۱۸آذر

همش ، شوخی با یک سردمدار بود

سفرنامه تبریز – ۳

سه شنبه شب ، ما تبریز بودیم ، از سر شب تا ساعت ۱۲ ، بنیامین داشت روی ایدش کار میکرد و توی یک دقیقه جاش میکرد ، آخرش منم گفتم به درد نمی خوره و گرفتم خوابیدم ، ساعت حدودای دو نصف شب بود که بنیامین با لپ تاپش محکم زد روی شکمم و گفت پاشو یافتم ، یافتم ، باور کنید طوری گفت یافتم ، که من فکر نکنم ادیسون ، نه انیشتن ، کدوم بود سیب خورده بود تو سرش ، همون ، وقتی قانون دوم نیوتن رو کشف کرده بود اینقدر خوشحال نشده بود ، جالبیش اینه میگه خواب بودی ؟

صبح ، بعد از خوردن صبحانه با سردمداران ، راهی سالن برگزاری استارتاپ ویکند شدیم ، همه یه جورایی درگیر بودن ، داوود با آرامش همیشگی خودش نشست روی یکی از میزها و لپ تاپشو باز کرد و الکی ور می رفت ، جانی هم ، یه چیزی گذاشت روی میز و درش و که باز کرد من یاد در یخچال مامان بزرگم اینا افتادم ، که از این آدامس خرسی ها میخریدم ، میرفتم عکسشو می چسبوندم در یخچال اونا ، روزهای بعد فهمیدم ، مک بوک ایر بوده نه یخچال ، بالاخره تصمیم گرفتیم  ما هم لپ تاپ رو روشن کنیم ، مبین نت رو زدیم به برق ، عطر اینترنت در فضا طنین انداز شده بود ، اول به داوود اینترنت دادیم ، کلی ذوق کرد .

داشتیم توییت میکردیم که  یکی از شرکت کننده ها اومد به داوود گفت ، میشه یه سوال به جای من از جانی بپرسی ، جاتون خالی ، یه سوالش زنجیره ای بود ، جانی دیگه داشت کم میاورد و من پکیده بودم از خنده ، البته تو دلم میخندیدم ها ،  وسط کار ، جانی ، از داوود عذر خواهی کرد که خسته شده بس که ترجمه کرده ، داوودم فقط خندید ، من دیدم هیچ کدوم از دو طرف روشون نمیشه حرفی بزنن ، به طرف گفتم اینا دیگه خسته شدن ، در پاسخ گفت فقط سه تا دیگه مونده ، میخواستم با چشم برم تو مشت طرف  تا اینکه آرش اومد و نجاتشون داد و جانی رو با خودش برد .

ساعت دو ظهر بود ، تصمیم گرفتیم بریم یه چیزی بخوریم ، اینقدر این بنیامین پرسید چرا تو ایده نمی دی و هرچی جوابش رو می دادم مشخص بود که قانع نمیشه ، توی راه به ایده فکر می کردم ، من اصولا روی چیزی که برد توش نباشه سرمایه گذاری نمی کنم ، داشتیم تو سرمای خیلی درجه زیر صفر، نوشابه خنک می خوردیم که یاد توییت یکی از سردمداران کم توقع افتادم ، که نوشته بود ، « برای روز تولدم ایکس باکس بخرید » ، همینجا بود که ایده کادو میخوام رو طراحی کردم .

وقتی برگشتیم ، سردمداران ، یکی پس از دیگری وارد سالن می شدن ، یاد این فیلم های ایتالیایی افتادم ، یکی دوتاشون رو میشناختم و بقیه هم جدید بودن ، بعد سخنرانی های کسل آور و بازی کردن جانی لی  ، همه به خط شدن تا ایده هاشونو بدن ، منم هنوز تصمیم نگرفته بودم که ایده بدم یا ندم ، چون هنوز استراتژی برای برنده شدن توی ذهنم نبود ، بالاخره رفتم از سردمدار مورد نظر اجازه شوخی رو گرفتم و یکی از آخری رفتم بالای سن و گفتم :« سالار ، ایکس باکس میخواد » و اومدم پایین .

رای گیری شروع شد ، بنیامین همش استرس داشت که آیا ایدش رای میاره یا نه ، منم نشسته بودم ردیف جلو و با آرامش خاصی داشتم ، اونچه از آبمیوه و کیکی که سردمداران عزیز هنوز تار و مار نکرده بودن ، نوش جان میکردم که یهو آرش گفت : « سوم ، ایده کادو میخوام » ، کیک رفت تو دماغم ، آب میوه رفت تو چشمم ، اصلا یه وضعی شد ، خودم رو جمع جور کردم و رفتم بالای سن ، همش تو دلم میخندیدم ، که تو روحت با این ایده دادنت ، البته ، انصافا برای خود ایده ، برنامه کسب و کار توپی داشتم ولی استراتژی بردش توی استارتاپ ویکند ، سالار عزیز بود .

رفتم کنار اسم ایده که گوشه سالن ، نزدیک در ورودی بود ، در کمتر از ۵ دقیقه ، دور و برم شلوغ شد ، یهو دیدم بین جمعیت محو شدم و فرم ثبت نام تیم هم گم شد و وقتی به دستم رسید ، دیدم به جای ۱۰ نفر ، ۱۲ نفر شدیم ، ما رو هدایت کردن به سالن کار برای کار کردن روی ایدمون ، وقتی رسیدیم ، شروع کردیم به انتخاب نام شیک که به درد مسابقات جهانی هم بخوره ، از اولم بزرگ فکر می کردیم ، یکی از تیم ها که کلا ۴ نفر بودن فکر کنم ، وسط بحث ما اومد که از تیم ما ، عضو بگیره که گویا بچه ها تصمیم خودشون رو گرفته بودن و تیم ما با چهار نفر طراح ، چهار نفر توسعه دهنده وب و چهار نفر کسب و کار ، کار خودش رو روی ایده گیفتی میفتی ، شروع کرد ، البته آرش از سختی کار تیم های بزرگ بمون گفت ولی کو گوش شنوا ، همون شب اول ، صفحه فیسبوک ، توییتر و سایت گیفتی میفتی اومد بالا ، تا فردا روی مسائل اساسی تر وقت بزاریم .

پی نوشت : تشکر ویژه دارم از سردمدار همیشه در صحنه ، سالار کابلی عزیز

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

۶ دیدگاه ها

  1. نوشته جالبی بود
    همیشه موفق باشی ابولفضل

  2. سلام.
    آقا خیلی خوبه که می نویسی و من دنبال می کنم اتفاقات رو از زاویه دیدت.

    فقط اینکه این #سردمداران خیلی جذابه ولی کسی که در جریان نیست و میخونه یطوری بشه فکر کنم. حالا اینکه چطوری، بیشتر باید با میمیک صورت منتقل کنم.

  3. آقا خیلی جذاب مینویسی 🙂
    چهارش کی میاد؟

  4. :دی یعنی حال میکنم

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)