داشتن کسایی که کوچیکترین جایی تو ذهنشون نداریم اسراف محبت و دوست داشتن هست.

با شروع ماه مهر تصمیم گرفتم ۴ جلد کتاب خوب بخونم، امروز که آخرین روز ماه مهر هست باید بگم برای اولین بار تونستم ۱۲ جلد کتاب که بعضی هاشون واقعا فوق العاده بودن رو تو یک ماه بخونم، بعضی از کتاب ها اثرات فوق العاده ای حتی در کوتاه مدت توی زندگیم داشتن و تونستم با چیزهایی که ازشون یاد گرفته بودم کارهای فوق العاده ای انجام بدم، این باعث شد تشویق بشم و خیلی از کارهایی که همیشه می ترسیدم انجامشون بدم رو امروز با هیجان دنبال کنم و هر روز تلاش می کنم تا بهتر از دیروز حتی انجامشون بدم، این کارم باعث شد خیلی حس خوبی به زندگی پیدا کنم و راستش خوشحال تر از قبل هستم و به نظرم خیلی کار عالی انجام دادم، شاید ماه های بعد به خاطر حجم کارهایی که این ماه شروع کردم نتونم ۱۲ جلد کتاب رو بخونم ولی همین که شروع کردم تلاش می کنم ادامه بدم و از حداقل ۴ کتاب در ماه کمتر نخونم، یاد گرفتم حتی وقتی عصبانی هستم برای آروم کردن خودم از خوندن کتاب استفاده می کنم.

نمی دونم چی شد یهو تصمیم گرفتم بدوم، همین طوری بی خودی، نه برای سلامتی می دویدم نه هیچ چیز دیگه ای، فقط می خواستم این کار و انجام بدم، لذت بخش بود امروز وقتی دیدم موفق شدم ۱۲۰ کیلومتر رو این ماه بدوم خیلی هیجان زده شده بودم، راستش چند روز پایانی به خاطر این سرماخوردگی عزیز نتونستم درست و حسابی بدوم، نمی دونم ماه بعد این کار و ادامه میدم یا نه ولی تا همین جای کار هم خیلی سر ذوق آورد من رو، کلا آدمی نیستم که برای انجام هر کاری توی زندگیم دنبال دلیل و منطق بگردم، حس کنم دوست دارم کاری و انجام بدم انجامش میدم و برام دیگه چیزی مهم نیست، فقط می تونم بگم خیلی حالم رو خوب کرد و هر روز سر حال تر از دیروز بودم.

توی کار فراز و نشیب های عجیب و غریبی داشتم، تصمیمات جدیدی گرفته بودم و با سرعت باورنکردنی نسبت به گذشته شروع کرده بودم به انجام دادنشون که شاید آخر ماه بعد درباره‌شون بنویسم، اتفاقات بسیار خوبی افتاد، کارهای جدیدی رو شروع کردم، کارهای نیمه کاره زیادی رو تکمیل کردم، نظم خوبی به کارها دادم و خیلی چیزهایی که سر جاشون نبود و بلاتکلیف بودن رو به حسابشون رسیدم از همه مهم تر به یک نظم مالی هم خودم و رسوندم، کلا کارهایی کردم که از نظر خیلی ها که دور و برم بودن از من بعید به نظر می رسید، این موضوع خیلی حالم و خوب می کرد، اگر در موردشون حرفی نمی زنم می خوام وقتی به جایی رسیدن درباره حاصل این کارها بنویسم، این ماه تصمیمات سختی مجبور بودم بگیرم، جایی باید صبوری کردن رو یاد می گرفتم ولی دیگران می خواستن که صبر نکنم، چالش هایی پیش میومد که گاهی چند روز همه سردرگم می موندن و باید سعی می کردم هم روحیه خودم رو حفظ کنم و هم مشکلات رو حل کنم، راستش به تمام معنی کلمه لذت دست و پنجه نرم کردن با مشکلات و چالش های پیش بینی نشده رو تجربه کردم و واقعا لذت بخش بود.

