۲۶ارد

هشت سالی که گم شده بود

دیشب برای من شب خاص و عجیبی بود، هر کاری کردم نتونستم بخوابم، خودم رو دیگه در زمان حال احساس نمی کردم، انگار برگشته بودم به هشت سال پیش، حال خیلی خوبی داشتم، به کسی و چیزی فکر نمی کردم، فقط به یک چیز فکر می کردم و با یک نفر حرف میزدم، یه جایی دیگه ترکیدم، نتونستم بغض توی گلوم رو کنترل کنم، هنوز هم نمی دونم خوابم یا بیدار، نمی دونم چه بلایی سرم اومده، نمی دونم چرا این همه داره بهم فشار میاد، فقط خوشحال بودم، این خوشحالی را هم مدیون مادرم هستم، خدایا مادرم را در پناه خودت حفظ کن.

دیشب قصد داشتم چند تا مطلب بنویسم ولی دست هام کار نمی کردند، انگار دیگه از من فرمان نمی گرفتند، فقط گوش می کردم، گوش می کردم و باز هم گوش می کردم، ای پیک راستان، خبر یار ما بگو *** احوال گل به بلبل دستان سرا بگو *** ما محرمان خلوت انس ایم، غم مخور *** با یار آشنا سخن آشنا بگو *** بر هم چو می زد آن سر زلفین مشک بار *** با ما سر چه داشت؟ ز بهر خدا بگو *** هر کس که گفت خاک در دوست توتیاست *** گو این سخن معاینه در چشم ما بگو *** آن کس که منع ما ز خرابات می‌کند *** گو در حضور پیر من این ماجرا بگو *** گر دیگرت بر آن در دولت گذر بود *** بعد از ادای خدمت و عرض دعا بگو *** هر چند ما بدیم، تو ما را بدان مگیر *** شاهانه ماجرای گناه گدا بگو، بعد از چند بار گوش دادن ترکیدم، شب عجیبی بود.

انگار یکی توی گوشم می گفت: درد عشقی کشیده‌ام که مپرس *** زهر هجری چشیده‌ام که مپرس *** گشته‌ام در جهان و آخر کار *** دلبری برگزیده‌ام که مپرس *** آن چنان در هوای خاک درش *** می‌رود آب دیده‌ام که مپرس *** من به گوش خود از دهانش دوش *** سخنانی شنیده‌ام که مپرس *** سوی من لب چه می‌گزی که مگوی *** لب لعلی گزیده‌ام که مپرس، تحمل اون وضعیت خیلی برام سخت شده بود ولی اون لحظات جزء بهترین لحظات زندگی من شد، وقتی یک چیزی یا یک کسی را به خاطر یک چیز بزرگتر و متعالی تر دوست داشته باشی، به نظرم میشه به متعالی تره رسید، چون جایگاهش رو همه جا حفظ کردی، خدایا فقط به خاطر تو.

دوست نداشتم دیشب تمام بشه ولی شد، مدتی هست خواب های عجیبی می بینم، اتفاق دیشب برای من تداوم خواب های گذشته بود، انگار چیزی در زندگی من کم هست، انگار مشکلی در زندگی من وجود داره، انگار من باید خودم را برای چیزی یا کاری آماده کنم ولی نیستم، توی کل زندگیم اینقدر خواب های عجیب نمی دیدم که در شش ماه گذشته دیدم، راستش ترس تمام وجود من رو فرا گرفته، حتی بعد از یکی از اون خواب ها خیلی ترسیده بودم، دیشب خدا خیلی آرومم کرد، الان آرامش عجیب و دوست داشتنی دارم، خدایا، حکمت و رحمت خودت رو به من عطا کن.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

۳ دیدگاه ها

  1. محمدرضا نجفی پور

    سوی من لب چه می‌گزی که مگوی *** لب لعلی گزیده‌ام که مپرس

  2. ممنون خیلی این مطلب به من کمک کرد

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه