۵دی

نارنجی بزن رها کن این حرف ها رو

جمعه ها به خودیه خود دلگیر هست، حالا نبودن دلبر و یار هم بهش اضافه کنید، چه شود، گاهی دلتون می خواد با سر برید تو دیوار، نه به خاطر نبودن دلبر و یار، به خاطر اینکه سرتون خیلی درد می کنه، نمی دونم سرما خوردم، نارنجی زیاد خوردم، چی خوردم که اینقدر سرم درد می کنه، به هر حال چشم هام کمی می سوزه، دوست ندارم خونه بمونم، شال و کلاه می کنم تا برم کافه، یکم تنهایی بشینم و یاد روزهای خوش زندگیم بیافتم، شال و کلاه رو فقط به خاطر سرمای استخوان شکن این شهر می پوشم، ولی از برف و سپیدی خبری نیست، اینم شد زمستون آخه؟ رفتم نشستم توی سالار، بی قراری می کرد، روشن نمی شد، ازش خواهش کردم تو دیگه اذیتم نکن، دمش گرم قبول کرد و به هر زحمتی بود خودش رو روشن کرد و رفتیم به سمت کافه.

نمی دونم این قضیه جالب هست یا نه؟ که در زمستون آدم بره کافه پاییز، ولی دلم گرفته، فقط جمشید و حبیب می تونن کمی حالم رو بهتر کنند، اونا هم که همیشه میرن کافه پاییز،  آخه جمشید عاشق پاییز هست، همش میگه دنیا یعنی محاسن پاییز، البته همیشه هم سر این قضیه با حبیب مشکل داره، در حالت عادی حوصله ی این دو تا دیوونه رو ندارم، حس می کنم همه ی دیوونه ها این طوری هستند و همدیگه رو برای مدت طولانی نمی تونن تحمل کنند، ولی اینم می دونم که دیوونه ها خیلی پشت هم هستند، به هر حال چاره ای ندارم و باید برم همون کافه همیشگی، خوشبختانه یه جای خوب هم برای سالار جلوی در هست، حبیب هم که مثل همیشه تکیه داده به درخت جلوی در کافه.

از سالار که پیاده میشم، حبیب میگه سلامت کو؟ میگم بزار اول پیاده بشم، بعد طلبکار باش، میگه فکر کردی من سیب هستم؟ تو سالار که بودی چشمت به چشمم افتاد ولی سلام نکردی! بهش گفتم حبیب بی خیال اشتباه کردم، سلام، میگه، همیشه یادت باشه دیوونه ها خیلی با ادب هستند و همیشه به همه سلام میدن، حتی بی خودی، بازم میگم چشم، به راهم ادامه میدم تا برم بشینم توی کافه، جلوی در که میرسم بر می گردم و به حبیب نگاهی می اندازم و میگم حبیب راستی دلبر نیومد؟ میگه کدوم دلبر؟ میگم دلبر خودت؟ میگه چشمت رو در میارم ها، میاد، منتظرم، همیشه این اراده ی حبیب برام رشک بر انگیز بوده و هست، یه دیوونه ی خیلی اصیل هست، همیشه امید داره، خدا هم میگه هیچ وقت نا امید نشید، من نا امیدتون نمی کنم.

برمی گردم  و به مسیرم ادامه میدم و میرم توی کافه، میز همیشگی که متاسفانه پر شده بود، ولی جمشید همچنان پشت میز همیشگی نشسته و داره چایی می خوره، خیلی پر سر و صدا هم چایی می خوره، ولی کسایی که میزهای اطراف جمشید می شینند، دیگه به این سر و صدا عادت کردند، هیچ میز دیگه ای خالی نیست به جز یک میز اونم کنار میز جمشید، برای لحظاتی به فکر فرو میرم که بمونم یا برگردم، آخه تحمل کردن جمشید خیلی راحت نیست، یاد دل پر دردم میافتم، همه چیز از یادم میره و می شینم کنار جمشید، برای لحظاتی سکوت بین ما حاکم میشه، بعد صدای خوردن چایی جمشید سکوت رو به هم میزنه و میگه چطوری دیوونه؟ تو دلم میگم خدایا بهم صبر بده و بهش میگم ممنون خوبم، می خواست شروع کنه به صحبت کردن که حبیب در رو باز می کنه و با یک پلاستیک مشکی وارد کافه میشه، جمشید مدام داره پلاستیک رو نگاه می کنه و من به حبیب خیره شدم.

حبیب آروم اومد توی کافه و نشست رو به روی جمشید، جمشید ازش پرسید، این پلاستیک چیه با خودت آوردی تو کافه؟ حبیب بهش محل نذاشت، به من نگاه کرد و گفت بیا بشین پیش ما با هم باشیم، بهش میگم حبیب راحتم همین جا، ابروهاش رو در هم کرد و گفت، زمستون فصل تنها موندن نیست، بهت میگم پاشو بیا اینجا، حبیب رو خیلی دوست دارم، به احترامش بلند میشم و میرم میشینم کنار جمشید، چشم تو چشم حبیب، جمشید که دیگه داشت از فضولی می ترکید، تا اومد حرف بزنه، حبیب پلاستیک مشکی رو گذاشت روی میز، دستش رو کرد توی اون و یک نارنجی از توش درآورد و به من داد و گفت، نارنجی بزن، رها کن این حرف ها رو، زمستون باید پیش هم باشیم، هوا سرده، باید دستمون تو دست هم باشه، باید از گرمای وجود هم بهم بدیم، زمستون رو نمیشه تنهایی سپری کرد از پا در میایم، درسته که پاییز همه رفتن، ولی ما امید داریم، شاید زمستون برگردن.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

یک دیدگاه

  1. نارنجی بزن رها کن این حرف ها رو

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)