۶شهر

نامه ای به آنتوان دوسنت اگزوپری

همسایه شازده کوچولو – قسمت اول

چند وقتی میشه دارم دنبال یه سیاره برای خودم می گردم، ولی به هیچ نتیجه ای نرسیده بودم تا اینکه به طور اتفاقی با کتاب شازده کوچولو آشنا شدم و همین امر سبب شد جرقه ای در ذهنم خورده بشه و راهی کم هزینه و ساده برای گذر از زمان و مکان پیدا کنم، طوری که هم اینجا باشم هم نباشم، تا بتونم بی هیچ دقدقه ای برای خودم سیاره ای پیدا کنم، قبل از این که بگم ماجرای من از کجا شروع شد باید نامه ای به آنتوان دوسنت اگزوپری بنویسم و اون رو باخبر کنم، آخه خودش این طور ازم خواسته بود.

«و اگر روزی گذرتان به آن جا افتاد، لطفا عجله نکنید. مدتی – درست زیر آن ستاره – بایستید. آن وقت اگر آقا کوچولویی ظاهر شد که می خندید و موهایش طلایی بود و به سوال ها جواب نمی داد، خواهید فهمید که او کیست. اگر چنین اتفاقی افتاد، لطف کنید و مرا از نگرانی در بیاورید. برایم بنویسید که او برگشته است.»

گیرنده: آنتوان دوسنت اگزوپری

به نام خدایی که به تعداد آدم هایی که آفریده و خواهد آفرید سیاره ای در آسمان قرار داد، سلام آنتوان جان، خواستم اولین نفری باشی که این خبر رو بهش میدم، امروز کشف های زیادی کردم که یه جورایی به تو هم مربوط میشه، من مدتی به دنبال سیاره ای برای خودم می گشتم که با دفترچه ی خاطرات تو آشنا شدم، و به دنبال دری می گشتم تا بتونم به آسمان سفر کنم و به دنبال سیاره ی خودم بگردم بر عکس تو که زیر یک ستاره منتظر بودی شازده کوچولو برگرده در حالیکه شاید واقعا نمی تونسته برگرده.

مشکل اونجا بود که آدرس رو اشتباه دادی و فکر کردی فقط یک راه و یک در وجود داره در حالیکه درهای زیادی من پیدا کردم، یکی توی همین ایران، زیر اصفهان، ولی تو فعلا به کسی چیزی نگو، امروز برای اولین بار از زمین خارج شدم و به سیاره ی شازده کوچولو رسیدم، اون بالا همه چیز با این پایین فرق داره، از زمان که عبور می کنی، مکان در اختیار ذهن تو خواهد بود و فقط کافیست به این موضوع فکر کنی که کجا دوست داری بری، البته این مسئله خطرناک هم هست و نیاز به مدیریت ذهن داره.

از زمین تا سیاره ی شازده کوچولو خیلی راه نیست، البته از بُعد زمان رو عرض می کنم، مسافت رو چون احساس نکردم نمی تونم دربارش حرفی بزنم، اولین برخورد من با شازده کوچولو کنار اون آتشفشانِ خاموش بود، داشت مثل همیشه اون رو تمیز می کرد که چشم تو چشم هم شدیم و ازش پرسیدم شما شازده کوچولو هستی؟ چیزی جوابم رو نداد، در عوض پرسید تو همونی هستی که قراره همسایه ی من بشه؟ منم که مات و مبهوتِ فضای اطراف و شازده کوچولو شده بودم با تعجب گفتم نمی دونم، شاید.

شازده کوچولو بدون اینکه حرف بیشتری با من بزنه رفت اون طرف سیاره و مشغول تمیز کردن اون دو تا آتشفشان دیگه شد و من همون جا ایستاده بودم و محو تماشای اون شده بودم، کارش که تموم شد به سمت من اومد و ازم پرسید خسته ای؟ نمی دونم چرا اینقدر از این سوالش احساس خوشحالی کردم و گفتم آره، بعد دستم رو گرفت و دوتایی به سمت کلبه ی کوچیکی حرکت کردیم، قبل از اینکه بریم تو من رو با دوستش گل سرخ آشنا کرد، هنوزم هم هست، خیلی افتاده تر شده، اخلاقش هم بهتر شده.

وقتی رفتیم داخل کلبه باورت نمیشه چی دیدم؟ گوسفند تو اونجا بود با همون پوزبندی که بهش داده بودی، خودش می گفت از وقتی این گوسفند رو آورده اینجا دیگه کمتر میره تا غروب خورشید رو نگاه کنه، بعد شیری که از گوسفند تو گرفته بود روی میز گذاشت و با هم خوردیم و کلی حرف زدیم، بهم گفت که بهت بگم خیلی به یادته، بعد از کلبه اومدیم بیرون و شازده کوچولو یک دسته پرنده ی مهاجر رو صدا کرد و با هم به سیاره ی کناری رفتیم، سیاره ی من، گفت خیلی وقته که منتظر من بوده.

چند ساعتی روی سیاره ی خودم با شازده کوچولو قدم زدم نمی دونی چه احساس فوق العاده و بی نظیری داشتم، بعد هم چند تا عکس توی ذهنم گرفتم تا وقتی برمی گردم زمین برای سیاره ام بتونم خیلی خوب نقشه هایی بکشم، بعد هم باز با همون پرنده های مهاجر به سیاره ی شازده کوچولو برگشتیم و این بار دوتایی دست در دست هم نشستیم و غروب آفتاب رو تماشا کردیم، ازم پرسید کی برمی گردی؟ گفتم خیلی زود ولی می خوام این بار چند نفر دیگه هم با خودم بیارم، شازده کوچولو از این حرفم خیلی خوشحال شد.

آخرای غروب بود که داشتم با شازده کوچولو خداحافظی می کردم تا برگردم زمین، بهش قول دادم دفعه دیگه دسته جمعی غروب آفتاب رو تماشا کنیم، بعد ازم پرسید بلدی نامه بنویسی؟ من که از این حرفش خندم گرفته بود، بهش گفتم بله می تونم، بعد ازم خواست نامه ای بنویسم به تو و بهت بگم شازده کوچولو خیلی دوستت داره و همیشه به فکر تو هست، حال گوسفندت هم خوبه و از این که اون رو بهش دادی خیلی خوشحال بود، و گفت خیلی دوست داره بازم تو رو ببینه، همین.

فرستنده: ابوالفضل فتاحی

امروز یک روز خیلی عالی و بی نظیر بود برای من، پیدا کردن یک در که میشد از اونجا به کهشان ها سفر کرد، دیدن شازده کوچولو و پیدا کردن سیاره ی آرزوهام، دفعه ی بعدی حتما شما را هم با خودم می برم، آماده باشید، یه حرفی هم شازده کوچولو توی کلبه وقتی داشت گوسفندش رو نوازش می کرد بهم زد، که هنوز توی ذهنم مونده گفت: «انسان ها این حقیقت را فراموش کردن، اما تو نباید فراموشش کنی، تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کردی مسئولی»، فکر می کنم امشب از فرط خوشحالی تا صبح بیدار باشم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

۳ دیدگاه ها

  1. یادم باشه کتاب های بیشتری بهت معرفی کنم
    پیشرفت کردیا…

  2. بهترین کتابهایی که دارم رو خودتون واسم خریدید آقای فتاحی، اما هیچ وقت اونا رو نخوندید!!

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)