۲۰شهر

هیچ چیز با ارزش تر از با هم بودن نیست

همسایه شازده کوچولو – قسمت سوم

پنج شنبه ها رو خیلی دوست دارم، تنها روزی از هفته است که می تونم توش چهل و سه بار غروب خورشید رو تماشا کنم، آدم وقتی دلش می گیره دوست داره غروب آفتاب رو تماشا کنه، خدا رو خیلی دوست دارم که به من این توانمندی رو داد تا بتونم از حصار مکان و زمان خودم رو خارج کنم و سیاره ای که سال ها دنبالش می گشتم رو پیدا کنم و از همه مهمتر سیاره ی من رو کنار سیاره ی کوچک و دوست داشتنی شازده کوچولو قرار داد، تا بتونم روزهایی که دلم می گیره با شازده کوچولو بشینم و غروب آفتاب رو بارها و بارها تماشا کنم.

این بار قبل از اینکه برم و به سیاره ی خودم سر بزنم رفتم پیش شازده کوچولو، وقتی رسیدم داشت با گل سرخش درد دل می کرد، اصلا متوجه ی حضور من نشده بود ولی فهمیدم دلش خیلی گرفته، هر وقت احساس تنهایی می کنه میره و با گل سرخش حرف می زنه، آروم رفتم جلو، از پشت دستم رو گذاشتم روی شونش و بهش سلام کردم، خیلی هیجان زده شد و با سرعت روی دو تا پاهاش بلند شد و من رو محکم در آغوش گرفت، احساس آرامش عجیبی داشتم و متعجب از این کار شازده کوچولو.

آخه تا حالا نسبت به هم این طوری نبودیم، جالب اینجا بود که مثل همیشه شروع کرد به سوال پرسیدن و اینبار پرسید: دلت برای من تنگ شده بود؟ من که در تعجب کامل به سر می بردم نتونستم حرفی بزنم و شازده کوچولو خودش ادامه داد و گفت: «تو نسبت به چیزی که اهلی کردی تا آخر عمرت مسئولی»، دلم ریخت، نا خودآگاه قطرات اشک از گونه هام سرازیر شد و غم عجیبی به دلم نشست، تا اینکه شازده کوچولو دستش رو بالا آورد و به گونه هام کشید و اشک هام رو پاک کرد، بعد پرنده های مهاجر رو صدا کرد.

وقتی پرنده های مهاجر رسیدن، شازده کوچولو دستم رو محکم گرفت و با هم پرواز کردیم به سمت سیاره ی من، برای اولین بار روی قله ی کوه وسط سیارم فرود آمدیم، شازده کوچولو اسمش رو گذاشته بود مافارون، دلیلش رو هم این بار بهم گفت: «هر سیاره روی زمین یه در ورودی داره، برای من توی آفریقاست، این به این معنی نیست از جاهای دیگه نمی تونم بیام به سیارم، معنیش اینه اگر بخوای کسی رو با خودت بیاری فقط از اون در می تونی بیاری، این در برای تو روی زمین، کنار کوه مافارون هست».

خیلی برام جالب بود، تازه فهمیده بودم چرا توی چند هفته ی پیش نتونسته بودم کسی رو به سیارم بیارم، البته کسی هم اهمیت نداده بود که بخوام با خودم بیارمش، این بار وقتی برگشتم زمین با دفعات قبلی فرق هایی داشت، تصمیماتی گرفته بودم، اولیش این بود که درب ورودی مهمون رو به سیارم پیدا کنم، برنامه ای بچینم تا کسانی که دوست دارن با من به سیارم بیان رو پیدا کنم و باهاشون آشنا بشم، و به خاطر اینکه شازده کوچولو اولین اسمی که از سیارم به زبونش جاری شده بود، اسم اون کوه بود، منم اسم سیارم رو میزارم مافارون.

شازده کوچولو روی قله ی مافارون بهم گفت: «هیچ چیز با ارزش تر از با هم بودن نیست، رسیدن به قله بهانه ایست برای اینکه مدتی برای رسیدن به اون با هم باشیم و از کنار هم بودن لذت ببریم، هر چی قله ای که قراره فتح کنیم بلند تر باشه، مسیر طولانی تر خواهد بود و ما فرصت بیشتری خواهیم داشت برای اینکه از هم یاد بگیریم، دست همدیگه رو بگیریم، با هم غذا بخوریم، حرف بزنیم، گریه کنیم، بخندیم و خودمون رو برای همدیگه فدا کنیم»، بعد با همون پرنده های مهاجر که کنارمون نشسته بودن برگشت و منم اومدم روی زمین.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)