۱۷بهم

واقعا رفتند، …

بعد از سه ماه کلید انداختم و اومدم تو، دیدم اینجا هم مثل همه جاهای دیگه نه کسی دلش برام تنگ شده بود و نه کسی منتظر خوندن تراوشات ذهنی یک دیوونه بود، اینجا هم مثل دلم گرد و غبار گرفته بود و دلتنگ این بود یکی بهش نیم نگاهی بکنه و دستی به سر و روش بکشه و بگه دوستت دارم، منم از اونجایی که خودم دلتنگ بودم خیلی خوب درکش می کردم و دستی به سر و روش کشیدم و شروع کردم به نوشتن، بدون اینکه برام مهم باشه چی می نویسم و برای کی می نویسم، مثل همیشه که برای خودم می نویسم.

بعد از پانزده ماه دلتنگی و غم، هنوز انگار چیزی تو دلم تغییر نکرده، فقط جدیدا بین دل و مغزم درگیری مداومی برپاست که باعث میشه قلبم یا خیلی تند بزنه و زمین گیرم کنه، یا خیلی کند بزنه و باز هم زمین گیرم کنه، خیلی وقت ها پیش میاد که خدا محبت آدم هایی رو توی دل ما میندازه که موندگار نیستند، شاید زمانیکه در کنارمون هستند آدم های زیادی بهمون گوشزد کنند که روزی خواهند رفت ولی ما نه اینکه بخواهیم قبول نکنیم، نمی تونیم باور کنیم، اینقدر دوستشون داریم که دیگه گاهی خودمون رو فراموش می کنیم و بیشتر به اونها فکر می کنیم و موفقیت هاشون، دوست داریم همیشه در اوج باشند و خوشحال، رفاقت هامون دیگه زمان و مکان نمی شناسه و شبانه روزی هر کاری از دستمون بر بیاد براشون می کنیم، روز اول دستشون رو می گیریم و میاریمشون روی پله اول، روز دوم و پله دوم و همین طور روزها پشت سر هم می گذرند تا اینکه اگر یک روز به هر دلیلی حال نداشته باشیم و خسته باشیم، با عصبانیت سرمون داد می زنند که چی شد پله امروز؟! دیگه کار ما لطف نیست، وظیفه است، توی هر رفاقتی کم و کاستی ها و مشکلات و اشتباهاتی هم هست، فقط کافیه روی یک پله برسید و حتی اونها روی پله بالاتری بایستند، اون وقت، یکی از مشکلات و اشتباهات ما را بهانه می کنند و می روند پی موفقیت های خودشون، بی آنکه به این فکر کنند روزی کجا بودن و چه کسی روز و شب اش رو یکی کرد تا این چنین شوند، رسم دنیا و روزگار همین است، وقتی روزهای سخت می رسند قرار هست با تمام پوست و استخوانمان تنهایی را احساس کنیم، چون دیگه به کارشون نمیاییم و دیگه وقتشون رو می گیریم، دیگه بهشون آسیب می رسونیم، چون حاضر نیستند مثل ما بایستند و همه چیز و درست کنند، منتظر خوب شدن ما بمونند و دستمون رو بگیرند، بار اضافه ایم، اگر نبودن چنین آدم هایی در دنیا، دلتنگی معنی و مفهوم خودش رو از دست می داد، با وفایی و بی وفایی واژه های نا مفهومی میشد، وقتی از ما فاصله گرفتن و روی پله هایی ایستادن که خیالشون راحت شد که دیگه دستمون بهشون نمیرسه و می تونند فخر بفروشند که ما موفق شدیم، برات دست تکون می دهند و لبخندی با معنی بهت میزنند و عکس یادگاریشون کنار آدم های جدید زندگی شون رو برات می فرستند که بفهمی واقعا رفتند و قرار نیست هیچ وقت برگردند، اون وقت هست که مغزت با عصبانیت سر دل ات فریاد می کشه و میگه دیدی؟! کافی نیست! دلت سرش رو میندازه پایین و حرفی برای گفتن نداره، ولی باز با تمام این حرف ها نمی تونه ساده بگذره، دل سراسر آشوب می شود و قلب یا خسته از زدن یا اینقدر محکم می زند که زانوهایت سست شوند و جسم ات بار اضافه ای بر پاهایت می شوند و به زمین می افتی.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

«ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند.» نوشته نادر ابراهیمی

۳ دیدگاه ها

  1. سلام آقا ابوالفضل
    راستشو بگم کاملا میفهمم چیمیگید
    و با پوست و گوشت احساسشون میکنم
    کاملا درکتون میکنم
    و آرزو میکنم دیگر به هیچ کسی وابسته نشوید
    یا علی AMIROO

  2. برادر
    خوشحالم که غیر از من یک «دیوانه» دیگر هم در این جهان می زید.

    به قول عرفا« دیوانه چو دیوانه ببیند، خوشش آید» و بنده هم همین الان «کیفور» شده ام.

    متشکرم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

حقوق نمی گیریم که چیزی بخواد محفوظ باشه