۲۴شهر

هر کجا هستم، باشم، آسمان مال من است

دیشب خوندن کتابی رو شروع کردم که شاید در چند روز دیگه معرفی اش کنم، به صفحه ای از اون رسیدم که درباره ملیت، دولت ها و انسان ها صحبت می کرد، نمی خوام درباره محتوای اون کتاب چیزی بنویسم چون بعدا پیشنهاد میدم حتما بخونیدش، فقط می خوام درباره چیزهایی که تو ذهنم پیرامون این موضوع از قبل شکل گرفته بنویسم، من کل سی سال زندگیم رو ایران بودم و جاهای دیگه ای از دنیا رو ندیدم، دوست دارم برای درک خیلی از موضوعات زندگیم در آینده ای نه چندان دور سفرهایی را به اقصی نقاط دنیا داشته باشم و با مردم سایر کشورها هم آشنا بشم، ولی چیزهای کلی تو ذهنم از قبل بوده که احساس می کنم بیشتر به واقعیت نزدیک هست.

در حال حاضر دوستانی دارم که سال هاست در ایران زندگی نمی کنند و دوستانی دارم که علاقه مند به زندگی در خارج از ایران هستند، دلیل رفتن اونها و اینکه چرا دوست دارن برن برای من مهم نیست چون کاملا مسئله ای شخصی هست ولی برای خودم همیشه سوالات زیادی به وجود می آمده که یا بی پاسخ موندن یا نتونستم خودم رو قانع کنم، راستش مهاجرت از بعد انسانی، یعنی من از اینجا برم به جای دیگه ای خیلی متفاوت و خاص نیست، به قول این کتاب «اگر شما کسی را سی تی اسکن کنید نخواهید فهمید که زبان او چیست، پیشینه اش چیست، به چه قوم و کیشی تعلق دارد»، راستش خدا هم همیشه یه جورایی میگه ما انسان ها برابریم، ما دو تا دست داریم، دو تا چشم داریم، دو تا پا داریم، دو تا گوش داریم، یک قلب و … داریم، همه مردم دنیا هم همین چیزها را دارند، پس اونجا با انسان های خارق العاده ای مواجه نیستم.

راستش به این فکر می کردم وقتی صبح از خواب بیدار میشم، همون خورشیدی رو می بینم که اونها می بینند و شب همون ماهی را که اونها می بینند من هم می بینم، وقتی میرم کنار پنجره به همون آسمونی نگاه می کنم که اونها نگاه می کنند، منظورم کلیات هست و نه جزئیات، بی خیال این مسائل میشم، چون واقعا اینها در موفقیت یا عدم موفقیت من خیلی تاثیر گذار نیستند، که البته اصلا به این موضوع هم فکر نمی کنم، میرم سراغ دولت ها، این بخش واقعا تفاوت های زیادی رو ایجاد می کنه، ولی واقعا چیزی مطلق نیست و همه چیز میشه گفت ۵۰ – ۵۰ هست، من به شخصه خودم علاقه ندارم زیاد که چیزی بسازم که محدود به مردم خاصی از دنیا باشه، دوست دارم کارهایی که می کنم به درد تمام مردم دنیا بخوره، فارغ از نوع زبان و قومیت و نژاد و …

به نظرم ما آدم ها بیشتر برای فرار از واقعیت هاست که بعضی تصمیمات را می گیریم و همه چیز به نوع نگاه خودمون و تلاش های بی وقفه خودمون بستگی داره، گاهی وقتی یکی بهم میگه اونجا همه چیز بهتر هست، میگم خب فرض کن بهتر هست بدون هیچ عیب و نقصی و فرض کن همین الان رفتی، قراره چه کار کنی! یکم فکر می کنه، یکم من و من می کنه و بعدش میگه اونجا اینقدر فرصت برای رشد و کارهای مختلف هست که بالاخره یک کاری می کنیم، بعد شروع می کنه به نام بردن از انسان های موفقی که در فلان شرکت آمریکایی یا … مشغول کار هستند، اون موقع فقط تبسمی میزنم و کلا بحث رو کنار میزارم، اینکه آدم خودش رو با دیگران مقایسه کنه بد نیست ولی باید ببینه واقعا می تونه و می خواد سختی هایی که اون آدم برای رسیدن به اون جایگاه کشیده هم تحمل کنه! آیا می تونه نوع بینشی که اون آدم داره رو به دست بیاره، این حرف ها رو نزدم که بگم کجا بهتر هست و کجا بدتر، زدم تا بگم هر جایی که آدم بدون بینش بره هیچ آینده ای در انتظارش نیست، از بین این همه آدم که از ایران می روند تعداد خیلی کمی موفق می شوند و اونها کسایی هستند که برای فرار از مشکلات نرفتند، بلکه با بینش و برای تبدیل دنیای خیالی شون به واقعیت رفتند، وقتی این رو به یکی گفتم، گفت باشه، منم بینش خودم رو درست می کنم.

خیلی جالب بود که بیشتر این دوستان من زندگی حال حاضرشون رو رها کرده بودن تا زودتر بروند و زندگی رویایی خودشون رو شروع کنند، خیلی ها هم بودن که در ایران آدم های موفقی بودن و در اونجا زندگی موفق تری را شروع کردن، کلا این مطلب را در نفی چیزی ننوشتم، صرفا یک سری سوالات ذهنیم و نوع نگاهم به این مسئله بود که به تحریر در آوردم، من به شخصه آدمی نیستم که محدودیتی برای زندگی در جایی از دنیا داشته باشم، ولی حتما باید وجودم دلیل اش رو درک کنه، بین این دوستانم دوست جالبی هم دارم که در آلمان زندگی می کنه، اونجا برای درس خوندن رفت، بر خلاف کاری که همه می کنند برای فرار از سربازی از ایران می روند، بعد از اتمام درس اش به ایران برگشت و رفت سربازی، بعد اش دوباره رفت و چند روز پیش می گفت واقعا ابوالفضل همه چیز ۵۰ – ۵۰ هست، یک چیزایی اینجا هست که اونجا نیست و یک سری چیزها اونجا هست که اینجا نیست، می گفت من ترجیح دادم هر ۵۰ درصد رو داشته باشم، بیشتر لذت می برم، راستش دقیقا همین بود، بیشتر لذت می برد، مشخص بود با یک بینش نسبی تصمیمات اش رو می گرفت و می دونست چرا اینجاست و چرا میره اونجا، این واقعا هیجان انگیز تر بود، در کل به نظرم هر جایی هستید، زمان حال را از دست ندید و بی خودی منتظر فردایی که مشخص نیست چی برامون داره نمونیم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)