۱۷دی
برف، زمستون

هنوزم یادمه، فقط دیگه مهم نیست.

هنوزم یادمه، همون شب های برفی که همه توی خونه هاشون کنار بخاری نشسته بودن و داشتن از تماشای تلویزیون لذت می بردن، گوشی رو بر می داشت و به اولین اسم دفترچه تلفنش زنگ می زد و می گفت چقدر دلش می خواد زیر برف قدم بزنه، می دونست هیچ وقت نه نمی شنوه، چند دقیقه بعد جلوی در منتظرش بود تا بیاد پایین، اولین رد پاها روی فرش سفیدی که آسمون پهن می کرد اون شب ها برای اون دو تا بود، هیچ کس توی خیابون ها نبود، نگاهشون به زیر پاشون بود، به رد پایی که به جا می ذاشتن، حتی گاهی بر می گشتن و به نقاشی خودشون روی برف ها نگاه می کردن و می خندیدن و خوشحال از اینکه اون شب رو از دست ندادن.

هنوزم یادمه، چند سال پیش چنین روزی بود که بازم برف میومد ولی از هم دور بودن، بهش زنگ زد و گفت دلش گرفته و چقدر دلش می خواد زیر برف قدم بزنه، می دونست نمی تونه ساده بگذره، هیچ چیز نمی تونست باعث بشه کنار هم نباشن، سریع آماده شد و دل رو سپرد به جاده تا باز هم در یک شب برفی کنار هم باشن، توی راه مه شدیدی بود، چشم چشم رو نمی دید، رادیو رو روشن کرد، «محور فلان به دلیل مه و برف شدید بسته است»، دلش ریخت، همه شروع کردن به برگشتن ولی لبخندی زد و ادامه داد، قرار بود یک ساعت توی راه باشه ولی بعد از چهار ساعت به نیمه راه هم نرسیده بود، صدای ضبط ماشین رو زیاد کرده بود، عاشق موسیقی بی کلام بود تا بتونه خودش هر چی دوست داشت رو زمزمه کنه، همون طوری که داشت روی برف با ماشین سر می خورد، زیر لب می خوند، …

برف می بارید و ما آرام،
گاه تنها، گاه با هم، راه می رفتیم.
چه شکایت های غمگینی که می کردیم،
یا حکایت های شیرینی که می گفتیم.
هیچکس از ما نمی دانست
کز کدامین لحظه شب کرده بود این باد برف آغاز.
هم نمی دانست کاین راه خم اندر خم
بکجامان می کشاند باز *

هنوزم یادمه، بعد از هشت ساعت رسیده بود به نزدیکی شهر و دیگه ماشینش یارای رفتن نداشت، ایستاد و دیگه حرکت نکرد، اونم رهاش کرد و رفت، خوشحال بود و می خندید، چون باز هم از دست نداده بود، مثل همیشه جلوی در منتظرش بود، باز هم در سکوت خیابان ها زیر برف قدم می زدن و از آینده ای حرف می زدن که انگار در همین نزدیکی بود، مثل همیشه به ردپاهاشون روی برف نگاه می کردن و می خندیدن، نگاهشون به تابلویی افتاد که نوشته بود کافه پاییز، تو دلش خالی شد، یادش افتاد همه رفته بودناشون رو برای پاییز نگه می دارن، رفتن داخل، حبیب هم اون شب اونجا بود، میز کناری نشسته بود، نگاهی بهشون کرد و گفت، پاییز هیچ کس بر نمی گرده، پاییز خیلی نزدیکه، …، نگاهی به هم انداختن و به حبیب لبخندی زدن و گفتن زمستون و بچسب، حبیب هم تبسمی کرد، چاییش و سر کشید و رفت، …

هنوزم یادمه، آخرین باری که همدیگه رو دیدن یک روز قبل از چنین روزی بود ولی این بار خبری از سفیدی برف ها نبود، غم عجیبی داشت، نمی تونست از جاش تکون بخوره، روی تخت بیمارستان افتاده بود، وقتی چشمش به لباس سفید پرستارها و دکترها می افتاد، یاد تمام شب های برفی گذشته می افتاد، تخت اش کنار پنجره بود، بیرون رو نگاه می کرد، خبری ازش نبود، حبیب راست می گفت، پاییز رفته بود پی زندگیش، دنیا همین بود، نگاهش به در اتاق بود، اومد بالای سرش و گفت، یادت باشه، پاییز هر کی رفته دیگه بر نگشته، دیگه منتظرم نباش و رفت، … شب شده بود، نمی تونست بخوابه، با همون حالش گوشی رو برداشت، منتظر بود زمانی که دوست داشت برسه، ساعت ۰۰:۰۰ پیام فرستاد و گفت، می دونم رفتی ولی بدون هنوزم یادمه و این شعر و براش خوند، …

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبود دیده کوته نظران

دل چون آینه اهل صفا می شکنند
که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران **

هنوزم یادمه، تمام فاصله ها رو که هر روز بیشتر و بیشتر میشد، خاصیت پاییز همین بود، یکی تو دلش کاروانسرا زد و دیگری شاعر شد و مدام شعر انتظار می سرود، نه به خاطر دیدن دوباره، نه به خاطر قدم زدن روی برف ها، نه به خاطر دلتنگی هاش، فقط به خاطر اصالت دوست داشتن، امروز دلم نیومد بهش سر نزنم، رفتم پیشش و گفتم هنوزم یادته؟ گفت هنوزم یادمه، فقط دیگه مهم نیست، …


* مهدی اخوان ثالث

** شهریار

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)