۱۷دی

هدیه ای از جنس ابریشم

یادم میاد کلاس اول ابتدایی که بودم، همیشه توی کلاس دو عنوان به من تعلق می گرفت، یکی شیطون ترین و یکی هم درس خون ترین بچه ی کلاس، اولی که درست بوده و هست ولی دومی رو اصولا اشتباه می کردند چون من از ابتدای تحصیلم تا جایی که حوصلم اومد و خوندم هیچ وقت خونه درس نخوندم، فقط به زور می رفتم مدرسه و بر می گشتم، همیشه تکالیف خونه رو هم توی مدرسه انجام می دادم یا کلا انجام نمی دادم، تنها دلیلی که برای کتک خوردن داشتم توی مدرسه همین تکالیفی بود که انجام نمی دادم.

اون زمان که ما درس می خوندیم، مثل این روزها ترمی نبود، ثلثی بود، ثلث اول، ثلث دوم، ثلث سوم، خیلی امتحان دادن جذاب بود، سه بار مجبور بودیم امتحان بدیم تا قبول بشیم، یادمه ثلث اول که تموم شده بود، آقای معلم به مادرم گفته بود برام جایزه بخره و بیاره و همه ی خانواده ها هم دعوت شده بودند، یادم نیست دهه فجر بود یا چیز دیگه ای، اول ابتدایی بودیم، این چیزها زیاد سرمون نمی شد، هنوز حروف الفبا هم درست یاد نگرفته بودم که بتونم بخونم و یادم بمونه.

بگذریم، همه توی نمازخونه جمع شده بودیم، پدر و مادر ها هم اومده بودند، به جز بابا و مامان من، بابام که از اول با این لوس بازی ها مخالف بود و اعتقاد داشت بچه باید مرد بزرگ بشه، جایزه نمی خواد، مادر هم گویا فراموش کرده بود، مراسم شروع شد و بعد از سخنرانی مدیر مدرسه و یه سری برنامه ی مسخره ی دیگه، مدیر شروع به خوندن اسم بچه ها کرد تا یکی یکی جایزه ای که پدر و مادرهاشون براشون گرفته بودند رو تحویل بگیرند، این وسط معلم ما یهویی غیب شد.

دیگه فکر کنم، اسم احمد چلموی کلاس هم خوندن و جایزه گرفت، ما که خیر سرمون شاگرد اول کلاس بودیم هنوز اسم ما رو نخونده بودند، حس کردم شاید قراره سوپرایزم کنند بعد که نمازخونه دیگه داشت یواش یواش خالی می شد، حس بدی بهم دست داد، تا اینکه یهویی شنیدم اسم من رو صدا می کنند ولی خبری از بابا یا مامانم نبود، رفتم و آقای معلم یه کادوی خیلی خوشگل بهم داد، کلی خوشحال شدم و ناراحت از اینکه چرا بابا و مامانم هدیه رو داده بودند به معلم و خودشون نبودند.

خندون، خندون و دوان، دوان، رفتم خونه و در رو باز کردم و به مامانم گفتم دستت درد نکنه برام کادو خریدی، یه دفعه انگار که حرف عجیبی زده باشم متعجب شد و ناراحت گفت، وای امروز باید کادو می گرفتیم؟ من که دو زاریم افتاده بود کادویی که دستم بود با غیب شدن معلم رابطه ای داشته، عصبانی شدم و خونه رو گذاشتم روی سرم که چرا یادتون رفته و آبروم توی مدرسه رفت، به هر حال با هم رفتیم و یک هدیه ی دیگه خریدیم و بسی اون روز لذت مضاعفی بردیم.

یادم رفت بگم، معلم ما کتاب قصه کرم ابریشم رو برام گرفته بود، امروز عکس کتاب رو به مامانم نشون دادم، کلی خاطره برامون تازه شد و یاد اون معلم عزیز تر از جونم برام زنده شد، بی نظیر ترین معلم زندگی من، همون معلم کلاس اول ابتدایی ما بود، آقای بیات، امیدوارم هر جا که هست، حالش خوب و خوش باشه، برای من که خاطرات لذت بخشی از مدرسه رفتن به جا گذاشت، آدم اگه قراره زندگی هم بکنه، این طوری زندگی کنه که تو یاد مردم بعد از سال ها بمونه.


 

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۲ دیدگاه ها

  1. چقدر خوب بود 🙂
    یادمه تا دوم یا سوم ثلثی امتحان میدادیم، واقعا یادش بخیر، منم خاطرات خوبی از دوران دبستانم دارم 🙂 حتی دوران راهنمایی.
    کلا خاطرات بچگی خیلی حالمو خوب میکنه، بچه که بودم آرزو میکردم زودتر بزرگ بشم، حالا که بزرگ شدم، آرزومه کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم.
    تشکر جناب فتاحی عزیز 🙂

  2. خیلی خوب بود ابولفضل جان 🙂 موفق باشی

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)