۲بهم

پسرکی سوار بر آکالاپوس

افسانه سوماترا و شیبالا – قسمت سوم

سوماترا که در حال پیدا کردن گاو نر بود، به جنگل های انبوهی رسید، لحظه ای ترس در چشمانش جمع شد، تا حالا این همه درخت یک جا ندیده بود، ولی تصمیم خود را گرفته بود و باید به راه خودش ادامه می داد، وارد جنگل شد، چند قدمی هنوز برنداشته بود که صدای عجیبی شنید و ناگهان دسته های زیادی از پرندگان که متوجه حضور او شده بودن، پرواز کنان به سمت او پرواز کردند و از جنگل خارج شدن، سوماترا که دیگه از ترس داشت سکته اول رو میزد، با خود کمی فکر کرد و با تنه ی یک درخت کوچک و سنگ برای خودش نیزه ای ساخت، البته نیزه قبلا اختراع شده بود و کار جدید و شاخی نکرده بود.

به راه خودش ادامه داد، تا اینکه با یک حیوان بزرگی، مواجه شد، به اسم آکالاپوس، نوعی دایناسور بود با گردنی دراز شبیه زرافه، سری همچون فیل و تنه ای مثل گاو، اولش تصمیم گرفت یواشی از اون کنار منارها بزاره و بره، ولی بعدش چیزی به ذهنش رسید که باز مسیر تاریخ رو عوض کرد، تصمیم گرفت آکالاپوس رو رام کنه مثل همون گاوی که رام کرده بود، البته فکر کنم تصمیم خیلی عاقلانه ای هم نگرفته باشه، چون این کجا و آن کجا، ولی به هر حال تصمیمی بود که گرفته.

ما داشتیم فکر می کردیم بقیه داستان رو چطوری ادامه بدیم که متوجه شدیم سوماترا خودش رو به بالای درخت بزرگی رسونده و با صدای بلندی که از خودش درآورد، از بالای درخت به سمت آکالاپوس پرید و بر گردن آکالاپوس چسبید، اولش فکر می کردیم الان حیوون عصبانی میشه، ولی اصلا آدم حسابش نکرد و فقط احساس کرد گنجشکی نشسته و قراره گردنش رو خارش بده، ما هم که از بی محل کردن سوماترا داشتیم از خنده می مردیم ولی پسرک باهوش نا امید نشد و به تلاش خودش ادامه داد.

سوماترا اول طنابی که از گیاهان پیچکی ساخته بود، دور گردن آکالاپوس انداخت و سعی کرد مثل گاو با اون برخورد کنه، ولی حیوان لگدی به اون زد و سوماترا شوت شد به کلی متر اون طرف تر، ما هم کماکان داشتیم از خنده می مردیم، البته خیلی زشت هست که ما به دیگران بخندیم ولی داستان بود و از ما کاری ساخته نبود، سوماترا که از خنده ی ما ناراحت شده بود، عصبانی به سمت آکالاپوس رفت، نعره ای از اعماق دلش برآورد همی و حیوان ترس تمام وجودش را فرا گرفت.

البته کلماتی هم بین شون رد و بدل شد که ما چون چیزی نفهمیدیم چرا که با یه زبونی مثلا زرگری خودمون حرف زدن که من مسلط نبودم ولی به هر حال سوماترا سر طناب رو گرفت و آکالاپوس را به دنبال خودش راه انداخت، چیز عجیبی بود، هنوز هم توی کف اون حرکت سوماترا موندم، ولی به هر حال تونست بر طبیعت چیره بشه و افسانه ای هم برای خودش رقم بزنه، فقط مشکلی که سر راهش بود، سیر کردن اون حیوون بود، چون هر چند قدمی که بر می داشتند، حیوون می ایستاد و کلی برگ درخت ها رو می خورد و سرعت رو کاهش می داد.

این مطلب را با دیگران به اشتراک بزار

درباره ابوالفضل فتاحی

این روزها خیلی به این موضوع فکر می‌کنم که واقعا فلسفه‌ی وجود من چیه در این دنیا، اصلا دوست ندارم سرم و بندازم پایین و دنیا برام تصمیم بگیره که چی بشم، اصلا این فکر که اختیار زندگیم دست خودم نیست واقعا آزاردهنده است برام، هیچ وقت زمانم رو به کسی نفروختم که در ازاش مبلغی برای زنده موندن و خوشحال بودنم بهم بده، البته خیلی به دوستانم هدیه میدم، احساس می‌کنم باید دوستان فوق‌العاده‌ای را انتخاب کنم، باهاشون تعامل کنم و زمانم رو بهشون هدیه بدم، تا بتونیم با سینرژی که ایجاد میشه، کارهای تاثیر گذاری انجام بدیم و در این دنیا منشاء اثر باشیم.

پاسخ دادن

پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شدفیلدهایی که ستاره دار هستند *

*

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

کلیه حقوق این سایت تا سال ۱۹۸۶ محفوظ بوده و از اون سال به بعد کسی بابت حفاظت از این سایت پولی بهم نداد، بنابراین چیزی هم دیگه محفوظ نیست :)