یکی از کارهای مهمی که این ماه شروع کردم این بود که گاردم رو باز کردم نسبت به ورود آدم های جدید به زندگیم، راستش دیگه نمی خواستم کسی رو توی زندگیم راه بدم، تجربیات تلخ گذشته اینقدر بهم آسیب زده بود که نمی تونستم به کسی اعتماد کنم، حس خوبی به هیچ کس نداشتم، آدم های زیادی رو از دست خودم ناراحت می کردم و میشه گفت همه رو می پیچوندم تا نزدیکم نشن، تنهای تنها شده بودم، ولی این ماه همه چیز تغییر کرد، کلی آدم جدید وارد زندگیم شد که امروز خیلی دوستشون دارم و خوشحالم که چنین تصمیمی گرفتم، این کارم باعث شد حس خیلی خوبی به آینده پیدا کنم و حالم رو حتی در بعضی موارد خیلی بهتر از گذشته کنم، دیوونه بازی هام رو که سال ها بود فراموش کرده بودم رو شروع کرده بودم دوباره، رفت و آمدم رو با خیلی ها شروع کرده بودم و اصلا از یک جایی به بعد دیگه خودم دنبال آدم های جدید می گشتم، تا اینجای کار که حس خیلی خوبی دارم از این کاری که کردم امیدوارم ادامه دار باشه.

من از چهار سال پیش تا حالا عاشق نوشتن شدم، همین طوری بی خودی هم ممکنه شروع کنم به نوشتن و باید یکی بیاد و من و از برق بکشه بیرون وگرنه همین طوری می نویسم، خیلی وقت بود نمی نوشتم ولی این ماه توی بلاگم موفق شدم ۲۴ تا پست بلاگ بنویسم، ایده های هیجان انگیزی برای راه اندازی کاری که همیشه دوست داشتم شروع اش کنم به ذهنم رسید که اگر موفق شدم این کار و بکنم حتما در ماه های بعد درباره اش می نویسم، به نظر خودم سبک جدیدی برای نوشتن پیدا کردم که می خوام ازش استفاده کنم، راحت تر از قبل می نویسم و راستش یکی از دلایلی که دارم می نویسم و روزانه های زندگیم رو گاهی می نویسم این هست که این بلاگ یه جورایی داستان زندگی من هست و عاشق اش هستم، وقتی بر می گردم و مطالبی که طی سال های گذشته نوشتم رو می خونم خودم رو بیشتر می شناسم، نوشتن به نظر من یکی از ابزارهای مهم برای رسیدن به خودآگاهی هست البته اگر تو نوشته هاتون خودتون باشید و برای خودتون بنویسید.

این ماه اینقدر کار انجام دادم که الان که دارم درباره شون می نویسم کلی هیجان زده هستم، امیدوارم آبان هم همین طوری باشه، سال ها بود که پاییز رو دوست نداشتم، یه جورایی عادت شده بود و همه رفته بودناشون رو می ذاشتن برای پاییز، ولی این بار کاری کردم که همه اومدن هاشون رو بزارن برای پاییز، بالاخره وقتی میگن پاییز پادشاه فصل هاست باید یه جایی خودش و نشون بده دیگه، من کمک اش کردم و شد، چند تا فیلم عالی دیدم و درباره اش با بچه ها حرف زدیم، کلی پای داستان زندگی دیگران نشستم و راستش کارهایی رو شروع کردم که ای کاش میشد امروز درباره شون نوشت ولی می خوام این هیجان و نگه دارم تا ماه بعد پس درباره شون چیزی نمی نویسم، امیدوارم فقط شما هم پاییز خوبی ساخته باشید، همیشه یادتون باشه، مشکلات نیومدن که بمونن، نمیگم پاشید حالتون و سریع خوب کنید، گاهی حال بد و نشستن و فکر کردن هم برای زندگی لازمه ولی وقتی تصمیم گرفتید بلند بشید، دیگه پرواز کنید، همیشه شاد باشید.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)