۷مهر

نامه ای محرمانه به نوشابه عزیزم

سلام نوشابه جان،

امروز نامه ای دهن گشاده از سوی معده و دندان ها و ۲۰۶ استخوان بدن حقیر دریافت نمودم که از تو شکایت کرده بودن، اولش خواستم رسیدگی نکنم ولی بعد که عمق فاجعه را فهمیدم و آسیب های جدی که این بخش ها دیده بودند نتونستم این پرونده را پیگیری نکنم، دو سه روزی مدام به تو فکر می کردم که آیا باید تو را احضار کنم یا نه، بعد از کلی فکر دیدم تو بسیار هم سودمند هستی و من از این به بعد باز تو را خواهم خرید با این تفاوت که نمی خورمت.

طبق بررسی های فراوان دیدم مقصر اصلی خودم هستم به عنوان اراده ی تمام اعضای بدنم، ولی نمیشه که خودم، خودم رو محکوم کنم، می دونی که زشت می شد و بعدا مشکلات بعدی پیش می آمد، باز هم با خودم کلی فکر کردم، بازم فکر کردم تا اینکه به این نتیجه رسیدم باید گناه رو به گردن اعضای دیگه ای بندازم تا جایگاه من پیش اون ها حفظ بشه، ولی در تنبیه کردن اونها کمی مراعات کنم، البته فکر نکنی مقصر هم نبودن ها؟! چرا بودن فقط به خودم عفو دادم.

نوشابه جان من خیلی تحقیق کردم و فهمیدم تو سودهای بسیاری داری، مثلا، برای سالار (ماشین) تو یه دوست همیشگی هستی، هر وقت شیشه جلوی ماشین تو زمستون یخ میزد، تو می آمدی و یخ ها رو آب می کردی، البته هیچ وقت یادم نمیره روغن های سالار که کف زمین روی موزاییک ها می ریخت، تو در کمترین زمان ممکن و با بهترین کیفیت پاکش می کردی، تو همونی هستی که برای رشد چمن های دم در خونمون بسیار مفید و موثر بودی.

از خوبی های تو هر چی بگیم کم گفتیم، تو سرشار از خوبی هستی، فکر نکنی یادم رفته به لباسم آدامس چسبیده بود هیچ مایعی پاکش نمی کرد ولی تو اومدی و عالی پاکش کردی، نه ما خوبی های رفیقمون رو همیشه تو ذهنمون نگه می داریم، اینا چیزهایی بود که یادم مونده بود، حالا فکر کن، چقدر از خوبی هات رو هنوز یادم نمیاد، نه تو رو نباید احضار می کردم و کار درستی کردم، باید کسانی رو بخوام که تو رو در جای نا مناسب استفاده کردن و باعث شدن از دست تو شکایت بشه، نگران نباش خودم رسیدگی می کنم.

نوشابه جان شاید درست نباشه من بگم چرا از تو شکایت کردن ولی چون رفیقمی بهت میگم، اولین نفر خون نوشته بود فشارم هر روز به هم می ریزه، می گفت اگر روزانه بیشتر از ۳۵۵ میلی لیتر نوشابه مصرف کنی دیگه فشار من توازن نداره، این در حالی بود که روزانه میانگین بیش از ۵۵۰ میلی لیتر نوشابه مصرف می کردیم، از همه بدتر وزن هم به صورت فزاینده ای در حال افزایش بود، یه چیزی میگم می دونم نمی دونستی، خطر سکته هم به شدت افزایش پیدا کرده بود، مرکز محاسبات مغزی این رو اعلام کرده بود.

بهت نگفتم معده چی گفته بود؟ نوشته بود وقتی کلی غذا وارد میشه و من باید هضمشون کنم، اول دماشون رو تعدیل می کنم بعد وسط کار یهویی نوشابه سرد میاد تو همه چیز رو مختل می کنه، راست می گفت انصافا، دلم هم نوشته بود بعضی وقت ها دردش می گرفته برای همین بوده، ۲۰۶ استخوان هم امضا کرده بودن که دارن با سرعت زیادی پوک میشن و کسی به فکر اون ها نیست، شکایت داشتند چرا اینقدر تو رو مصرف می کنیم و چرا اصلا شیر و اینا نمی خوریم، یه وضعیتی بود به خدا.

این وسط دندون ها هم برای ما آدم شده بودن و نوشته بودن دیگه بسه چقدر ما باید بپوسیم و رنگ ما دیگه زرد شده و مغز خود سر شده و این حرف ها، اینا حالا خوب بودن، لوزالمعده هم جو گرفته بودش نوشته بود، اگه همینجوری ادامه بدی من دیگه سرطان می گیرم، ترسیده بود انصافا، اینا هیچی من موندم تو به سنگ چه ربطی داری که کلیه نوشته بود من دارم یواش یواش سنگ تولید می کنم، نمی دونم راست می گفت یا نه ولی نفهمیدم تو چه ربطی به سنگ داری آخه!

بگذریم، این ناخن می گفت اگه می خوای نوشابه رو خوب بشناسی بیا یه تیکه از من و بنداز تو نوشابه اگه بعد از ۷۲ ساعت حل نشدم هر چی دلت خواست بگو، من البته قبول نکردم چون اون ها دچار الگو واره ی ذهنی شده بودن و نمی تونستن خوبی های تو رو ببینن، منم به خاطر اینکه مشکل حل بشه، مغز و ذهن رو محکوم کردم تا هفت تا کتاب رو توی چهل روز بخونن، ورود هر نوع نوشابه با هر رنگ و رویی رو هم به مدت چهل روز ممنوع کردم تا ببینم مشکلشون حل میشه یا نه.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۶ دیدگاه ها

  1. خیلی خوشم اومد از این نوشته، هم با مزه گفتی و هم حرف حقو…
    از اینا بگذریم، من فواید این رفیقمونو مه اول نوشته بودی نمی دونستم ها ها در کل حال کردم خودشم تووو ماااچ 🙂

  2. خیلی جالب بود، در قالب طنز اطلاعات مفیدی در اختیارمون گذاشتی. ممنونم.

  3. خیلی زیبا توصیف کردیش؛ وبلاگ شما پیشرفت زیادی کرده حالا نوبت تبلیغاته :
    انصافا خیلی کم برای وبلاگت تبلیغ میکنی جوری که اتفاقی با وبلاگتون آشنا شدم. از طریق http://1admin.ir/persian-blogs-directory/ .
    لوگو وبلاگ هم برای من نمایش داده نمیشه. ممنونم ازت.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)