۱۰آبا
فراموش شدگی

نمایشگاه گروهی عکس فراموش شدگی

چند روز پیش محمد که خیلی وقت بود می خواستم ببینمش ولی فرصت اش پیش نمیومد توییتی کرد برای تبلیغات نمایشگاه عکس گروهی به اسم فراموش شدگی، تصمیم گرفته بودم برم ولی از اونجایی که من در لحظه تصمیم می گیرم و از چند روز قبل برنامه ریزی نمی کنم، تا دیروز رفتن و نرفتم در هاله ای از ابهام بود، تا اینکه عصر دیروز سرم خلوت شد و بدون اینکه به اولویت هام فکر کنم بلند شدم و به سمت نمایشگاه حرکت کردم، اولین بار بود می رفتم گالری برای دیدن عکس، برای من مثل مسافرت بود چون از جایی که بودم تا محل گالری یک ساعت و خورده ای راه بود، برام هیجان انگیز و جالب بود.

وقتی وارد گالری شدیم اولین نفر محمد به استقبالمون اومد، من تا حالا ندیده بودمش و با تصویری که ازش تو ذهنم داشتم فرق داشت، بعد از سلام و احوال پرسی خوشبختانه محمد راهنمایی مون می کرد که چطوری عکس ها رو تماشا کنیم و درباره شون حرف می زد، اولین قدم فیلم جالبی بود که از آدم های مختلف گرفته شده بود و صورت کسی مشخص نبود و ازشون درباره آرزوها و رویاهاشون سوال کرده بودن، خیلی جواب ها برام جالب بود، بعضی جاها می خندیدم و بعضی جاها بغضی راه گلوم رو می بست، بعد از دیدن فیلم محمد کتاب عکسی رو داد دستم که عکس های بیشتری از عکاسان نمایشگاه رو می تونستم توش ببینم.

وقتی تماشای عکس ها تمام شد، محمد من و با استادشون آشنا کرد، آدم جالبی بود طرز فکرش و دوست داشتم حتی مدل هایی که برای آموزش پیشنهاد می داد رو، بعدش یکی یکی با عکاس هایی که عکس هاشون توی کتاب و روی دیوار گالری بود آشنا شدم و شروع کردم به شنیدن داستان زندگی شون، کجاها سفر کردن، چطوری به عکاسی علاقه مند شدن، چه کارهای دیگه ای هست تو زندگی شون که عاشق اش هستن، ماجراهای هیجان انگیز سفرهاشون به جاهایی که هر آدمی نمیره، خیلی روز جالبی بود، کلی ایده و فکر جدید توی ذهنم شکل گرفت و با کلی آدم هیجان انگیز آشنا شده بودم، وقتی بر می گشتم احساس خوبی داشتم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه