۶بهمن
وقتی به صورت اتفاقی راه حل رو پیدا می‌کنند!

وقتی به صورت اتفاقی راه حل رو پیدا می‌کنند!

من هیچ وقت توی زندگیم آدم آرومی نبودم ولی دیگران چنین برداشتی از من نداشتن، به قول خودشون بهم نمی‌خورد بچه‌ی شیطونی باشم، یادم میاد وقتی از دبستان وارد راهنمایی شدم، یک گروه درست کردم برای شرارت در مدرسه، کار اصلی این گروه این بود که بقیه رو اذیت می‌کردیم، البته محور اصلی فعالیت ما معلم‌های عزیز بودن، یک بار یادم میاد پیچ و مهره‌های صندلی معلم رو باز کردیم، وقتی معلم اومد بشینه روی صندلی نقش بر زمین شد، اکثر بچه‌ها یک لبخندی زدن و سریع خودشون رو جمع و جور کردن ولی من مرده بودم از خنده، اصلا نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم، همونطور که داشتم کتک می‌خوردم و از کلاس اخراج می‌شدم، باز هم داشتم می‌خندیدم، راستش هنوزم که یادش میافتم خندم می‌گیره.

یک روز امتحان عربی داشتیم من و بعضی از بچه‌ها هم نخونده بودیم، راستش معلم خیلی گیری هم نداشتیم، وقتی اومدم سر کلاس قرار شد هیچ کسی درباره‌ی امتحان حرف نزنه، تا معلم وارد کلاس شد، یکی از بچه‌ها با صدای بلند گفت آقا امتحان می‌گیرید امروز یا درس می‌دید، من خیلی عصبانی شدم، جلوی معلم بلند شدم زدم پس گردنش و بهش گفتم خاک تو سر بی‌شعورت، بعد یک نگاه به معلم‌مون انداختم، دیدم یک پوزخندی زد، بعد هم طبق روال همراه با کتک از کلاس اخراج شدم.

یکی از مهم‌ترین دلایلی که اکثر اوقات پشت در کلاس بودم این بود که مشق نمی‌نوشتم، از نظرم خیلی چیز مسخره و بی‌خودی بود، همیشه سوالم این بود چرا من خونه هم که میرم باید کارهای مدرسه را انجام بدم، راستش انجام هم نمی‌دادم، اکثر اوقات توی کوچه بودم مشغول بازی با بچه‌ها یا تنهایی می‌رفتم کوه یا دوچرخه سواری می‌کردم ولی درس نمی‌خوندم، تنها دلیلی که خیلی جدی کاری به کارم نداشتن این بود که جزء چند نفر اول مدرسه بودم همیشه، من هنوزم نمی‌فهمم وقتی من درسم خوب بود چرا اینقدر تاکید داشتن روی مشق نوشتن من، جالب اینجاست که می‌دیدم بچه‌هایی که کلی مشق می‌نوشتن ولی نتیجه‌ی خوبی هم توی امتحانات نمی‌گرفتن، کلا آدم‌های مدرسه همیشه برام عجیب بودن.

فکر می‌کنم پدر و مادرم رو هر هفته یا هر دو هفته یک بار می‌خواستن بیاد مدرسه چون حتما در این فاصله یک گند بزرگی زده بودم، یادم میاد یک بار مدیر مدرسه‌مون بعد از اینکه کلی دری وری بهم گفت که چرا فلان کار را کردی و …، زل زد توی چشمام و بهم گفت، پسرم می‌دونی اگر نمره‌ی انضباطت کم باشه هیچ جایی استخدامت نمی‌کنن؟ منم بهش گفتم برام مهم نیست، خودم یک کاریش می‌کنم، بعد به مامانم نگاه کرد گفت بفرمایید اینم رفتارش هست توی مدرسه.

