۸ارد

پرواز از فرات تا آسمان

اخلاقش عوض شده بود، دیگه همون علی همیشگی نبود، هیچ کس از دوران کودکی علی چیزی نمی دونست، محله ما نبودن، وقتی اومد تنها بود، هیچ وقت ازش نپرسیدم پدر و مادرت کجا هستند، پسر با معرفتی بود، سرش همیشه پایین بود، سال آخر دانشگاه رشته مهندسی مکانیک بود، سال ۵۹ که کنکور داد، رتبه اش خیلی خوب اومد، دانشگاه تهران قبول شد، از همون موقع اومد محله ما، زیاد اهل رفیق بازی نبود، هر از چند گاهی سر صف نون وایی و این جور جاها می دیدمش، در کل پسر خیلی خوبی بود.

این اواخر خیلی با هم رفیق شده بودیم، یه جورایی هر روز همدیگه رو می دیدیم، جمعه ها هم قرار میذاشتیم هر هفته میرفتیم کوه، یکی از این هفته ها که رفته بودیم کوه، غرق در تعریف کردن بودیم که رسیدیم به یک چشمه، خیلی خسته شده بودیم، کنار چشمه نشستم آبی به دست و صورتم زدم، نگاهم به علی افتاد که داشت به آسمون نگاه می کرد، صداش زدم، برگشت مثل همیشه از اون خنده های زیبا و تو دل بروش کرد، گفت امروز آسمون خیلی آبی تر از همیشه است.

نشست کنار چشمه، دستاش رو کرد توی آب، مشتی از آب برداشت تا نزدیکی دهنش بالا آورد ولی لب به آب نزد، قطرات آب از لا به لای انگشت هاش می ریخت و قطرات اشک سریع جاشون رو پر می کرد، اون موقع نفهمیدم چه اتفاقی افتاده ولی حرف هم نتونستم بزنم، خیره شده بودم به علی، آب رو بدون اینکه بخوره ریخت توی چشمه، زانو هاش رو بغل کرد و پیشونی اش رو چسبوند به زانو هاش و شروع کرد زار زار گریه کردن، نتونستم تحمل کنم، آروم نشستم کنارش، دستم رو گذاشتم روی شونه هاش، ازش پرسیدم چی شد علی جان؟

بهم گفت دیشب خواب دیده توی فرات داشته وضو می گرفته، بعد از وضو گرفتن می خواسته کمی آب بخوره، یکی مدام بهش می گفته «ممنون که ما را یاری کردی»، وقتی از کوه برگشتیم خیلی بی قرار بود، گفت دیگه نمی تونه این جا را تحمل کنه، من هم بدون علی نمی تونستم با هم رفتیم راه آهن، دو تا بلیت برای اهواز گرفتیم، حال و هواش خیلی فرق کرده بود، مدام گریه می کرد و اشک می ریخت، چند ماهی آموزش دیدیم تا اینکه ما را فرستادند خط، از بچه های اطلاعات عملیات شده بودیم.

یک شب که برای شناسایی رفته بودیم، از مرز عبور کردیم، کارمون تمام شده بود، مدام به من می گفت تو برگرد من باید برم جایی، من هم زیر بار نمی رفتم، لباس هامون رو عوض کرده بودیم، تا کربلا رفتیم، من همه چیز از یادم رفته بود، علی کنار فرات ایستاده بود داشت وضو می گرفت و گریه می کرد، توی حرم حضرت عباس (ع)، نماز رو خوندیم، زیارت امام حسین (ع) رفتیم و برگشتیم، توی راه برگشت، علی مدام می خندید، منم می خندیدم و خوشحال بودم از خنده هاش، بهم گفت منتظرتم، زود بیا، گفتم کجا انشالله، صدایی اومد، خوابیدم روی زمین، برگشتم دیدم، …

پاهام سست شده بود، چیزی از علی نمونده بود، باید هر طور شده بود بر می گشتم، تا امروز هر روز خاطره اون روز را با خودم مرور می کنم و اشک می ریزم، یادش به خیر بین الحرمین، ولی علی بهم گفته بود منتظرم هست، پس چرا من هنوز این جا هستم؟ الان دوازده سال از اون ماجرا میگذره، هنوز نفهمیدم پدر و مادرش کی هست که بهش خبر بدیم، حتی یادم نیست خودش کجا جا موند، حدودی همین جاها بود که داریم می ریم، بزارید من جلو برم شاید یادم اومد، سلام علی، تو اینجایی،…!


 

پی نوشت: این داستان واقعی نبود، صرفا تصویر سازی ذهنی من نسبت به یک عکس بود که آدمی فوق العاده ازم خواسته بود درباره اش یک داستان کوتاه بنویسم، تا ساعت ها نمی تونستم چیزی بنویسم تا اینکه یکباره این جملات توی ذهنم شکل گرفت.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)