۲۷آبا

همون جا موندم!

داستان پسرکی که با همه فرق داشت!

قسمت اول

سال ها پیش چند هفته ای توی خونه افتاده بودم، پاهام سست شده بود، کاری نمی تونستم بکنم، انگار اختیاری از خودم نداشتم، بیشتر می خوابیدم و به سقف اتاق خیره می شدم، انگار سقف برای من مثل پرده ی نمایش بود که ذهنم تصاویر خاطرات گذشته را روش نمایش می داد و من نگاه می کردم، گاهی لبخندی بر چهره ام می نشست و گاهی قطرات اشک از روی صورتم غلت می خوردند و من حتی قادر به پاک کردنشون هم نبودم، بغض نا معلومی راه نفس کشیدنم را بسته بود، مجبور بودم هر از چند گاهی با تمام نیرویی که داشتم هوا را به داخل سینه ام بفرستم، هیچ وقت یادم نمیره، کسی نبود که من رو بفهمه!

نمی تونستم روی پاهام راحت وایستم، وقتی تصمیم می گرفتم از جام بلند بشم، نیم خیز که می شدم باز می خوردم زمین، هر از چند گاهی که حالم بهتر میشد و بلند می شدم، به زور راه می رفتم، از خونه بیرون نمی رفتم، چون می ترسیدم، از اتفاقاتی که فکر می کردم ممکنه برام بیافته می ترسیدم، چند باری هم که به اسرار دیگران می رفتم و در هر جمعی وارد می شدم، انگار که من نبودم، بعد از چند دقیقه احساس می کردم همه به من خیره شدن، بعد می فهمیدم که قطرات اشک روی صورتم نظرشون رو جلب کرده و چون من در دنیای اونها زندگی نمی کردم، متوجه وجود اونها روی صورتم نمی شدم، آروم بلند می شدم و می رفتم.

روزهای اول همه فکر می کردند مثل همه ی دردها زود فراموش می کنم، ولی روزها پشت سر هم گذشتن و من هر روز بدتر از روز پیش میشدم، حتی نشونه ی کوچکی از بهتر شدن در من پیدا نمی شد، به حدی رسیده بود که خودم دیگه برای خودم نگران شده بودم ولی کاری نمی تونستم بکنم، یه جورایی هیچ کس کاری نمی تونست بکنه، همه چیز به هم می ریخت، آدم هایی که همیشه سعی می کردن من رو آروم کنند، خودشون از من سلب آرامش می کردند که چرا خوب نمی شی؟! انگار من خودم می خواستم در اون وضعیت بمونم، روابطم یکی بعد از دیگری فرو می ریخت تا اینکه همه چیز رو از دست دادم ، دیگه چیزی نمونده بود.

نمی خواستم دیگه با کسی حرف بزنم، بی حوصله شده بودم، همه بیش از حد سر به سرم میذاشتن، باید فرار می کردم وگرنه باید هر روز به سوالاتشون جواب پس می دادم، سوالاتی که خودم هم براشون جوابی نداشتم ولی باورش برای اونها خیلی سخت بود، ما قول داده بودیم ولی، … مدام تصویر روزی که می خواست بره پیش یکی از دوستاش رو در ذهنم مرور می کردم، توی چشم هام نگاهی انداخت و دستم رو محکم فشار داد و گفت من هستم، همه جوره هستم، «تا» آخرش، بهش گفتم کم نمیاری! گفت نه، تصمیمم رو گرفتم، خندید و رفت، خوشحال بودم که هست ولی دلم لرزید، چون براش «تا» گذاشته بود.

به امید روز موعود سختی ها را تحمل می کردیم، انصافا ایستادگی کرد، چیز دیگه ای نمونده بود ولی برگشت و گفت خسته شدم کافیه تا همین جا، عرق سردی روی پیشونیم نشست، زانوهام دیگه تحمل وزنم رو نداشتند و به زمین نشستن، اون «تا» همین جا بود، اینقدر خسته بود که رفت، به جایی در دور دست ها، جایی که دست کسی بهش نرسه، ولی من هم بهش قول داده بودم، بدون «تا» باید می موندم ولی کسی نبود، نمی تونستم براش «تا» بزارم و برم، برای همین، همون جا موندم، هنوز هم همون جا هستم، نشستم و خواهم نشست، نمی تونم به چیز دیگه ای فکر کنم، همه چیز رو خراب کردم و زمین گیر شدم،…

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه