۳۰مهر
هیچ وقت همه چیز نه اونقدر خوب هست و نه اونقدر بد

هیچ وقت همه چیز نه اونقدر خوب هست و نه اونقدر بد

وقتی ماه مهر شروع شد، فکر می کردم قرار هست طبق یک برنامه‌ی متفاوت عمل کنم ولی همه چیز بابت میل من نگذشت، البته این به این معنی نیست که ماه خوبی رو پشت سر نگذاشتم برعکس به نظرم ماه خیلی خوبی بود، کارهای هیجان انگیزی انجام دادم، هفته‌ی اول مهر بعد از دو هفته کار سخت اولین دفتر مستقل شرکت را در تهران راه انداختیم، بعدا در مورد اینکه با چه سختی و تلاشی این کار و انجام دادیم حتما می‌نویسم، بعدش فهمیدم چند ماه دیگه یک دختر کوچولوی فوق‌العاده به اسم «لیلی» قرار هست بهم بگه بابا و من زندگی جدیدی را از اون به بعد قرار هست تجربه کنم، راستش از همین الان هم خیلی چیزها در حال تغییر هست، خریدن اولین لباس‌های لیلی‌خانم خیلی بهم چسبید و خیلی دوست داشتم طوری که یک روز کامل براش وقت گذاشتم و با مامانش کلی تصمیمات جالب براش گرفتیم.

از اونجایی که زمانبندی های حوزه‌ی کاری طبق پیش‌بینی‌ها پیش نرفت یکم از نظر فکری بهم ریختم، کلا دوست ندارم کارها طبق برنامه پیش نره، ولی به جاش فرصتی پیش اومد تا دوستان زیادی را ببینم و باهاشون حرف بزنم، به خاطر مشغله‌‌ی شدید کاری که داشتم فرصت نشده بود برم اراک و به خانواده سر بزنم، البته وقتی هم که رفتم فرصت نشد زمان زیادی رو بمونم ولی خوشحالم چون احساس می‌کنم مفید بودم، چیزهای زیادی یاد گرفتم و فهمیدم چه کارهایی باید برای خانواده‌ام انجام بدم تا هم کمک‌شون کنم و هم باعث خوشحالی‌شون بشم، یکی از پروژه‌ها را به خاطر فرصتی که پیش اومد تا ۹۰ درصد پیش بردیم و به احتمال زیاد در ماه آبان باید بعد از مدت‌ها یک خروجی هیجان انگیز داشته باشیم، هیچ وقت همه چیز نه اونقدر خوب هست و نه اونقدر بد بیشتر مهم این هست که چطوری بهشون نگاه می‌کنیم.

یکم روزهای این ماه بهم سخت گذشت چون هنوز هم بعد از سه سال هر روز بخشی از ذهنم درگیر مرور بعضی از خاطرات میشه، شاید دلیلش این باشه تمرکز کردم تا فراموش کنم، الان باید خود فراموش کردن رو فراموش کنم، نمی‌دونم، یک جمله هست که مدام توی ذهنم مرورش می‌کنم، «من به خاطر تو وارد این حوزه شدم، کسی به جز تو دیگه توی زندگیم نیست» بدون شک جمله‌ی احمقانه‌ای هست و یکی از دلایلی که شاید من هر روز یادم هست اینه که من هر روز می‌بینمش، می‌دونم چه کار می‌کنه و …، چون حوزه‌ای که توش هستیم اونقدر بزرگ نیست، برام اصلا مهم نیست و ذره‌ای اهمیت نداره، برای خودم خیلی ناراحت میشم چون مدام همه چیز یادم میاد و تو ذهنم مرورشون می‌کنم، باز هم مهم نیست برام، مهم‌ترینش شاید این باشه که نمی خوام دیگه هیچ وقت ببینمش ولی اگر در این حوزه بمونم مجبورم ببینمش و تحملش کنم هر چند خیلی دور، خیلی وقته تصمیم گرفتم از این حوزه خارج بشم و بدون شک جسارتش رو هم دارم و این کار و انجام میدم، الان مدت‌هاست در هیچ دورهمی یا همایش یا چیزی شبیه اینا شرکت نمی‌کنم، اگر هنوز موندم به خاطر این هست که باید پرونده‌های کاری زیادی رو ببندم و به آدم‌های زیادی متعهد هستم و رویاهایی دارم که باید حتما محققشون کنم، نمی‌دونم چند سال زمان برای این کارها نیاز دارم فقط می‌دونم می‌خوام انجامشون بدم و حتما این کار و می‌کنم.

حرف‌هایی که می‌زنم قضاوت یک‌طرفه و یک‌جانبه‌ی من هست نسبت به آدمی که این حق رو داشت برای خودش تصمیم بگیره و دیگه کنار هم کار نکنیم، از اونجایی که من نویسنده هستم می‌تونم طوری بنویسم که ازش متنفر بشید، ولی آیا واقعا آدم نفرت‌انگیزی هست؟ راستش به این سوال هم خیلی فکر کردم، خیلی دوست دارم بدونم آدم‌هایی که این روزها دور و برش هستند اگر روزی که من دیدمش حاضر بودن باهاش دوستی کنند! اگر زمان رو به عقب برگردونن بدون هیچ شکی باز من در اون لحظه که دیدمش تصمیم می‌گرفتم دوست و داداشش باشم و باز هم تمام کارهایی که براش کردم و تکرار می‌کردم و دوستش داشتم، در این موضوع هیچ شکی ندارم، الان هم ناراحت نیستم که تصمیم گرفته نباشه، یا اینکه ناراحت باشم چرا اینقدر براش زمان و انرژی گذاشتم، بیشتر از هر چیزی ناراحتم چون دیگه نمی‌خوام هیچ وقت ببینمش و الان هر چند از دور باز می‌بینمش، دلیلش برام اصلا مهم نیست، شاید چون به خاطر خدایی رفت که امروز اثری ازش وجود نداره، شاید احساس می‌کنم به قیمت ناچیزی فروخت، نمی‌دونم، فقط می‌دونم حاضر نیستم هیچ وقت ببینمش.

این موضوع این ماه خیلی آزارم داد، برنامه‌های زیادی برای ماه آینده دارم و سعی کردم از نظر روحی خودم رو به شرایط مطلوبی برسونم، کلی کار برای انجام دادن در ماه بعد دارم و امیدوارم آبان همه چیز طبق برنامه پیش بره و روزهای هیجان انگیزی رو تجربه کنم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)