بابای من کلا دو بار اومد مدرسه، یک بار راهنمایی بود و یک بار هم دبیرستان، یکی از مشکلات من همیشه توی مدرسه دستشویی بود، خیلی تلاش می‌کردم که نرم ولی گاهی نمی‌شد، مدرسه کلی دانش‌آموز داشت با چهار تا توالت، منم یکی رو گذاشتم توی سرویس بهداشتی، یکی از توالت‌ها را اختصاصی کردم برای بچه‌های گروه خودم، روی درهای توالت هم شماره زدم، بقیه باید شماره می‌گرفتن، دیگه مشخص بود کی کجا رفته، برای همین نسبت به نظافت اونجا دقت می‌کردن، تا اینکه یکی رفت زیرآب ما را زد و مدیر گفت دیگه باید بابات بیاد، پروندم رو گذاشته بود روی میز و مدام می‌گفت دیگه باید از این مدرسه بری، وقتی بابام اومد کلی براش از خرابکاری‌های من تعریف کرد و گفت باید بچه‌تون رو ببرید یک مدرسه‌ی دیگه، بابام هم برگشت بهش گفت من بچم رو برای چی گذاشتم مدرسه؟ برای اینکه آدمش کنید، اگر لازمه بزنیدش تا تنبیه بشه، بعد هم خیلی خونسرد بلند شد و رفت، مدیر برای لحظاتی مغزش هنگ کرده بود و مونده بود باید چه واکنشی نشون بده، یهویی بعد از چند دقیقه بهم گفت پاشو برو سر کلاس تا بعدا درستت کنم.

این ماجراهای من تا سوم راهنمایی ادامه داشت، تا اینکه یک بار خیلی خوابم میومد و دلم نمی‌خواست زنگ تفریح برم توی حیاط، هر کلاس یک مراقب داشت که از گروه خودمون بود برای همین مشکلی نداشت من بمونم سر کلاس ولی مراقب راهرو اومد پیله کرد که باید بری بیرون، بهش گفتم دلم نمی‌خواد برم بیرون ولی نفهمید، بعدش گفتم چرا نمی‌تونم بمونم؟ گفت آقای ناظم گفته به جز مراقب‌ها کسی نباید بمونه، منم یهویی از دهنم پرید که منم مراقبم، اولش گفت امکان نداره، منم گفتم برو بپرس، من فقط می‌خواستم برای دقایقی که میره و میاد بتونم کمی بخوابم، ولی بعد از چند دقیقه برگشت بهم گفت ببخشید من نمی‌دونستم شما هم مراقب شدید، مغزم نتونست درست آنالیز کنه، من؟ مراقب! چی داشت می‌گفت؟ از فردا می‌موندم توی کلاس و کسی رسما کاری به کارم نداشت، حس خیلی خوبی داشت.

بعد از چند روز مراقب بودن تصمیم گرفتم بقیه‌ی مراقب‌ها رو هم مدیریت کنم، اول صبح مراقبی که دم در بود و تاخیرها رو ثبت می‌کرد، تاخیر بچه‌های گروه ما را دیگه ثبت نمی‌کرد، خودمم برای اینکه ناظم رو چک کنم که واقعا از نظرش من مراقب هستم یا نه، رفتم میکروفن رو برداشتم و به بچه‌هایی که توی حیاط می‌دویدن می‌گفتم بچه آروم باش، بعد دیدم خیلی اوکی بود، دیگه رسما کنترل کل مدرسه یک جورایی دستم بود و راستش از اون به بعد مدرسه خیلی آروم شد، چون نمی‌تونستم هر کاری بکنم، خیلی برای خودم هم جالب شده بود، اون مسئولیت به طور غیرمستقیم من رو کنترل می‌کرد، فقط نمی‌دونم چرا زودتر به ذهن‌شون نرسیده بود، در آخر این هم باید بگم که در تمام سال‌های دوران راهنمایی حتی سال سوم که مراقب بودم انضباطم بیست نشد، البته هنوز هم کسی نمره‌ی انضباطم رو نگاه نکرده، باید بگم من هم پای حرفم وایستادم و خودم مشکل کار خودم رو حل کردم، همیشه از مدیر دوران راهنماییم تشکر می‌کنم که هر روز بهم یادآوری می‌کرد با این نمره‌ی انضباط هیچ جایی من رو استخدام نمی‌کنه، برای همین منم هیچ وقت به اینکه یک جایی استخدام بشم فکر نکردم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)