۱۱شهر

هر آنچه از من بر می آمد!

امروز داشتم یک مطلب می خوندم خیلی برام جالب بود دلم خواست امشب درباره اش یک مطلب بنویسم و اون مطلب این بود «گنجشکی با عجله و تمام توان به آتشی نزدیک می شد و برمی گشت! پرسیدند: چه می کنی؟ پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم. گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد. گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خداوند می پرسد: زمانی که خانه دوستت در آتش می سوخت تو چه می کردی؟ پاسخ می دهم: هر آنچه از من بر می آمد!» به نظرم فوق العاده بود، واقعا چند نفر از ما حاضریم اگر اتفاقی برای دوست مون بیافته اینقدر تلاش و از خود گذشتگی داشته باشیم، حتی اونجایی که خودش اصلا تلاش ما را نمی بینه و خدای اون ناظر هست.

یه داستان شبیه این بود اون هم خیلی دوست اش داشتم، خود داستان دقیق یادم نیست ولی قریب به مضمون اش این طوری بود، «دو نفر تصمیم می گیرند با هم دوست شوند، یکی از اونها چیزی نداشت و اون یکی هزار تومان پول داشت، کسی که پول داشت، هزار تومان رو گذاشت وسط و گفت هر چی داریم با هم خرج می کنیم و کار می کنیم، روزگار گذشت، برای دوستی که در ابتدا پول داشت مشکلی پیش اومد و روزهای سختی را پشت سر گذاشت و تمام دارایی اش را از دست داد و دوست دیگر روز به روز وضع اش بهتر می شد و از هیچ به نهصد هزار تومان رسیده بود، دوست دیگه که در شرایط سختی بود و دیگه آه در بساط نداشت از دوست اش خواست کمک اش کنه تا با هم این مشکل رو حل کنند و اون هم قبول کرد و ده هزار تومان گذاشت وسط و حتی بعد از مدتی هم گذاشت و رفت»، دوستی که از اول هزار تومان رو گذاشت وسط از تمام وجودش گذشت و هر چی داشت و نداشت  رو گذاشت ولی دوست دوم وقتی مشکلی پیش اومد ده برابر دوست اول گذاشت ولی نسبت به اموالی که داشت عددی نبود، چیزی رو نگذاشته بود، جالب اینجا بود که بعد از مدتی هم رفت تا خدای نکرده چیزی از فقر و مشکلات دوست اش گیربان گیرش نشه، واقعا هیچ وقت دوست دوم با خودش فکر کرد که اگر اون دوست اش تمام زندگی اش رو براش نمی گذاشت هیچ وقت به موقعیت فعلی اش نمی رسید؟ یا به این که شاید با هم به موقعیت بهتری می رسید؟

شاید از نظر مفهومی دو داستانی که تعریف کردم خیلی با هم متفاوت باشند و هر کدوم در حال انتقال معنی خاصی به مخاطب باشند ولی چیزی که در هر دوی داستان ها وجود داشت این بود که توی مشکلات و سختی ها چقدر پای رفاقت و دوستی هاتون می مونید، چقدر حاضرید از خودتون بگذرید، چقدر حاضرید کارهایی برای دوستانتون انجام بدید که حتی خودشون هم متوجه نشوند، چقدر خودتون رو در غم و اندوه دوستانتون شریک می دونید. به نظر من اگر همه ی آدم ها مثل اون گنجشک داستان بالا فکر کنند و عمل کنند دنیای فوق العاده زیبایی خواهیم داشت، پس بیایید از امروز به بعد تمام تلاش خودمون رو به کار ببندیم تا دنیای زیباتری داشته باشیم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)