۵دی

پاشو صبح شده!

دیشب بعد از مدت ها حبیب اومد به بخوابم، خیلی خسته بود، بهش گفتم مگه رفتی اونور راحت نشدی؟ گفت ای بابا، یه چیزایی برای خودت شنیدی، راحت کجا بود، مگه شما میزارید آدم راحت باشه؟ گفتم حبیب حال و حوصله ی شوخی ندارم، حالم خوب نیست، گفت می دونم، گفتم از کجا می دونی؟ گفت به توچه، گفتم حبیب تو هنوز آدم نشدی؟ گفت چت هست حالا؟ گفتم هیچی بابا، جمشید یهویی ول کرد و رفت، من موندم و خط موزاییک، تنهای تنها، گفت جمشید که از این کارا بلد نبود، گفتم می دونم ولی رفته دیگه، گفت حالا کی رفته! گفتم پاییز امسال، یه آهی کشید و گفت وای از این پاییز، چرا همه رفته بودناشون رو میزارن واسه پاییز؟

گفتم حبیب بر می گرده؟ گفت راستش رو بگم یا دروغ؟ گفتم حبیب دروغش رو بگو بیشتر با ما جفت و جوره، گفت بر می گرده، گفتم کی؟ گفت یه روز زمستونی، گفتم حبیب حالا راستش چی بود؟ گفت راستش شاید برگرده، شاید هم برنگرده، بستگی داره چشمش پیش کدوم ستاره گیر کرده باشه، جمشید رو که میشناسی، دیوونه ای هست برای خودش، گفتم آره حبیب، می شناسمش، گفت حالا چرا رفت؟ گفتم حبیب نپرس! خودت چطوری؟ حبیب خنده ای کرد و گفت، میگن پاییز تموم شده؟ گفتم آره، زمستون اومده، کلی هم برف اومد ولی رد پای جمشید روی برف ها پیدا نیست، یه جوری رفته که اصلا پیداش نیست.

به حبیب گفتم حبیب جان میشه اون بالایی به جمشید بگی بیاد! میگن از اون بالا همه چیز پیداست، هر کی رفته، هر جایی باشه معلومه، گفت چه کارش داری، بزار تو حال خودش باشه، گفتم حبیب همه چیز خراب شده، گفت مگه نمیدونه؟ گفتم چرا می دونه، گفت پس ولش کن دیگه، کسی که می دونه و نمیاد، با حرف کسی نمیاد، چون می دونه، گفتم حبیب پس چه کار کنم؟ یه نگاه به آفاق مغربی کرد، یه نگاه به من کرد، گفت پاشو صبح شده، باید برم، چشمام رو که باز کردم دیگه حبیب نبود، هیچ وقت بی خداحافظی نمی رفت، من موندم و کلی دلتنگی، اینقدر زود رفت که نتونستم ازش آب و هوای اونجا رو بپرسم.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

من هر روز در حال تلاش هستم تا خودم رو یکمی بیشتر بشناسم، خودم برای خودم معمایی شدم، همیشه هر کاری می‌خواستم تو زندگیم بکنم یکی بهم می‌گفت مگه دیوونه ای می خوای این کار و بکنی! منم بدون توجه به نظرشون اون کار رو انجام می‌دادم از اونجا بود که تصمیم گرفتم طراح و توسعه دهنده دیوونه‌بازی بشم، با روحیاتم سازگاری بیشتری داشت؛ هیچ وقت به یک چیز خاصی علاقه نشون ندادم برای همین همیشه در حال انجام کارهایی هستم که شاید تا اون موقع هیچ وقت انجامشون ندادم، البته خیلی سخته یه کاری رو به سرانجام برسونم چون وسط اش با چشمک یه ستاره جدید ممکنه مسیرم رو به کلی تغییر بدم. سخت ترین کار دوستانم علاوه بر تحمل کردنم به نظرم اینه که کمک کنن تا یه کاری رو تا آخر انجامش بدم، هیچ کاری رو برای موفق شدن انجام نمیدم، من فقط چون انجام اون‌ها رو دوست دارم، انجامشون میدم و در کل دوست دارم آدم موثری باشم.

۲ دیدگاه ها

  1. سلام
    اینجا رو امروز پیدا کردم، جای خوبی هست 🙂 سر میزنم
    موفق باشید

  2. خب این چی بود فتاحی جان؟ ما که ملتفت نشدیم خخخ

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)